شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

جومپا لاهیری : دست به دست کردن قصه‌ها

کلمات کلیدی :

 

همیشه و به خصوص آن موقع که دختری کم سن و سال بودم؛ از مشارکت در فعالیت‌های اجتماعی می‌ترسیدم. مدام نگران بودم دیگران از من چه تصویری می‌سازند و چطور قضاوتم می‌کنند ولی وقتی کتاب می‌خواندم؛ از این نگرانی‌‌ رها می‌شدم. فهمیدم که همراهان خیالی من چه‌ها می‌خورند و چه‌ها می‌پوشند؛ فهمیدم چطور حرف می‌زنند؛ اسباب بازی‌هایی را که در اتاق‌هایشان پخش و پلا بود شناختم؛ فهمیدم چطور در روزی سرد کنار آتش می‌نشینند و شیر کاکائو می‌خورند.


درباره تعطیلاتشان و جاهایی که می‌رفتند، خواندم؛ زغال اخته‌هایی که می‌چیدند؛ مرباهایی که مادرشان روی اجاق‌ هم می‌زند. برای من، خواندن ؛ کشف بود؛ به ساده‌ترین مفهوم؛ کشف فرهنگی که برای پدر و مادرم بیگانه بود. کم کم به این شیوه؛ آن‌ها را به چالش کشیدم و از درون کتاب‌ها چیزهایی را دانستم که آن‌ها نمی‌دانستند. هر کتابی به نام من وارد خانه می‌شد؛ بخشی از قلمرو خصوصی من بود و به این ترتیب؛ نه تنها حسِ پا فرا‌تر گذاشتن از گلیمِ خودم را داشتم؛ بلکه از یک منظر؛ احساس می‌کردم دارم به آدم‌هایی که بزرگم می‌کنند؛ خیانت می‌کنم.