شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

دونالد بارتلمی : برنامه آموزش

کلمات کلیدی :

 

همه ی بچه‌ها را بردیم درخت بکارند، حساب کردیم این بخشی از برنامة ی آموزشی آنها باشد تا بفهمند ریشه چطور رشد می‌کند. منظورم، احساس مسئولیت و مراقبت از چیزها و مسئولیت فردی را می‌گویم، متوجه اید که. اما همه ی درخت‌ها خشکیدند! پرتقال بودند، نمی‌دانم چرا خشک شدند، فقط می دانم خشک شدند. احتمالاً خاک عیب و ایرادی داشت، شاید هم نهال هایی که از نهال‌ستان آورده بودیم، مرغوب نبود. گله کردیم. خب، سی تا بچه را برده بودیم آن‌جا. هر کدام نهالی آورده بودند که بکارند. سی تاش خشکید. چند روز بعد که همه ی بچه‌ها به چوب خشک های نهال قهوه‌یی رنگ پرتقال ها چشم دوختند، غم انگیز بود.


شاید چنان بد هم نشد، پیش از داستان درخت ها، همه ی مارها هم مردند. فکرمی‌کنم علت تلف شدن مارها، این بود، اگر یادت باشد به خاطر اعتصاب، دیگ بخار چهار روز خاموش شد. دلیل داشت. نمی‌شد به بچه‌ها حالی کنیم که اعتصاب شده. پدر و مادر آنها اجازه نمی‌دادند که بچه ‌ها از جلوی پیش قراول اعتصاب کنندگان عبور کنند. ولی در حقیقت بچه ها می‌دانستند چه خبر است و معنی اعتصاب چیست. وقتی کار را دوباره شروع کردیم و مارها را پیدا کردیم، آن‌ها زیاد ناراحت نشدند.

با‌غ‌های سبزی به خاطر آب دادن زیاد، زرد شدند. لابد وقتی حواس‌مان نبود، بعضی از آنها آب را ول کردند داخل کرت‌ها، راستش نمی‌خواهم موضوع را خراب ‌کاری بدانم، گرچه به امکان خراب‌کاری فکر کردیم یعنی همین به خاطرمان رسید. علتش هم این بود که درست پیش از آن، موش‌ها مرده بودند، موش‌های سفید و بعد هم سمندرها، حالا فهمیده‌اند که نباید آن‌ها را توی کیسة پلاستیکی این طرف و آن طرف ببرند. البته انتظار داشتیم ماهی‌های منطقه حاره هم بمیرند. تعجبی نداشت. آن‌ها را چپ نگاه می‌کردی به پشت روی آب می‌ماندند. در برنامة درسی، ماهی‌های گرمسیری هم بود. نمی‌توانستیم کاری کنیم. هر سال همین برنامه را داشتیم. باید سریع آن را تمام می‌کردیم.

حتی اجازه نداشتیم توله سگ با خودمان بیاوریم. این یکی را، همین توله سگی که مرداک، خانم روزی، زیر کامیون کریستید پیدا کرد. می‌ترسید راننده، بعد از آنکه بارش را تحویل داد، او را زیر بگیرد. توله را برداشت و گذاشت توی کوله مدرسه‌اش و به مدرسه آورد. توله سگ مال ما شد. توله را که دیدم گفتم: به خدا شرط می‌بندم که این حیوان ده، پانزده روز اگر دوام بیاورد، همین طور هم شد. اصلاً بنا نبود توله به کلاس بیاید. بالاخره مقرراتی گفته‌اند: نمی‌شود به بچه‌ها بگوییم که سگ نداشته باشند. آن هم وقتی سگی دارند، که جلوی پای‌شان به این طرف و آن طرف می‌دود و واق واق می‌کند.

اسم توله را گذاشتند ادگار. اسم من بود. دنبالش می‌گذاشتند و داد می‌زدند: ادگار بیا، بیا! ادگار نازنازی! کلی هم تعریف می‌کردند. بعدهم از خنده روده بر می‌شدند. از این گوشه زدن، خوش‌شان می‌آمد. من هم بدم نمی‌آمد. اهمیتی نمی‌دادم سربه‌سرم بگذارند. لانة کوچولویی هم کنار پستوی تدارکات مدرسه برای او ساختند. نمی‌دانم چرا مرد. احتمالاً تب کرد. شایدم واکسن نزده بود. قبل از این‌که بچه‌ها خبردار شوند. از آن‌جا بیرون آوردمش. صبح‌ها معمولاً پستو را بازرسی می‌کردم. می‌دانستم کار به این‌جا می‌کشد. دادمش به سرایدار مدرسه. بعدهم داستان این یتیم کره یی بود. سرپرستی او را از طریق برنامه کمک به کودکان، گرفته بودیم. هر کدام از بچه‌ها ماهیانه بیست و پنج سنت می‌آوردند. قرارمان همین بود. حقیقت مصیبت باری بود. اسم پسره کیم بود. ما او را کمی ‌دیر قبول کرده بودیم. چیزی شبیه به همین چیزها. علت مرگ را در نامه‌یی که به ما دادند اعلام نکردند. فقط گفتند که به جای او بچه‌ی دیگری را قبول کنیم و تعدادی شرح حال جالب از بچه‌های دیگر فرستادند. ما که اصلاً دل‌مان نمی‌آمد.

بچه‌های کلاس موضوع را جدی گرفتند. کم کم به این نتیجه رسیدند که احتمالاً مدرسه عیب و ایرادی دارد. البته هیچ‌کس مستقیماً موضوع را با من در میان نگذاشت. اما من فکر نمی‌کردم مدرسه عیب و ایرادی داشته باشد. بهتر و بدترش را هم دیده بودم. فقط می‌شد اسمش را بگذاریم بدبیاری. تعداد زیادی از پدر و مادرهای بچه‌ها در گذشتند. دو مورد سکته قلبی، دو خودکشی و یک مورد خفگی در آب داشتیم و چهار نفر در حادثه تصادف رانندگی مردند. یک حمله قلبی هم داشتیم. پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌های زیادی هم مردند. امسال شاید تلفات سنگین‌تر بود. یعنی این طور به نظرمی‌رسید.

سرانجام فاجعه پیش آمد. فاجعه زمانی پیش آمد که متیووین و تونیماوروگودو در محل پی ساختمان در دست احداث فدرال بازی می‌کردند. تیرهای چوبی را کنار پی عمیق چیده بودند. ماجرا به دادگاه کشیده شد. پدر و مادر بچه‌ها اعلام کردند که تیرها را درست کار نگذاشته‌اند. من از درست و نادرستی داستان خبری ندارم. سال غریبی است. راستی یادم رفت به ماجرای بیلی برانت اشاره کنم که در درگیری با مردی در خانه‌اش، با مردی نقاب‌دار، با کارد، تکه تکه شد.

روزی در کلاس بحث می‌کردیم. از من پرسیدند چه خبر شده. درخت‌ها، سمندرها، ماهی مناطق حاره، توله سگ، پدر و مادرها، متیو وتونی کجا رفتند؟ گفتم: من، نمی‌دانم. نمی‌دانم. آن‌ها گفتند: چه کسی می‌داند؟ گفتم: کسی نمی‌داند. گفتند: مگر مرگ به زندگی معنا می‌بخشد؟ گفتم: نه. در حقیقت زندگیست که به زندگی معنا می‌بخشد. گفتند: آیا مرگ جزء اطلاعات پایه‌یی نیست که به وسیلة آن روزمرگی زندگی در جهت . … گفتم:  شاید این طور باشد. بچه ها با هم گفتند: ما دوست نداریم. گفتم: معلوم است. گفتند: خجالت دارد. گفتم: داشته باشد. ارزش همه جا هست و به معنای واقعی زندگی کنید. زمان خارج شدن از کلاس تقه‌یی به در خورد. در را باز کردم. موش صحرایی جدیدی وارد کلاس شد. بچه‌ها هورا کشیدند.