شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

مل گیبسون : پیر مرد قصه‌گو

کلمات کلیدی :

 

انسان، افسانه ی کهن، تنها، غرق در اندوهی فراوان نشسته و همه ی حیوانات دور او جمع شده اند. آنها گفتند: ما دوست نداریم تو را اینگونه غمگین ببینیم. هر آرزویی داری بگو تا ما برآورده کنیم. انسان گفت: می‌خواهم قدرت بینایی قوی داشته باشم. کرکس جواب داد: بینایی من مال تو. انسان گفت: می‌خواهم نیرومند باشم. پلنگ گفت: مانند من قدرتمند خواهی شد. انسان گفت: می‌خواهم اسرار زمین را بدانم. مار گفت: نشانت خواهم داد و انسان داستان ی دیگر شد، بهتر از پیش.


تمام حیوانات هر چه داشتند به انسان دادند. وقتی انسان همه ی این هدایا را گرفت و رفت، جغد ندای حقیقت سر داد، به مابقی حیوانات: انسان دیگر خیلی چیزها می‌داند و قادر است کارهای زیادی انجام دهد. من می‌ترسم! گوزن گفت: ولی انسان به هرآنچه میخواست رسید، دیگر غمگین نخواهد بود. اما جغد جواب داد: نه. حفره‌ای درون انسان دیدم. اشتیاق و حرصی عمیق که کسی را یارای پر کردن آن نیست. این همان چیزی است که او را غمگین می‌کند و مجبورش می‌کند، بخواهد. او آنقدر به خواستن ادامه می‌دهد تا روزی هستی می‌گوید: من تمام شده‌ام و دیگر چیزی ندارم پیشکشت کنم!