شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

داستان راهزن و ساون قدیس

کلمات کلیدی :

 

سالهای نه چندان دور زاهدی که بعدها به نام ساون قدیس معروف شد، در یکی از غارهای منطقه زندگی می کرد. در آن دوره، منطقه مورد نظر فقط یک قصبه مرزی بود و اهالی‌اش را راهزنان گریزان از حقیقت و عدالت تشکیل می داد. قاچاقچی‌ها، روسپی‌ها، ماجراجویانی که در جست و جوی همدست به آنجا می آمدند و قاتلانی که بین دو جنایت آنجا استراحت می کردند. شرورترین آنها مرد عربی به نام آحاب بود که دهکده و حواشی آن را تحت سلطه داشت. مالیات‌های گزافی بر کشاورزان تحمیل می کرد، کشاورزانی که اصرار داشتند شرافتمندانه زندگی کنند. روزی ساون از غارش پایین آمد به خانه آحاب رفت و از او خواست برای گذراندن شب جایی به او بدهد. آحاب خندید و گفت: داستان مرا نشنیده ای؛ نمی دانی من قاتل ام؟! تاکنون سر آدم‌های زیادی را بریده‎ام؟ البته زندگی تو هم برای من هیچ ارزشی ندارد؟


ساون پاسخ داد: می دانم. اما از زندگی در آن غار خسته شده ام؛ دلم می خواهد دست کم، شبی این جا بخوابم. آحاب از شهرت قدیس خبر داشت که کم تر از خودش نبود و این آزارش می داد. دوست نداشت ببیند عظمتش با آدمی این قدر ضعیف تقسیم شود، برای همین تصمیم گرفت همان شب او را بکشد! تا به همه نشان دهد تنها مالک حقیقی آن جا کیست. شب فرا رسید، آنها کمی با هم گپ زدند. آحاب تحت تاثیر صحبت های قدیس قرار گرفت اما او مردی بی ایمان بود و هیچ اعتقادی به نیکی نداشت.

آحاب جایی برای خواب به ساون نشان داد و به تیز کردن چاقوی خود پرداخت.  ساون پیش از این که بخوابد چند لحظه او را تماشا کرد، آنوقت چشم هاش را بست و خوابید! صبح وقتی ساون بیدار شد، آحاب را اشک ریزان کنار خود دید! موضوع را پرسید، آحاب پاسخ داد: نه از من ترسیدی و نه درباره‌ام قضاوت کردی. اولین بار بود که کسی شب را کنار من گذراند و به من اعتماد کرد، اعتماد کرد که می توانم انسان خوبی باشم و به نیازمندان پناه دهم، تو باور کردی که من می توانم شرافتمندانه رفتار کنم، پس من هم چنین کردم.

اما ماجرا چه بود؛ هر چند از همان لحظه ی ورود ساون قدیس به خانه ی آحاب، او شروع کرد به تیز کردن خنجرش و از آنجا که آحاب مطمئن بود جهان بازتابی از خودش است، تصمیم گرفت او را به مبارزه بطلبد. پس پرسید: اگر امروز زیباترین روسپی شهر به اینجا بیاید، می توانی تصور کنی که زیبا و اغواگر نیست. قدیس جواب داد: نه. اما می توانم خودم را مهار کنم. آحاب پرسید: اگر به تو پیشنهاد کنم مقدار زیادی سکه ی طلا بگیری ولی در ازایش کوه را ترک کنی و به ما ملحق شوی، می توانی طلاها را مشتی سنگریزه ببینی؟ قدیس گفت: نه. اما می‌توانم خودم را مهار کنم. آحاب پرسید: اگر دو برادر سراغ تو بیایند، یکی از تو متنفر باشد و دیگری تو را قدیس بداند، می توانی هر دو را به یک چشم، نگاه کنی؟ قدیس پاسخ داد: هر چند رنج می برم اما می توانم خودم را مهار کنم و با هر دو آنها یک طور رفتار داشته باشم. این گفتگوها مهم ترین عاملی بود که باعث شد آحاب ایمان آورد.