شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

مصطفی رحماندوست : بشنو و باور نکن

کلمات کلیدی :

 

 

یکی بود، یکی نبود. ملانصرالدینی هم بود که کارهای بامزه ای می کرد. روزی ملانصرالدین رفت سراغ شیشه بُر تا شیشه هایی را که برای در و پنجره ی خانه اش سفارش داده بود تحویل بگیرد. شیشه بر تمام شیشه های سفارشی ملا را آماده کرد و توی صندوقی گذاشت و گفت: باربری را صدا کن تا شیشه هایت را به خانه ات ببرد. ملا با یکی دو نفر از باربرها حرف زد. دلش می خواست پول کمی برای حمل بار بدهد تا لااقل کمی از گرانی شیشه را جبران کرده باشد. اما هیچ یک از باربرها حاضر نبودند با کرایه ی کم، صندوق شیشه ها را به خانه ی او ببرند. ملا گرسنه اش بود و می خواست زودتر به خانه برسد و چیزی بخورد. 


ملا سراغ باربر جوانی رفت و گفت: ببین پسرم! تو مرا می شناسی و می دانی که آدم با هوش و دانشمندی هستم. اگر این صندوق شیشه را به خانه ام ببری، قول می دهم که به جای دستمزدت سه تا نصیحت جانانه به تو بکنم. مطمئن باش که این نصیحت ها بیشتر از کرایه ی باربری، در زندگی به دردت می خورد. باربر جوان قبول کرد. صندوق شیشه ها را به پشتش بست و با ملا به طرف خانه ی او راه افتاد. ملا اصلاً نمی دانست چه حرفی به باربر بگوید که برایش ارزش داشته باشد. کمی که رفتند، باربر گفت: ملا! برای اینکه دوری راه و سنگینی بار را حس نکنم، بهتر است که با هم حرف بزنیم. چه بهتر از این که تو در طول راه یکی یکی نصحیت هایت را به من بگویی. شاید من هم حرفی درباره ی آن ها داشته باشم.

ملا دستپاچه شد و گفت: بله! باشد، بله، این بهتر است! باربر گفت: پس نصحیت اولت را بگو. شکم گرسنه ی ملا به قار و قور افتاد. ملانصرالدین ناگهان جمله ای به نظرش رسید و گفت: ببین پسرم! مطمئن باش که سیری بهتر از گرسنگی است. اگر کسی به تو گفت که گرسنگی بهتر از سیری است، بشنو و باور مکن. باربر از شنیدن نصحیت اول کمی عصبانی شد. این حرف مهمی نبود. هر آدم بی سواد و کم عقلی هم می داند که سیری بهتر از گرسنگی است. باربر می خواست به ملا اعتراض کند، اما با خودش گفت: شاید نصحیت دومش به درد بخور باشد. کمی دیگر که پیش رفتند، باربر به ملا گفت: نصحیت دومت را بگو ببینم این یکی به چه دردی می خورد.

ملا همه اش به فکر ساخت یک جمله ای زیبا و گفتن یک نصیحت عالی بود اما تا آن لحظه چیزی به ذهنش نرسیده بود. انگار هر چه را که خوانده و دیده و شنیده بود، یکباره از یاد برده بود. با خودش گفت: اگر الاغی داشتم، خودم را توی این دردسر نمی انداختم. باربر یک بار دیگر پرسید: پس نصیحت دومت چی شد؟ ملا بدون فکر گفت: اگر کسی به تو گفت که پیاده رفتن، بهتر از سوار شدن بر اسب و الاغ است، بشنو و باور مکن. کم مانده بود باربر از کوره در برود و با ملا دعوا راه بیندازد. با عصبانیت برگشت که به ملا بد و بیراه بگوید. اما چشمش که به موهای سفید سر و صورت او افتاد، از خودش خجالت کشید و با خود گفت: شاید نصحیت سوم او حرف به درد بخوری باشد.

کم کم داشتند به خانه ی ملا نزدیک می شدند که باربر گفت: رسیدیم ملا! نصحیت سوم راهم بگو. ملانصرالدین با خودش گفت: یک چیزی می گویم. خوب یا بدش مهم نیست مهم این است که من توانستم صندوق شیشه را مجانی به خانه برسانم. باربر گفت: بابا رسیدیم، نصحیت سوم چه شد؟ ملا بادی به غبغب انداخت و گفت: اگر کسی گفت که باربری از تو بهتر پیدا می شود، بشنو و باور مکن. باربر فهمید که عجب کلاهی سرش رفته است. عصبانی شد و از کوره در رفت. با ناراحتی طناب دور صندوق را شل کرد. آن را از روی کولش به زمین انداخت و گفت: جناب ملا! کسی که خربزه می خورد، پای لرزش هم می نشیند اگر کسی به تو گفت که حتی یکی از شیشه های داخل صندوق سالم مانده، بشنو و باور مکن. در حقیقت از آن به بعد، درباره ی کسی که حرف های بیهوه و بی معنی می زند تا سر دیگران را گرم کند یا فریبشان بدهد، می گویند: بشنو و باور مکن.