شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

شار مارگولیس : سئوال هایی از زمین پاسخ هایی از ...

کلمات کلیدی :

 

غریبه ای که تازه با او در بیرون سفینه آشنا شده بودم خیلی شبیه ما انسانها بود، مانند ما صحبت می کرد، به نظر می رسید همه چیز را در مورد انسانها می داند. اینقدر سوال از این موجود غریب داشتم که نمیدانستم از کجا شروع کنم، در حقیقت حرفهای تازه ای می زد، حرفهایی که تا به حال نشنیده بودم. گفتم: بزرگترین آرزویت چیست؟ گفت: آرزویی ندارم. گفتم: محال است. مگر می توان چنین چیزی را تصور کرد، شخصی هیچ آرزویی نداشته باشد. گفت: منظور شما از آرزو به دست آوردن چیزی است؟ گفتم: خوب، بله. چه برای خودم، چه برای دیگران. گفت: این کفر است. ما نیازی به آرزو کردن نداریم. هر چه در داستان زندگی نیاز داشته باشیم خداوند به ما می دهد. گفتم: این درست. ولی انسان به امید و آرزو زنده است. بدون امید و آرزو ما به چیزی دلخوش نخواهیم بود، آرزو باعث میشود انسان هدفمند زندگی کند و برنامه های مدون برای زندگی داشته باشد. بدون هدف زندگی بی معناست. شایدم افسانه ست.


گفت: امید و آرزو دو بحث جدا هستند. امید به خداوند لازم است و نشانگر ایمان، ولی آرزومندی نشانه اینکه، من حقی دارم ولی اکنون آن حق میسر نشده است. حق داشتن چیزهایی، که الان ندارم. پس آرزو موجب دعا کردن میشود. که خدایا فلان چیز را به من بده. این هم کفر است. چون درخواست کردن از خداوند نشانه این است که خداوند از چیزی که لازمه امروز ماست بیخبر است و ما به او یاد آوری میکنیم. این مغایر این است که ما به حکمت خداوند ایمان داریم.

گفتم: شما مخالف دعا کردن هستید؟ گفت: دعا اشکالی ندارد ولی فراموش نکنید که دعا کردن همان آرزو کردن است. گفتم: ما همیشه برای خودمان دعا نمی کنیم. ابتدا برای دیگران و موفقیتشان دعا میکنیم و برای سلامتی آنها، بعد از همه در مورد خودمان دعا میکنیم! گفت: در اصل قضیه، تفاوتی ایجاد نمی کند چون در هر صورت خداوند به امور آگاه تراست و زمانی که شما دعا می کنید و یا آرزو می کنید یک اهانت است. چون خداوند را گاهی قسم میدهید که این و یا آن آرزو را برآورده کند. آیا شما خدایی را میپرستید که از مایحتاج شما بیخبر است؟

گفتم: البته که نه! گفت: آیا به غیر از این است که همه ی ما بندگان خداوند هستیم و او پادشاه و ارباب و صاحب اختیار ماست؟ گفتم: البته، ولی صبر کن آیا شما معتقدید که خداوند آرزوی ما را برآورده نمی سازد؟ و یا از ما خشمگین می شود؟ و آیا نه این است که فرموده بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را؟ گفت: خداوند به واسطه خداوندی خود از آرزومندی ما ناخشنود نمیشود چون به جهل ما آگاه است و آرزوهای بندگانش را به طور کامل برآورده میسازد. مساله این نیست که خداوند آرزوهایمان را برآورده می سازد و یا نه. مساله این است که ما به واسطه بندگی خود نباید به خود اجازه بدهیم که در پیشگاه پروردگاری که میلیاردها ستاره و کهکشان بزرگ را در فواصل بسیار دور از ما خلق نموده بخواهیم عرض اندام کنیم.

گفتم: یک مساله؛ اما من فکر نمیکنم که خداوند همه آرزو ها را بر آورده سازد! گفت: خداوند از قبل می داند که شما چه می خواهید، چه می گویید، چه به صلاح شماست و چون در بعد زمان و مکان اسیر نیست  از این لحاظ آینده شما از قبل نوشته شده است و این لازمه خداوندی است. پس خداوند قبل از اینکه حتی شما آرزویی کنید از آن اگاه است و آن را برآورده ساخته و مشیت شما مشخص است. اگر زمانی آرزویی کنیم و خداوند گفت بلی، بدانید که به صلاح ماست. اگر آرزویی کردیم ولی صدایی نشنیدیم، بدانیم که نفع ما صد در صد در همین است و این خود برآورده شدن آرزوست . چون چه بسا شما آرزویی کنید و از عواقب آن بی اطلاع باشید و خداوند به واسطه بر آورده نساختن آن از شما محافظت می کند. گفتم: بدین ترتیب زمانی که آرزویمان برآورده نشود باید بیشتر خوشحال و سپاسگزار باشیم! گفت: دقیقا. خداوند به نفع ما گام بر میدارد.

گفتم: پس آرزو کردن بدین ترتیب بی معناست چون از قبل همه چیز معین و مشخص است. پس این تضاد چیست؟ گفت: شما به واسطه اینکه در بعد زمان و مکان زندگی می کنید میتوانید اختیار زندگی خود را داشته باشید. شما همین الان میتوانید دست خود را به اراده خود بالا ببرید اما بدانید هر تصمیمی بگیرید از قبل خداوند میداند و هیچ راه گریزی نیست چون انسانها زیر مجموعه خداوند هستند. گفتم: جالب است. هر چند سوالات زیاد دیگری ایجاد شد ولی انشاءالله در فرصت دیگری از شما سوالاتم را خواهم پرسید. آیا میتوانم باز هم از شما سوالاتم را بپرسم؟

گفت: انشاءالله یعنی چه؟ گفتم: یعنی اگر خداوند بخواهد. گفت: انشاءالله درست نیست. چون یعنی اگر خداوند بخواهد در صورتی که خداوند از این اتهام هم مبراست و چیزی نمی خواهد! ولی شما هر وقت خواستید من به کره شما می آیم و به سوالات شما پاسخ خواهم داد. گفتم: پس فعلا خداحافظ! گفت: ببخشید! متوجه نشدم منظورتان چیست؟ گفتم: یعنی تا دیدار بعد در پناه خداوند باشید. گفت: مگر من قبل از این در پناه کس دیگری بوده ام آیا شما در سیاره خودتان پناه دیگری هم دارید؟ گفتم: این فقط یک آرزوست! گفت: آرزو!؟ گفتم: ببخشید! گفت: غیر از خدا کسی نمیتواند ما را ببخشد، من که خدا نیستم!  ... دیگر ترسیدم حتی یک کلمه بگویم. آّهسته به سفینه خود بر گشتم. فکر میکردم باید بیشتر فکر کنم!