شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

سه درس از الکساندر پادشاه یونان

کلمات کلیدی :

 

پادشاه یونان، الکساندر، پس از تسخیر حکومت های بسیار، در حال بازگشت به وطن، در بین راه، بیمار و به مدت چند ماه بستری شد. با نزدیک شدن مرگ وی، دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر تیزش و همه ی ثروتش بی فایده بوده است. او فرمانده هان ارتش خود را فرا خواند و گفت: من این دنیا را بزودی ترک خواهم کرد. اما سه خواسته و فرمان دارم و مربوط به بعد از فوت می باشد. این فرامین را دقیقا اجرا کنید. فرماندهان ارتش موافقت کردند که از آخرین خواسته های پادشاه اطاعت کنند.


الکساندر در حالی که در بستر بود گفت: اولین خواسته ام این است که پزشکان من باید تابوتم را به تنهایی حمل کنند. دوم اینکه؛ وقتی تابوتم به سمت قبر حمل می گردد، مسیر منتهی به قبرستان باید با طلا، نقره و سنگ های قیمتی پوشانده شود. سومین و آخرین خواسته ام این است که هر دو دستم باید بیرون از تابوت آویزان باشد! مردمی که آنجا گرد آمده بودند از خواسته های عجیب پادشاه تعجب کردند. اما هیچ کس جرأت اعتراض نداشت.

فرمانده ی مورد علاقه الکساندر، دست پادشاه را بوسید و روی قلب خود گذاشت: پادشاها، به شما اطمینان می دهیم که همه ی خواسته هایتان اجرا خواهد شد. اما بگویید؛ چرا چنین خواسته های عجیبی دارید؟! در پاسخ، الکساندر نفس عمیقی کشید و گفت: من می خواهم دنیا را آکاه سازم از سه درسی که یاد گرفته ام. می خواهم پزشکان تابوتم را حمل کنند چرا که مردم بفهمند، هیچ دکتری نمی تواند هیچ کس را واقعاً شفا دهد. آن ها ضعیف هستند و نمی توانند انسانی را از چنگال مرگ نجات دهند.

بنابراین، نباید مردم تصور کنند که زندگی ابدی دارند. دومین خواسته در مورد ریختن طلا، نقره و جواهرات، در مسیر راه به قبرستان، این پیام را به مردم می رساند که حتی ذره ای طلا هم از این ثروت نمی توانم با خود ببرم. بگذارید مردم بفهمند که دنبال ثروت رفتن هم اندازه دارد. و درباره ی سومین خواسته ام یعنی دستهایم بیرون از تابوت باشد، می خواهم مردم بدانند که من با دستان خالی به این دنیا آمده ام و با دستان خالی این دنیا را ترک می کنم.