شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

هانری کوربن : مولانا جلال الدین رومی

کلمات کلیدی :

 

 

روزی مولانا، شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد. شمس به خانه ی مولانا جلال الدین رومی رفت. پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید: آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟ مولانا حیرت زده پرسید: مگر تو شراب خوار هستی؟! شمس پاسخ داد: بلی. مولانا گفت: ولی من از این موضوع اطلاعی نداشتم! شمس پاسخ داد: حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن. مولانا با تعجب گفت: در این موقع شب! شراب از کجا تهیه کنم؟


شمس پاسخ داد: به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند. مولانا با نگرانی گفت: با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت. شمس پاسخ داد: پس خودت برو و شراب خریداری کن. مولانا گفت: در این شهر همه مرا میشناسند، چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟! شمس پاسخ داد: اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون شراب نه میتوانم غذا بخورم، نه صحبت کنم و نه بخوابم. مولانا به دلیل ارادتی که به شمس داشت خرقه ای به دوش می اندازد، شیشه ای زیر خرقه پنهان میکند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد.

اما همین که وارد آنجا شد چند نفر به تعقیب وی پرداختند. آنها دیدند که مولانا داخل میکده ای شد و پس از پنهان نمودن چیزی از میکده خارج شد. هنوز از محله نصاری نشین خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که مولانا به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند، رسید. در آن لحظه یکی از رقیبان وی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد: ای مردم! شیخ که هر روز هنگام نماز به او اقتدا میکنید به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است. آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولانا کشید و چشم مردم به شیشه افتاد.

مرد ادامه داد: این منافق که ادعای زهد میکند و به او اقتدا میکنید، اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه میبرد. سپس بر صورت مولانا آب دهان انداخت و طوری بر سینه اش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد. زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولانا را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا کردند که او عمری آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و در نتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند. در این هنگام شمس از راه رسید و با عنایت و لطف پروردگار و دم مسیحایی خویش فریاد حقیقت سر داد: ای مردم بی حیا! شرم نمیکنید؛ به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری میزنید،این شیشه که می بینید حاوی سرکه است که هر روز با غذای خود تناول میکند. رقیب فریاد زد: این سرکه نیست بلکه شراب است. 

شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست. رقیب خود را به پای مولانا انداخت ،دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند. آنگاه مولانا با چشمانی پر از اشک از شمس پرسید: برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج زنم؟ 

شمس گفت: برای این که بدانی آنچه که به آن می نازی، چیزی جز سراب و افسانه نیست، تو فکر میکردی؛ احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ای است ابدی، در حالی که خود دیدی، با تصور یک شیشه شراب همه ی داستان آن احترام ها، عشق و ارادت از بین رفت، آب دهان به صورتت انداختند، بر سینه ات کوبیدند و چه بسا تو را به قتل میرساندند. سرمایه ی تو همین بود که امشب دیدی، در یک لحظه بر باد رفت. پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود.