شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

محمد محمدعلی : آدم و حوا ، شرح آفرینش

کلمات کلیدی :

 

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند. حافظ اول کلمه بود و کلمه خدا بود. خدا عشق بود، و خدا که عشق بود اراده کرد که خلق کند، پس گفت: بشو، و آن انفجار بزرگ بوقوع پیوست و کائنات خلق شدند با ستارگان بیشمار، سیارات، حفره های سیاه و کهکشانهای بیشمار، هیجده هزار عالم خلق شدند. خدا سیاره ای از سیارات را برگزید آنرا مرکز کائنات قرار داد و زمینش نامید و زمین مرکز کائنات شد. خدا فرشتگان را آفرید، جمعی به رکوع و جمعی به سجود، آنگونه که خدای خواسته بود.


از خیل فرشتگان گروهی را موکل ستارگان و سیارات و کل کائنات قرار داد تا نظم و گردش کائنات همان گونه بمانند که خدای خواسته است، خدا عاشق بود و اراده اش بر معشوق بودنش قرار گرفت. ارواح را آفرید. جمعی از آنان را بدست خود تطهیر و پاکیزه گرداند. ارواح در دو صف شدند صف ارواح مطهر و صف سایر ارواح. خدای پرسید: نه آنکه من هستم خالق شما؟ جملگی پاسخ دادند: آری تو خالق ما هستی. خدای گفت: پس منتظر بمانید تا در جسم فرزندان بهترین مخلوق من بر روی زمین درآیید.

خدا در دو روز زمین را به زیبایی آراست آنگونه که گفته است: هر چیزی را به نیکویی و زیبایی آفریده ام، کوه ها بر زمین استوار کرد، دریاها را جاری ساخت، جنگل ها را آفرید و سپس آسمانها را گفت: که بشوند؛ آسمانها خلق شدند، سقفی برای زمین پس موکلینی گمارد بر ابرها، آبها، جنگل ها، بادها. خیل فرشتگان با حیرت مینگریستند، از آن میان یکی از چهار فرشته مقرب خدا جبراییل پر گشود بر روی زمین هر جا را نگریست زیبایی بود میدانست که باید بارها بر زمین بیاید که هنوز هم می آید.

خدا جنیان را بر زمین مستولی گرداند آنها خون ها ریختند و چهره زیبای زمین را آلودند . خدای فرشتگان مقرب و حارث را که بر زمین حکم می راند فرا خواند از آنان خواست که بر زمین درآیند و مقداری خاک به درگاهش بیاورند فرشتگان یک بیک به زمین آمدند با عجز و لابه زمین مواجهه شدند باز گشتند تا نوبت به عزراییل رسید حضرت عزراییل نیک می دانست که عمرش به جان فرزندان مخلوقی خواهد بود که خدای میخواست آنرا خلق کند .از فرزندان آدم و حوا که از جان آنها عزراییل جان می گرفت.

پس حضرت عزراییل به زمین آمد و خاک را نزد خدای برد خدای امر کرد به موکل ابرها که ابرها را بیاورد و بروی خاک بباراند . ابرها آمدند و بر روی خاک باریدند .خدای با دستان عاشقش به زیبایی گل، آدم بسرشت و آدم را بصورت خود ساخت .فرشتگان با حیرت نگاه می کردند .خدای به فرشتگان گفت که منتظر باشندتا دو به دو، موکل باشندبر فرزندان آن مخلوق که آدم می نامیدش، یکی در پس و یکی در پیش، تا اعمالشان را مو به مو بنگارند .موکلین به صف شدند و منتظر .

خدای از روح عاشق خود بر جسم آدم بدمید، روح از سر واردشد، اجزای بدن آدم به جنبش در آمدند. چشمها باز شدند، گوشها بازشدند، لبها جنبیدند، پره های بینی به لرزش افتاد ، پاها و دستها و سایر اندام، پس آدم بپا خاست دستها را گشود و پنجه ها رامشت کرد و آنها را به سینه کوفت، گویی از خوابی گران برخاسته . دستها را به اطراف تکان داد ، وقتی یک دست را به کمر گذاشت ملایک دیدند که آدم به شکل پیمانه ای شده و خدای ازخمخانه احدیتش کوزه ای باده قرمز آورد و بر این پیمانه ریخت .آدم تلو تلو خورد و مست از آن باده شد .

خیل فرشتگان بودنداما آدم جز خدای چیزی نمی دید، مست از باده عشق خدای به رقص درآمد دور خود چرخید ، آدم می چرخیدسماعی عاشقانه سر بسوی خدای و دستها گشوده رو به پایین می چرخید، آنقدر چرخید که مدهوش شد .خدای بر آدم می نگریست بر این عاشق مست می نگریست،فرشتگان در حیرت بودند چشمها از حدقه درآمده و دهان ها باز نمی دانستند چه بگویند حیرت آنان را فرا گرفته بود . پس خدای بر آدم بر خاک افتاده نگریست و گفت : " آفرین  که چنین مخلوقی آفریدم" و خدای خرسند بود . و خدای فرشتگان را فرا خواند دور از چشم آنها بگوش آدم اسما و مخصوصا «اسم اعظم» را خوانده بود،پس به فرشتگان گفت که این است اشرف مخلوقات من بر او سجده کنید که او را بصورت خود آفریدم و او به تمام اسما آشناست و اسم اعظم راهم می داند فرشتگان به سجده افتادند حتی فرشتگان مقرب، الا شیطان که منیتش بجوش آمده بود.

من از جنس آتش هستم، من هفتاد هزار سال سجده تو را بجا آورده ام، من … من … من … من . شیطان از من گفت و خدای گفت: من گفتن فقط لایق خدا است و بس. پس از درگاه خداییش براند. شیطان به خود آمد دید دچار مکر شده است. به خدا رو کرد و گفت: مرا دچار مکر خودت کردی. تو میدانی که من هفتاد هزار سال سجده تو را به جا آورده ام، تو میدانی که من از او برتر هستم، تو به من فرمان ندادی که اگر فرمان می دادی سجده اش می کردم تو به من مکرکردی و خدای گفت: آری من مکارترینم. شیطان از درگاه رانده شد و کینه آدم بدل گرفت .آدم به باغ بهشت رفت تا از هر آنچه که آنجا بود بخورد و بیاشامد،و خدای که تنها بود و هر چه را حتی اعضای بدن آدم را جفت جفت آفریده بود، از جنس آدم جفتی برایش آفرید که حوا نامیدش، حوا را نزد آدم فرستاد.

و گفت: هر چه در بهشت است بخورید و بیاشامید، الا میوه درختی را نشان داد، این میوه! شیطان فهمید و در زمانی"بگونه ای که محمد علی نوشته است"  به بهشت وارد شد و حوا را به خوردن آن میوه فریفت. حوا از آن میوه ممنوعه خورد و به آدم نیز خوراند. خدای خشمگین شد آدم به سجده توبه افتاد. صدها هزار سال سجده خدای را به جا آورد. خدای او را بخشید و گفت که شما دو نفر باید به زمین بروید. آدم پرسید خدایا پس فرزندان ما چگونه ترا ببینند؟ خدای گفت: ما انسان را خلیفه کردیم بر روی زمین، میکاییل را امر کرده ایم که رابط باشد میان فرزندان تو و حوا با درگاه خدایی ما و تو باید پیام ما را به فرزندانت برسانی که خدایشان در حجاب است! اگر می خواهند حقیقت را ببینند با نامش بذکر مدام بنشینند و عشق ورزی کنند!