شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

صادق همایونى : گنجشکک و خاله پیرزن

کلمات کلیدی :

 

فرهنگ مردم سروستان

یکی بود یکی نبود. غیراز خدا هیچ‌کس نبود. یه گنجیشکی بود داشت رو زمین دونه ورمی‌چید، تیغ رفت تو پاش. هرچی توک زد، تقلا کرد، نتونست تیغو از پاش درآره. پر زد رفت نشست لب لوسی یه ‌پیرزنه بلکی بتونه یه چاره‌یی پیدا کنه. دید خاله پیرزن می‌خواد نون ببنده، اما هرکاری می‌کنه تنورش روشن نمی‌شه. هر چی کبریت زد، چوب خشک لاشه کرد، آتیش نگرفت. پارچه و کاغذ آورد، نشد. گـون و تیغ‌خشک آورد، نشد. رفت از کاه‌انبار یه کوپاه کاه آورد، کبریت زد، بازم نشد. رفت پیت‌نفت آورد کج کرد با غیظ یک عالمه ریخت رو هیزما، کبریت پشت کبریت، بازم روشن نشد که نشد. گنجیشکه که دید خاله‌پیرزنه عاجز و بیجز شده، رفت جلو سلام کرد و گفت: خاله‌پیرزن!


خاله‌پیرزن که هیچ حال‌وحوصله نداشت با اوقات تلخی گفت: غرغر نزن! گنجیشکه دوباره گفت: خاله‌پیرزن! خاله‌پیرزن گفت: غرغر نزن! اما گنجیشکه اون‌قد گفت و گفت تا آخرش خاله‌پیرزن خسته شد و دراومد که: چته این‌قد گـُتار می‌زنی؟ نمی‌بینی اوقاتم گـه مرغیه؟ گنجیشکه گفت: می‌خوای به‌ت بگم یه‌کاری کنی تنورت روشن شه؟ خاله‌پیرزن لب ورچید و گفت: شتر شاهو نعل می‌کردن، پشه هم رفت جلو، پاشو بلند کرد! من خودم پارچه و کاغذ و نفت آوردم، تنور روشن نشد، حالا تو وَلِنده گنجیشک می‌خوای کار یادم بدی؟! برو گم‌شو از جلو نظرم، الآن خمیرم می‌تُرشه.

گنجیشکه گفت: اینی که من به‌ت می‌گمو امتحان کن، اگه روشن نشد هرچی دوس داشتی بگو. خاله‌پیرزن گفت: باشه خر، خر تو! می‌گی مثلا چی‌کار کنم؟ گنجیشکه گفت: هیچی! یه تیغ رفته تو پای من خیلی داره اذیّتم می‌کنه. بیا تیغ پای منو بگیر بنداز تو تنور، حکما روشن می‌شه. خاله‌پیرزن پقـی زد زیر خنده، حالا نخند کِی بخند. بعدش گفت: هرکی می‌گه نون‌وپنیر، تو یکی سرتو بذار یه گوشه بمیر! بعدشم همین‌جور که سیخ اجاقو بلند می‌کرد که گنجیشکه رو پر بده، دوسه تا گـُتُرُم دیگه‌م بارش کرد.

اما گنجیشکه هابس اون‌قد تو گوش خاله‌پیرزن خوند و خوند تا آخرش خاله‌پیرزن از رو رفت و رضایت داد. خاله‌پیرزن گفت: پاشو بیا جلوتر زیر نور بشین چشام ببینه. اما گفته باشم، اگه تیغو درآوردم و انداختم تو تنور روشن نشد من می‌دونم و توها! می‌شنفی یا نه؟ گنجیشکه سر تکون داد که یعنی باشه قبول. رفت جلوتر و خاله‌پیرزن سنجاق‌قفلی رو از پرِ چارقدش بازکرد، بعد انگشتشو با آب‌دهن تر کرد و مالید کف پای گنجیشکه و خلاصه هرجوری که بود با چشمای کورمکوریش تیغو درآورد. همین که انداختش تو تنور، همچین از تنور الو زد بالا که گیری نداشت تیروپِردوی سقف دالون آتیش بگیره.

خاله‌پیرزن حسابی جُب کرد. از یه طرف خوش‌حال شده بود که حالا دیگه خمیرش نمی‌ترشه و می‌تونه نونشو ببنده. اما از یه طرف‌م نمی‌خواست خودشو از تنگ‌وتا بندازه. خلاصه همین‌جور مات مونده بود و گیج‌گیجی می‌خورد. بعد همین‌که به صرافت افتاد، تندی اوستیکک دستش کرد و دوتا لبه‌ی چارقدشو پشت گردنش گره زد و وایساد به پرگ دادن تنور تا آتیشش گـل بندازه. بعد از این‌که کلی با خودش بگم‌نگم کرد، رو به گنجیشکه دراومد که: حالا که باعث شدی تنورم روشن شه، چی می‌خوای به‌ت بدم؟ گنجیشکه گفت: هیچی! اما وقتی نوناتو بستی، به چونه‌ی آخر که رسیدی از یه گوشه‌ش واسه من یه توتک بپز. من می‌رم لب بی‌جی‌بَر جیش کنم، وقتی برگشتم توتک‌مو ازت می‌گیرم.

خاله‌پیرزن گفت باشه. گنجیشکه رفت لب بی‌جی‌بر و وقتی برگشت دید خاله‌پیرزن همه‌ی نونارو بسته و ریخته رو لووک. پرسید: واسه من توتک پختی؟ خاله‌پیرزن زد پشت دست خودش و گفت: اااآخ! یادم رفت. گنجیشکه وقتی دید خاله‌پیرزن بدقولی کرده و همچین که خرش از پل گذشت همه چی یادش رفته گفت: حالا که این‌جوره منم، این‌ور می‌جم، اون‌ور می‌جّم، لووک نون‌تو ورمی‌دارم درمی‌جم. خاله‌پیرزن گفت: تو؟ تو می‌خوای لووک نون منو ورداری؟ همچین با این انبُر می‌زنم تو سرت که از این‌جا تا دم بید لشک بدویی. اما همین‌جور که داشت بـربـر نیگا می‌کرد، گنجیشکه این‌ور جست و اون‌ور جست، لووک نونو ورداشت و دفرار.

گنجیشکه رفت و رفت تا رسید دور و بر میون‌رو. دید یه چوپونه با وردستش تو یه بادیه شیر دوشیده‌ن، می‌خوان ناهار شیرترید بخورن. اما چون نون ندارن، می‌خوان توش پشگل ریز کنن. گنجیشکه دلش سوخت رفت جلو گفت: پشگل نریزین، نونک بی‌یوردم، پشگل نریزین، نونک بی‌یوردم. چوپونه خیلی ذوق کرد. لووک نونو از گنجیشکه گرفت و همین‌جور که داشت ترید می‌کرد پرسید: حالا که به داد ما رسیدی، دوس داری چی به‌ت بدیم؟ گنجیشکه گفت: هیچی! فقط تا من می‌رم لب رودخونه و برمی‌گردم، ته بادیه‌تون یه لقمه‌ی کوچیک واسه من نیگه‌ دارین بیام بخورم.

چوپونه گفت: ای به روی چشام! گنجیشکه رفت لب رودخونه، اما همین‌که برگشت دید چوپونه و وردستش قشنگ ته بادیه رو پاک‌مال کرده‌ن. پرسید پس یه لقمه‌ی من کو؟ چوپونه دو بامبی زد رو کلاء نمدیش و گفت: اااآخ! یادم رفت. گنجیشکه هم گفت: حالا که این‌جور شد، منم این‌ور می‌جّم، اون‌ور می‌جم، شیشک کدخدا جاهانگیرو  ورمی‌دارم، درمی‌جم. چوپونه ریشخند زد و گفت: تو؟ همچین با این چوب‌دست می‌زنم تو سرت از این‌جا تا کنارو بدویی! اما تا اومد به خودش بجنبه، گنجیشکه این‌ور جست و اون‌ور جست، شیشک کدخدا جاهانگیرو ورداشت فرار کرد.

گنجیشکه رفت و رفت، از چند تا کوه و کمر که گذشت رسید به یه آبادی که توش عروسی بود. جلوتر که رفت دید یه عده یه سگه رو دارن می‌برن سرشو ببرن. بقیه مهمونام مثل غمخورک همین‌جور قنبرک زده‌ن دارن به اینا نیگاه میکنن. پرسید: چرا دارین سگ می‌کشین؟ خاله‌‌ی دوماد اومد جلو و گفت: ما امشب عروسی داریم. مردمو وعده کرده بودیم، اما چون قحطی ومال‌مرگی اومده، شام هیچی نداریم، بذاریم جلو مهمونا. واسه همین می‌خوایم سگ بکشیم، گوشتشو بپزیم، بدیم مهمونا بخورن.

گنجیشکه دلش سوخت و گفت: سگک نکُشین شیشک بی‌یوردم، سگک نکُشین شیشک بی‌یوردم! تا اینو گفت همه غیه کشیدن و اومدن شیشکو بردن سرشو ببرن واسه شام، آب‌گوشت بار بذارن. خاله‌‌ی دوماد که داشت عروسشو تموشا و سیر می‌کرد گفت: الهی خیر و بهره ببینی ننه‌! حالا می‌خوای عوض شیشک چی به‌ت بدیم؟ گنجیشکه گفت: هیچی! فقط وقتی شیشکو کشتین و گوشتاشو خورد کردین، خواستین بار بذارین، یه‌دونه از قلوه‌هاشو نیگه دارین واسه من، می‌خوام کباب کنم بخورم. من می‌رم زود برمی‌گردم ازتون می‌گیرم.

این‌دفه هم وقتی گنجیشکه برگشت دید همه‌شون غذاهاشونو خورده‌ن، سیر و پُروپیمون دارن رقاصی می‌کنن. به خاله‌‌ی دوماد گفت: پس قلوه‌ی من کو؟ خاله‌ی دوماد زد پشت دست خودش و گفت: اااآخ! دیدی یادم رفت؟ گنجیشکه گفت: باشه هیچ عیبی نداره! منم این‌ور می‌جم، اون‌ور می‌جم، عروس‌تونو ورمی‌دارم درمی‌جم. خاله‌ی دوماد ابرو انداخت و لب‌ ورچید و گفت: تو؟ تو رِقنه می‌خوای عروس مارو بدزدی؟ همچین با لنگه‌گالش می‌زنم تو سرت که از این‌جا تا خراستون بدویی. گنجیشکه هم جلوی چشم مهمونا این‌ور جست و اون‌ور جست، عروسو ورداشت د برو که رفتی.

گنجیشکه رفت و رفت تا رسید به یه دهات دیگه دید اون‌جا هم عروسیه، اما همه به‌جای رقص و خوش‌حالی نشسته‌ن دارن گریه می‌کنن. پرسید چی شده؟ ننه‌ی دوماد گفت: قراربود امروز واسه پسرم زن درست کنیم، اما امروز صُب عروس‌مون جونم‌مرگ شد. حالا عروسی‌مون شده عزا. بعدم شروع کرد همراه بقیه های‌های و زارزار گریه‌کردن. گنجیشکه که خیلی دلش سوخته بود گفت: گریه نکنین، عروس بی‌یوردم،‌گریه نکنین، عروس بی‌یوردم. همه برگشتن نگاه کردن دیدن به‌به! چه عروسی! عینهو اشک چشم. لی لی کشیدن و دست زدن و خواهرای دوماد تندی اومدن دست عروسو گرفتن کشیدن بردنش تو اتاق سراغ قرتک انداختن.

ننه‌ی دوماد گفت ک الهی هرچی از خدا می‌خوای به‌ت بده! حالا دوس داری عوضش ما چی به‌ت بدیم؟ گنجیشکه گفت: هیچی! من تا برم جیش کنم برگردم بزن‌وبکوب شماهام تموم شده. فقط دنبک‌تونو بدین به من. ننه‌ی دوماد گفت باشه باشه خاطرجمع! گنجیشکه رفت جیش کرد برگشت دید گوش‌شیطون‌کر این‌دفه مثل این‌که مردم خوش‌قولی بوده‌ن. داداش‌کوچیکه‌ی دوماد همین‌جوری که می‌زد و قرمی‌داد، اومد جلو دنبکو داد به گنجیشکه. گنجیشکه هم دنبکو ورداشت پرزد اومد و اومد تا رسید سر کرِ سر سو. نشست شروع کرد به زدن و خوندن: تیغکو بدام، نونـک بگیتم، نونـکو بدام، شیشک بگیتم،‌ شیشکو بدام، عروس بگیتم، عروسو بدام، دنبک بگیتم، دامبیل و دامبیل ناقاره، دوماد تـُمّون نداره، ننه‌ش بشایه بیاره.

نتیجه داستان : قصه ها و افسانه ها به مراتب، از هر سند تاریخی گویاتر و صادقتر است. در حقیقت گویاتر است زیرا لبریز از تخیلات و اوهام و سرشار از باورهای قومی، دینی، آئین، آرزو، بیم، امید و بیان کننده تلاش مداوم است که آدمیزاد برای رسیدن به مقصد و مراد خود به کار بسته است. صادقتر است زیرا که غرض قومی و سیاسی آنرا تیره و مغشوش نکرده. قصه ها جهانخواری، آزمندی و زشتی حرص را می نماید اما به عیش و عشرت آنان اعتنا ندارد. درباره فرد حقیر و مغرور خاموش است ولی طرز فکر، بینش، اخلاق و تمنیات نهفته در بطن و درون هر قوم و قبیله ای را نشان میدهد و زوایای تاریک و غامض آنان را روشن می کند.