شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

داستان دختر بچه گل فروش

کلمات کلیدی :

 

پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرف شاخ و شونه میکشیدم! خلاصه فریاد میزدم که دیدم دختر بچه ای یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل! آقا این گل رو بگیرید. منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت، داشتم داد میزدم و هیچی نمی گفتم به این بچه ی مزاحم! دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت! من گل ل ل ل نمی خرم! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین. دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!


ساکت که شدم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من می برنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره. دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟ حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم. کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد. صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! اما دریغ از توان و نای سخن گفتن! تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبک بال ازم دور شد. حتی بهم آدامس هم نفروخت. هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه، چه قدرتمند بود!