شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

گابریل گارسیا مارکز : یادداشت‌های روزهای تنهایی

کلمات کلیدی :

 

روزنامه‌هایی را که اسم آنها به خاطرم نمی‌آید، چندین بار خوانده‌ام. ‏دیده‌ام که در آن مصاحبه‌ام را چاپ کرده‌اند! مصاحبه‌هایی که هیچ‌گاه ‏در آن‌ها شرکت نداشته‌ام!  نمی‌توانستم منکر آن‌ها باشم؛ چرا که ‏سطر به سطر افکار مرا منعکس کرده‌ بودند! بهترین مصاحبه‌ای که از من تا به امروز چاپ شده، با عبارت خیلی روشن و با سبکی بسیار خوب، در مورد زندگی‌ام، نه فقط در حیطه‌ی ادبیات، بلکه در زمینه‌ی عقیده‌ی سیاسی، ذوق شخصی، خوشی‌ها و ناخوشی‌ها حرف زده است. دو سال پیش د‏ر روزنامه‌ی ناشناخته و کم‌تیراژی در شهر کاراکاس ، مصاحبه ای سر تا پا جعلی به چاپ رسید، اما مرا به وجد آورد!


نه به این خاطر که خیلی دقیق بود، تنها از این رو که به نام زنی منتشر شده بود که هیچ وقت به گوشم نخورده بود، مطمئن‌ام که او مرا خیلی دوست دارد؛ ‏چون تا این اندازه مرا می‌شناسد. ‏همین ماجرا و داستان برای من با افراد دوست داشتنیِ دیگری که در اطراف و ‏اکناف دنیا به آن‌ها برمی‌خورم، اتفاق می‌افتد، همیشه یکی، در جایی که هیچ وقت نرفته‌ام، با من هست! خاطره‌ی خوبی از این دیدار دارد. این دیگرها ظاهراً همانند خود من، فامیل زیادی دارند. حتی اگر واقعاً هم فامیل نباشند، رونوشتی از فامیل‌های من‌اند!‏

بارها اتفاق افتاده که چنین دوستان ویژه‌ای را در بین افراد خانواده‌ام نیافته‌ام! ‏خیلی اتفاق می‌افتد که من آن‌ها را در خیابان ملاقات می‌کنم. ‏آن‌ها درباره‌ی جشن‌های شلوغی که با برادرم اُمبرتو در آکابولکو داشته‌ایم، صحبت می‌کنند! همین آخری‌، در یکی از این ملاقات‌ها، غریبه‌ای از من تشکر کرد؛ چرا که از طریق برادرم به او خدمت بزرگی کرده بودم! به ناچار به او گفتم:  حقیقت، چیزی نبود که بخواهید تشکر کنید! وظیفه‌ ام بود! ‏این را می‌گویم، چون دلم نمی‌آید که بگویم من اصلاً برادری به نام ‏اُمبرتو ندارم که در آکابولکو زندگی کند!

‏سه سال پیش، تازه غذا خورده بودم، ناگهان کسی در زد. ‏یکی از پسرانم با خنده آمد و گفت: پدر، «تو» شما را می‌خواهد! ‏از صندلی پریدم، با هیجان به خودم گفتم: ‏بالاخره آمد! او منِ دیگر نبود، بلکه گابریل گارسیا مارکز بود؛ مهندسی ‏مکزیکی! جوان با ادب و آرامی که با صبر و تحمل بسیار به تلفن‌های مشابه، جواب رد داده بود و آخر سر، به اداره‌ی مخابرات مراجعه کرده بود تا نامش را به عنوان مشترکی به نام گابریل گارسیا مارکز از دفتر تلفن‌های جدید حذف کنند. این مرد مؤدب نامه‌هایی را که در طی سه سال در دفترش جمع شده بود، برایم آورد! ‏مثل یک افسانه چطور بگویم  شبیه رویا بود!

چندی پیش نیز روزنامه‌نگاری که از مکزیک عبور می‌کرد، در دفتر ‏تلفن‌ عمومی به دنبال شماره‌ی من می گشت، شماره‌ی گابریل گارسیا مارکز را یافت و تماس گرفت. به او گفتند: بیمارستان رفتند؛ چون خانمِ مارکز وضع حمل کرده و نوزاد هم دختر است! چه سعادتی، خوش یمنیِ بزرگی بود! در همه‌ی عمرم، در حسرت داشتن دختری بودم، متأسفانه صاحب دو پسر شدم! ‏اما آن چه اتفاق افتاد، این بود که خانمِ مهندس گابریل گارسیا مارکز، همسر همان جوان مؤدب که تشابه نامی داشتیم، دسته گل بسیار زیبایی را دریافت کرد. واقعاً او هم به میمنت نوزاد دختری که من همیشه آرزومند آن بودم و نصیبم نشد، مستحق آن گُل بود.

‏نه؛ مهندس جوان، منِ دیگر بود و نه یک شخص بسیار محترم دیگر، ‏که وی نیز همانند من نام گابریل گارسیا مارکز را دارد. بی‌شک، دیگر هیچ وقت پیدایم نخواهد کرد، چرا که نمی‌داند کجا زندگی می‌کنم و چه‌طور آدمی هستم؛ نمی‌تواند بفهمد که ما چه قدر با هم تفاوت داریم. ‏او همیشه به وجود خود و تنها همین مسأله خوشحال خواهد ماند، دنیای خود را خواهد داشت، زندگی مرفه خود را ادامه می‌دهد؛ ثروتمند تا حد اعلاء؛ جوان، بسیار زیبا و خوشحال. در حالی که من، پیرمرد، بدون تأسف، جلو ماشین تحریر، می ‌نشینم؛ بدون آن‌که به هیاهوی او اهمیتی دهم. هر شب به دنبال دوستانم می‌گردم، تا با هم چیزی بنوشیم؛ مانند همیشه و این بزرگ‌ترین ظلم در دنیاست. منِ دیگر، مرفه و مشهور، زندگی می‌کند، و تنها منم که گول خورده‌ام.