شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

آبگوشت سنگ!

کلمات کلیدی :

  

 

بلژیک، سربازی از جنگ برمی گشت به سمت وطن خودش. سر راه وارد دهکده ای شد، باد سردی می وزید، آسمان خاکستری رنگ و سرباز بسیار گرسنه بود، حوالی دهکده دم در خانه ای ایستاد و خوراکی در خواست کرد. ساکنان خانه گفتند: ما خودمان چیزی نداریم بخوریم چه برسد به اینکه به کسی کمک کنیم. سرباز به راه ادامه داد دم در خانة بعدی ایستاد و باز دوباره خوراکی درخواست نمود. آنها هم گفتند: ما خودمان چیزی نداریم. سرباز پرسید: آیا دیگ دارید؟ آنها گفتند بله و دیگ آهنی بزرگی فراهم کردند. سرباز پرسید: آب هم دارید؟ انها آب هم فراهم نمودند. سرباز گفت: دیگ را از آب پر کنید و روی آتش بگذارید. همه تعجب کردند. سرباز گفت: من سنگی دارم که مایة آبگوشت است! آنها پرسیدند: آبگوشت سنگ؟! این دیگر چیست؟!


سرباز توضیح داد. سنگی است که اگر در آب بیاندازم، آبگوشت درست میشود. همگی جمع شدند تا این معجزه را ببینند. زن صاحبخانه دیگ بزرگ را از آب پر کرد و آنرا روی آتش قرار داد. سرباز سنگی از جیبش در آورد و سنگ را داخل آب انداخت و گفت: حالا بگذارید خوب بجوشد! همگی نشستند و منتظر جوش آمدن دیگ شدند. سرباز پرسید: می توانید قدری نمک بدهید که در آبگوشت بریزیم؟ زن گفت: البته. قوطی نمک را به سرباز داد و سرباز مقداری نمک در دیگ ریخت و همگی به انتظار آبگوشت نشستند. سرباز با اشتیاق گفت: اگر چند تا هویج داشتیم، آبگوشت خیلی خوشمزه ای می شد. زن گفت: ما چند تا هویج داریم و دست کرد و از زیر میز هویج ها را که سرباز قبلا به آنها چشم دوخته بود بیرون کشید. هویج ها را هم در دیگ ریختند. تا هویج ها بپزد سرباز حوادثی را که در جنگ برایش اتفاق افتاده بود را برای جمع تعریف کرد.

بعد سرباز گفت: چند تا سیب زمینی هم اگر داشتیم خیلی خوب بود، اینطور نیست؟ دختر بزرگ صاحبخانه گفت: سیب زمینی هم داریم. الآن می آورم. پس سیب زمینی ها را هم در دبگ ریختند و به انتظار پختن آن نشستند. سرباز گفت: یک پیاز هم برای طعم آبگوشت لازم است. صاحبخانه به پسر کوچکش گفت: برو خانة همسایه و یک پیاز از آنها بگیر. پسرک بیرون دوید و با سه پیاز بزرگ برگشت. پیازها را هم در دیگ انداختند و دوباره به انتظار نشستند و شروع کردند به بازی، شوخی و خنده. در حقیقت، داستان و افسانه برای هم تعریف می کردند. سرباز گفت: از وقتی از خانه پدری درآمده ام هنوز گل کلم نخورده ام. مادر خندید و رو کرد به دختر کوچکش: برو توی باغ و کلمی بکن!  دختر کوچک دوید و با کلمی برگشت، کلم هم خرد کردند داخل آبگوشت.

سرباز گفت: دیگر چیزی به آماده شدن آبگوشت نمانده. زن در حالی که دیگ را با قاشق بلندی هم میزد گفت: یک خرده مانده. چند قل دیگر مانده جا بیفتد. در همین موقع پسر بزرگ خانواده وارد شد. رفته بود شکار و دو خرگوش آورده بود. سرباز تا چشمش به خرگوشها افتاد، فریاد زد: درست همان چیزی که برای چاشنی غذا لازم داشتیم، و در یک چشم بهم زدن گوشت خرگوش تکه تکه شد و داخل آبگوشت انداختند. شکارچی گرسنه گفت: به! به! چه بوی خوبی! دهقان به پسرش گفت: این رهگذر برایمان آبگوشت می پزد.

عاقبت آبگوشت حاضر شد. خوب. آبگوشت خوشبویی هم شده بود، به همه هم رسید. سرباز، دهقان، زنش، دختر بزرگشان، پسر ارشدشان، دختر و پسر کوچکشان همگی سیر شدند. دهقان گفت: عجب آبگوشت خوبی بود! زن گفت: بله سنگ خوبیه! سرباز گفت: اگر به همین دستور امروز عمل کنید، میتوانید همیشه با این سنگ آبگوشت خوبی بپزید. غذایشان را که خوردند، سرباز خداحافظی کرد و بجای آن همه محبت سنگ خود را به زن صاحبخانه بخشید. زن با ادب تمام هدیه را نپذیرفت. اما سرباز اصرار کرد و گفت: قبول کنید و سنگ را گذاشت و از خانه بیرون آمد و به راه خود ادامه داد. خوشبختانه پیش از اینکه وارد دهکدة بعدی شود سنگ دیگری نظیر قبلی توی جاده پیدا کرد.