شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

آنتوان دو سنت‌اگزوپری : اخترک دوم

کلمات کلیدی :

 

اخترک دوم مسکن آدم خودپسندی بود.‏ خودپسند، چشمش که ‏به شهریار کوچولو افتاد، از همان دور داد زد: به، به! این هم یک ستایشگر که ‏دارد می‌آید مرا ببیند! ‏آخر برای خودپسندها دیگران فقط یک مشت ستایشگرند. شهریار کوچولو گفت: سلام! چه کلاه عجیب ‏غریبی سرتان گذاشته‌اید! خودپسند جواب داد: مال اظهار تشکر است. منظورم موقعی است که ‏هلهله‌ی ستایشگرهایم ‏بلند می‌شود. متأسفانه تنابنده‌یی گذرش به این طرف‌ها نمی‌افتد. شهریار کوچولو که چیزی حالیش نشده بود گفت: چی؟ خودپسند گفت: دست‌هایت را به همدیگر بزن. ‏شهریار کوچولو دست زد و خودپسند، کلاهش را برداشت و متواضعانه از او تشکر کرد.


‏شهریار کوچولو با خودش گفت: دیدن این، تفریحش خیلی بیش‌تر از دیدن پادشاه است. ‏و دوباره بنا کرد دست زدن و خودپسند با برداشتن کلاه بنا کرد تشکر کردن. ‏پس از پنج دقیقه‌یی، شهریار کوچولو که از این بازی یکنواخت خسته شده بود، پرسید: چه کار باید کرد که کلاه از سرت بیفتد؟ ‏اما خودپسند حرفش را نشنید. آخر آن‌ها جز ستایش خودشان ‏چیزی را نمی‌شنوند.

‏از شهریار کوچولو پرسید: تو راستی راستی به من با چشم ‏ستایش و تحسین نگاه می‌کنی؟ شهریار کوچولو گفت: ستایش و تحسین یعنی چه؟ خودپسند پاسخ داد: یعنی قبول این که من خوش‌قیافه‌ترین و خوش‌پوش‌ترین و ‏ثروتمندترین و باهوش‌ترین مرد این اخترکم. شهریار کوچولو گفت: آخر روی این اخترک که فقط خودتی و کلاهت. خودپسند پاسخ داد: با وجود این ستایشم کن. این لطف را در حق من بکن. شهریار کوچولو نیمچه شانه‌یی بالا انداخت و گفت: خب، ‏ستایشت کردم. اما آخر واقعاً چیِ ... این برایت جالب است؟ شهریار کوچولو به راه افتاد و همان‌طور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: این آدم‌بزرگ‌ها راستی راستی چه قدر عجیبند!