شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

ابوسعید ابوالخیر و مرد فقیر

کلمات کلیدی :

 حکایت نویس مباش، چنان باش که از تو حکایت کنند

هر گاه هیچ خاطری را آزرده نکنی و هیچ آزاری آزرده ات نکند مردی! هرگاه نگاهت مهر به حان ها اندازد و دستانت نوازشگر بیدریغ شود و از حضورت قلب ها آرام بگیرد مردی! در حقیقت این نتیجه داستان بود؛ اکنون ببینیم ماجرا چیست؟


شیخ ابو سعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا به زیارت کعبه رود. با کاروانی همراه شد و چون توانایی پرداخت برای مرکبی نداشت، پیاده سفر می کرد و خدمت دیگران می نمود. تا در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمع اوری هیزم به اطراف رفت. زیر درختی، مرد ژنده پوشی با حالی پریشان دید و از احوال وی جویا شد. دریافت که از خجالت اهل و عیال در عدم کسب روزی به آنجا پناه اورده است و چند روزی است که خود و خانواده اش در گرسنگی به سر برده اند. شیخ چند درهم اندوخته ی خود را به وی داد و گفت برو. مرد فقیر گفت: مرا رضایت نیست تو در سفر حج در حرج باشی تا من برای فرزندانم توشه ای ببرم. شیخ گفت: حج من، تو بودی و اگر هفت بار گرد تو طواف کنم به ز آنکه هفتاد بار زیارت آن بنا کنم.

خردمند آن است که چون کارش پدید آید، همه رأی‌ها را جمع کند و به بصیرت در آن نگرد، تا آن چه که صواب است، از او بیرون کند و دیگر را یله کند، همچنان که کسی را دیناری گم شود اندر میان خاک: اگر زیرک باشد، همه خاک را که در آن حوالی بود، جمع کند و به غربالی فروگذارد تا دینار پدید آید.

دلخسته و سینه چاک می‌باید شد     وز هستی خویش پاک می‌باید شد

آن به که به خود پاک شویم اول کار     چون آخر کار خاک می‌باید شد