شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

کاظم سادات اشکورى : مرغ تخم طلا

کلمات کلیدی :

افسانه‌هاى اشکوربالا

پادشاهى سه پسر داشت. روزى به پسرانش گفت: اگر بذرى تهیه کنم؛ مى‌توانید از آن محافظت کنید تا باغستان پر گل شود؟ پسرها گفتند: البته که مى‌توانیم. هر شب یکى از ما باغ را مى‌پاید. پادشاه گفت: بسیار خوب. و بذرى خرید و دستور داد آن بذر را در باغ بپاشند. چندی که گذشت گلى روئید. پادشاه به پسر بزرگ‌تر گفت: برو کشیک بده تا گل را نچینند. و پسر بزرگ‌تر رفت و کشیک داد اما صبح که شد دید گل را چیده‌اند. پادشاه گفت: بهتر است که تو را بکشم. برادر میانى گفت: کارى با او نداشته باشید تا امشب من بروم و کشیک ‌دهم. پادشاه گفت: بسیار خوب. اما اگر باز هم گل را بچینند، هر سه نفر شما را خواهم کشت. برادر میانى رفت و کشیک داد اما صبح که شد، دید گل را چیده‌اند!


پادشاه عصبانى شد، اما پسر کوچک‌تر گفت: امشب نوبت من است، اجازه بفرمایید شاید من بتوانم دزد گل را پیدا کنم. و رفت و در باغ نشست. نیمه شب بود که دید هیولائى تنوره‌کشان از آسمان سرازیر شد. جوان تیر از کمان کشید و به‌طرف هیولا انداخت، تیر به کف دستش خورد و هیولا از راه آمده برگشت. صبح که شد، جوان رد خون را گرفت و رفت تا به سنگ آسیائى رسید. هر چه کرد سنگ را برگرداند، نتوانست. بردارها که دیدند از برادر کوچک‌تر خبرى نشده است، ردپاى برادر را گرفتند و رفتند تا به او رسیدند. و گفتند: برادر! اینجا چه مى‌کنی؟

او گفت: دزد گل را با تیر زدم و اکنون زیر این سنگ است! و سه برادر با هم سنگ را برگرداندند. چاهى بود. برادر بزرگ‌تر گفت:  ریسمانى به کمرم ببندید که مى‌خواهم توى چاه بروم. ریسمانى به کمر برادر بزرگ‌تر بستند و برادر را پائین فرستادند. اما وسط‌ چاه که رسید صدایش بلند شد که: سوختم، سوختم!  و او را بالا کشیدند. برادر کوچک‌تر گفت: حالا من مى‌روم، اما هر چه گفتم، سوختم، به حرفم گوش ندهید و ریسمان را شل کنید. تا ببینم آن پائین چه خبر است.

این بود که ریسمانى به کمر برادر کوچک‌تر بستند و او را توى چاه انداختند. هر چه فریاد زد:  سوختم، سوختم  گوش ندادند و ریسمان را شل کردند تا برادر کوچک‌تر به ته چاه رسید. درى دید. در را باز کرد، اتاقى بود. دخترى نشسته بود که، آب نخور؛ آش نخور و تماشایش کن. و دیوى سر بر زانوى دختر نهاده بود و خوابیده و خرناس می کشید. گهواره‌اى از طلا کنار دختر بود و بچه‌اى توى گهواره بود از طلا. مرغى بود از طلا که تخمش هم طلا بود. جوان شمشیر از کمر کشید و به کف پاى دیو زد. دیو یک سیلى به گونهٔ دختر خواباند و گفت: پشه‌ را بزن.

جوان بار دیگر شمشیرش را به کف پاى دیو زد که دیو از جا بلند شد و گفت: عجب لقمه‌اى گیرم آمد. جوان گفت: من لقمهٔ تو نیستم. دیو گفت: اگر لقمهٔ من نیستی، پس بگو ببینم چه کارى از دست تو برمى‌آید؟ جوان گفت: من آمده‌ام با تو نبرد کنم. دیو گفت: چه نبردی؟ جوان گفت:  یک ریسمان ابریشمى به دست تو مى‌بندم و یکى به دست خودم، هر که توانست ریسمان را پاره کند مرد است، و بعد ریسمانى به دست‌هاى دیو بست و ریسمانى به دست‌هاى خودش. ریسمانى را که به دست‌هایش بسته بود با شمشیر پاره کرد، اما دیو هر چه کرد که ریسمان را پاره کند، نتوانست. این بود که جوان با شمشیر سر دیو را از تن جدا کرد.

دختر که شجاعت جوان را دید، رو به جوان کرد و گفت: اى جوان! اگر مرا بالا بفرستی، زنت مى‌شوم. جوان گفت: اگر تو را بالا بفرستم، برادرهایم مرا ته چاه خواهند گذاشت. اما یادت باشد که هفت سال در انتظار من بمان، اگر برنگشتم، با یکى از برادرهایم عروسى کن. و دختر را بالا فرستاد. برادر بزرگ‌تر گفت: دختر مال من است، و بردار میانى گفت: نه، مال من است، این بود که بردار کوچک‌تر را ته چاه گذاشتند و رفتند. پادشاه پرسید: برادرتان کو؟ گفتند: ته چاه رفت و دیگر بیرون نیامد. و به دختر سپردند که حرف نزد. پس از چند روز برادر بزرگ‌تر رو به پدر کرد و گفت: من مى‌خواهم با این دختر عروسى کنم، دختر به پادشاه گفت: من به شرطى زن پسرت مى‌شوم که هفت سال به من دست نزند. قبول کردند و قرار شد هفت سال صبر کنند.

برادر کوچک‌تر توى چاه سرگردان بود که پله‌اى بود. چهارده پله پائین رفت، به شهرى رسید. دم دروازه‌ٔ شهر خانه‌ٔ پیرزن بود. جوان به پیرزن گفت: مادرجان! کمى آب بده بخورم. پیرزن گفت: پسر جان! کجا مى‌توانیم رنگ آب را ببینم؟ آبی نیست. جوان گفت: چرا؟ پیرزن گفت: اژدهائى سر چشمه خوابیده آب را مى‌خورد. سالى یک دختر مى‌بریم سر‌ چشمه که اژدها بخورد و روزى دو ساعت آب به ما بدهد. امروز پادشاه دخترش را سر چشمه برده. جوان گفت: چشمه‌ٔ شما کدام طرف است؟ پیرزن راه چشمه را به جوان نشان داد و جوان رفت و دخترى دید که سر بر زانو نهاده کنار چشمه نشسته است.

جوان گلى به‌طرف دختر انداخت. دختر سر برداشت و گفت: اى برادر! مرا ناراحت نکن از جانم سیر شده‌ام. من چند دقیقه‌ٔ دیگر خوراک اژدها مى‌شوم، تو چرا به اینجا آمده‌ای؟ جوان گفت:  اى دختر! من برادر تو هستم. اجازه بده سر بر زانویت بگذارم و بخوابم که اژدها اول مرا بخورد. و رفت و سر بر زانوى دختر نهاد. لحظه‌اى بعد اژدها آمد و خواست دختر را ببلعد که جوان شمشیر از غلاف کشید و در دهان اژدها گذاشت و اژدها را به دو نیم کرد. بعد سر اژدها را زیر زانو گرفت و با شمشیر از تن جدا کرد و سر را به بالاى درختى انداخت. دختر که این صحنه را دید گفت: صبر کن کف دستم را خون‌آلود کنم و بر شانه‌ات بزنم تا علامتى باشد. آخر من عاشقان زیادى دارم. و پنجه خون‌آلودش را به پشت جوان زد.

لحظه‌اى بعد چند جوانانی از راه رسیدند. جوان‌ها همین که دیدند دختر، کنار چشمه ایستاده برگشتند و پیش پادشاه رفتند. یکى گفت: من اژدها را کشته‌ام، دخترت را به من بده. دیگرى گفت: نه، من اژدها را کشته‌ام. و پادشاه حیران مانده بود که حرف کدامیک از آنها درست است. تا اینکه دخترش را احضار کرد و گفت: اى دختر! کدامیک از این جوان‌ها اژدها را کشته است؟ دختر گفت: آن کسى که پنجه‌ٔ خون‌آلود بر پشت دارد. همین که پادشاه کشنده‌ٔ اژدها را شناخت، شجاعتش را ستود و گفت: اى جوان! دخترم را به عقد تو درمى‌آورم، بمان و پادشاهى کن. جوان گفت: دختر تو خواهر من است. هر احتیاجى داشتم از تو خواهم خواست. و ناهار و چاى خورد و خداحافظى کرد و به راه افتاد.

جوان رفت و رفت و رفت تا به جنگلى رسید. آه و ناله‌اى به گوشش خورد. با خود گفت، در این جنگل آدمیزادى نیست، این آه و ناله از کجا مى‌آید؟ و خوب نگاه کرد، آشیانه‌ٔ سیمرغ را بر بالاى درختى دید. جوجه‌هاى سیمرغ آه و ناله مى‌کردند. پائین درخت اژدهائى بود، او مى‌خواست جوجه‌هاى سیمرغ را بخورد. گویا هر سال اژدها جوجه‌هاى سیمرغ را مى‌خورد. جوان نزدیک شد و با شمشیر سر اژدها را از تن جدا کرد و بعد اژدها را تکه‌تکه کرده روى هم چید و رفت کنار چشمه‌اى دست و روی خود را شست و به خواب عمیقی فرو رفت.

سیمرغ که از راه رسید. جوان را که دید خیال کرد قاتل بچه‌هاى اوست. سنگ بزرگى برداشت که جوان را بکشد. جوجه‌ها گفتند: اى مادر! جوان را نکش و پاى درخت را نگاه کن، سیمرغ نگاهى به اژدها انداخت و رفت و پرهایش را گشود تا سایبانى شود و آفتاب جوان را ناراحت نکند. چند ساعتى با پرهاى گشوده ایستاد. خسته شد. پرهایش را خیس کرد اما ناگهان قطره آبی به چهره‌ٔ جوان افتاد. و جوان بیدار شد. سیمرغ گفت: اى جوان! حال که قاتل بچه‌هایم ر اکشته‌ا‌ئى هر چه مى‌خواهى بگو تا به تو بدهم. جوان گفت: راستش را بخواهى چهارده طبقه از روى دنیا به زیر زمین آمده‌ام، مرا بالا ببر.

سیمرغ گفت: من تو را بالا مى‌برم اما چهارده لاشه‌ٔ گوسفند و چهارده خیک آب مى‌خواهم. لاشه‌ها را روى یک بالم بگذار و خیک‌هاى آب را روى بال دیگرم. و خودت وسط بنشین. همین که گفتم آب مى‌خواهم. گوشت به من بده و همین که گفتم گوشت مى‌خواهم آب به من بده، تا تو را به روى دنیا برسانم. جوان دوباره رفت پیش پادشاه و گفت: آمده‌ام از تو تقاضائى بکنم. من احتیاج به چهارده گوسفند دارم. پادشاه گفت: اینکه اهمیتى ندارد. چهارده گوسفند را به او داد و چند نفر را هم مأمور کرد گوسفندها را با او ببرند. همین که به آشیانه‌ٔ سیمرغ رسیدند، گوسفندها را سر زدند و خیک ها را پر از آب کردند. بعد جوان همراهانش را مرخص کرد و خیک‌هاى آب را روى یک بال سیمرغ گذاشت و لاشه‌ها را روى بال دیگر و خود وسط نشست و سیمرغ پرواز کرد.

در راه سیمرغ گفت: آب مى‌خواهم. جوان گوشت داد. سیمرغ گفت: گوشت مى‌خواهم. جوان آب داد. یک طبقه مانده بود به روى زمین برسند، که گوشت تمام شد. سیمرغ گفت: آب مى‌خواهم. جوان با شمشیر تکه‌اى از رانش را برید و به سیمرغ داد. سیمرغ همین که گوشت را به دهان گذاشت، احساس کرد تلخ است، و فهمید که گوشت آمیزاد ست. همین که از چاه بالا آمدند، سیمرغ پرسید: این چه گوشتى بود که به من دادی؟ جوان گفت: چون گوشت تمام شده بود، از رانم بریدم. سیمرغ گفت: هنوز آن تکه گوشت توى دهانم هست، نخورده‌ام. و بعد تکه گوشت را به ران جوان چسباند دستى روى زخم کشید که از اول هم بهتر شد.

سیمرغ سه تا از پرهایش را به جوان داد و گفت: هر وقت با من کار داشتى یکى از این پرها را آتش بزن هر جا که بخواهى حاضر مى‌شوم و رفت. جوان رفت و رفت تا به شهر رسید. کمى گشت و به دکان زرگرى رفت و گفت: اى استاد! اجازه بده پیش تو شاگردى بمانم و زرگرى یاد بگیرم. زرگر گفت: اشکالى ندارد. و جوان شاگرد زرگر شد. هفت سال رو به اتمام بود که پادشاه رو به دختر کرد و گفت: هنگام آن رسیده که جشن عروسى تو را به راه بیندازم. دختر گفت: من حرفى ندارم، اما گهواره‌اى مى‌خواهم که از طلا که تویش بچه‌اى باشد از طلا. مرغى مى‌خواهم طلائى که تخم طلا کند.

پادشاه گفت: چیزهائى که تو مى‌خواهى از توان آدمیزاد ساخته نیست. دختر گفت: اگر اینها را حاضر کنى زن پسرت مى‌شوم. پادشاه پیش زرگر رفت. اما پسر، پدر را شناخت، ولی پدر، پسر را به‌جا نیاورد. پادشاه گفت: اى زرگر، من گهواره‌اى مى‌خواهم از طلا که توى گهواره بچه‌اى باشد از طلا. مرغى مى‌خواهم از طلا که تخم طلا بکند. زرگر گفت: آدمیزاد چنین چیزهائى را نمى‌تواند درست کند، شاگرد، استاد را به گوشه‌اى برد گفت: اى استاد قبول کنید! اما بگو طلا از تو، درست کردن از من. استاد گفت: مى‌ترسم نتوانم درست کنم و کشته شوم. شاگرد گفت: خیالتان راحت باشد، من درست مى‌کنم. این بود که استاد به پادشاه گفت: طلا را شما بدهید، من درست مى‌کنم.

فردا که شد، جوان یک پر سیمرغ را آتش زد، سیمرغ حاضر شد، جوان گفت: در فلان جا مرغى هست از طلا که تخم طلا مى‌کند، و گهواره‌اى هست از طلا که توى گهواره بچه‌اى هست از طلا، مى‌خواهم همه را اینجا حاضر کنی. سمیرغ رفت و گهواره و مرغ را آورد و به جوان تحویل داد. فردا پادشاه طلا را فراهم کرد و پیش زرگر آورد. زرگر گفت: دو روز دیگر بیا آنچه مى‌خواهى حاضر است. روز تحویل گرفتن که شد، دختر گفت: من هم مى‌آیم تا گهواره و مرغ را ببینم. و با پادشاه به مغازه‌ٔ زرگرى رفت.

همین که آنها وارد مغازه شدند، دختر رو به پادشاه کرد و گفت:  قبله‌ٔ عالم! پسر کوچکتان را مى‌شناسید؟ پادشاه گفت: پسرم هفت سال است که رفته و خبرى از او ندارم. دختر گفت: این گهواره و بچه و مرغ طلا در چاهى بود که من آنجا بودم. با پسرت قرار گذاشته بودم هفت سال صبر کنم و این پسر توست که آنها را حاضر کرده است. پادشاه که این حرف را شنید، خوشحال شد. هفت شبانه‌روز براى پسر و دختر جشن عروسى گرفت و در حقیقت از آن روز به بعد پسر به‌جاى پدر بر تخت پادشاهى نشست.