شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

شری کارتر اسکات : جکی و کریستین

کلمات کلیدی :

 

دو خواهر که از دید درجه‌ی زیبایی، فرسنگ‌ها با هم فاصله دارند. جکی، دختری با قامتی بلند و اندامی تراشیده چون مجسمه، با چشمانی آبی و رفتاری جذاب، با سلیقه، شیک‌پوش و چنان خیره‌کننده که در حال عبور از خیابان، مردم به تماشایش برمی‌گشتند و می‌گفتند که حتماً ستاره‌ی سینماست. ‏اما کریستین، همان که به زبان خودمان پسر صفت می‌نامیم. ریز نقش، با ظاهری ساده، به ندرت زحمت شیک پوشیدن یا اندکی آرایش را به خود می‌داد. هیح‌کس او را با ستاره‌ی سینما به اشتباه نمی‌گرفت.


‏جکی دو بار ازدواج کرد، کریستین ازدواج نکرد. جکی همیشه در احاطه‌ی دوستانی بود که از او تقاضا می‌کردند با آنان به گردش و تفریح رود؛ برای کریستین چنین اتفاقی انگشت‌شمار پیش آمده بود. گرچه با قضاوت روی ظاهر محکم کریستین، هیچ‌کس چنین انتظاری از او نداشت، اما در اسارت سایه‌ی جکی، او بیشتر اوقاتش را در مقایسه‌ی خود و خواهر بزرگترش می‌گذراند، از بی‌انصافی در تقسیم سهمیه‌ی ژن در وجود خودش و جکی می‌نالید.

‏سرانجام، کریستین روزی نشست و فهرستی از محاسن خود را نوشت، همین‌طور از برکاتی که او را دختری استثنایی می‌ساخت، توانست موهبت‌های منحصر به فرد خود را تشخیص دهد، در نتیجه دست از مقایسه با جکی بردارد. متوجه شد که استعداد طبیعی‌اش در ورزش، استعدادی واقعی است، می‌تواند در آن سرآمد باشد و لذتش را ببرد، همین‌طور خدا موهبت رسیدگی به اطرافیان را به او داده است. با وجود اینکه می‌دانست که احتمالاً هرگز نخواهد توانست مثل جکی سرها را به سوی خود بچرخاند، اما از نظر شکل جسمانی از بسیاری چیزها در وجود خود قدردانی می‌کرد و خوشحال بود که فهرستش، فهرستی بلندبالا است. درس کریستین، آموختن این نکته بود که تنها به این علت که برداشتش از چیزی منصفانه نبوده است، دلیل نمی‌شود که خود را در بی‌عدالتی ظاهری آن غرق کند.