شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

الکساندر همن : اینها واقعی نیست

کلمات کلیدی :

 

سال ها قبل در سارایوو، یک بار من و خواهرم با پدر و مادرمان رفتیم سینما. فیلم داستان مرد جوان خوش تیپی بود که می رفت دنبال گنج و در راه با دختر خوشگلی آشنا می شد. یادم می آید مادرم خیلی زود خوابش برد تقریبا سر تمام فیلم ها همین طور می شد. اما عکس العمل پدر جور دیگری بود. هنوز سکانس اول فیلم تمام نشده بود، پوزخندی زد و بنا کرد به غر و لند. در گوشم گفت : مسخره است. و بعد رو کرد به دور و بری ها و گفت: باور نکنید! این ها واقعی نیست! انگار بدش نمی آمد شر به پا کند.


همان موقع قهرمان فیلم بالای یک گودال پر از تمساح های گرسنه از پا آویزان شده بود، سر و ته تاب می خورد! تماشاچی ها به پارازیت های پدر محل نمی گذاشتند. من و خواهرم هم وانمود کردیم حواسمان به فیلم است، اما پدر دست بردار نبود! چند لحظه نگذشت که سرو کله ی کنترل چی سینما پیدا شد و سعی کرد ساکتش کند. مادر هم وسط این بلبشو از خواب پرید. بالاخره سر و ته قضیه با بیرون رفتن پدر هم آمد. آن هم در حالی که داد و هوار می کرد و دست من و خواهرم را می کشید و مادر هم پشت سرمان می آمد و هی از تماشاچی ها معذرت می خواست. من آخرین نگاهم را به پرده سینما انداختم. قهرمان و دوشیزه ی پریشان مو ولی همچنان خوشگل! سوار بر یک جفت قاطر مضحک وارد جنگلی پر از آدم های بدجنس می شدند!