شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی ( مولوی) : مثنوی معنوی

کلمات کلیدی :

رخصت از جمع!

یاد باد آن روزگاران! آن زمان که جوانان پهلوان با خال کوبی های زیبا بر بدن های ورزیده خود در زورخانه ها به زور آزمایی می پرداختند! بوی دود اسپند در فضا پیچیده بود، مردان یکی بعد از دیگری لخت می شدند و با لونگی به کمر وارد گود می گردیدند و به ترتیب با ریتمی خاص شنا می رفتند، چرخ می زدند، کباده جیرینگ جیرینگ صدا می کرد و به دست نفر بعدی سپرده می شد، سنگ و میل می گرفتند و یا در کف گود به زور آزمایی و کشتی با یکدیگر مشغول می شدند.


 جوانان، آنان که در پی دعا و کلمات حقیقت مرشد و میان دار نبودند، بدن، سینه، پشت و بازوان خال کوبی پهلوانان و مرشد را که محکم با دست بر ضرب می کوبید و جایی از بدنش نمانده بود که خال کوبی نشده باشد را به یکدیگر نشان می دادند. با ورود هر پهلوانی تا نشستن وی، صدای ضرب و زنگ باهم به صورتی زیبا به گوش می رسید تا دیگران متوجه ی ورود پیش کسوت  و یا پهلوان تازه وارد شوند! حتی کسانی که داخل گود بودند، احترام می گذاردند و دوباره همه ی چشم ها به سمت گود زورخانه می گردید و صدای خواندن غزل ها و رباعیات حفظ کرده ی مرشد! در آن عهد رسم گردیده بود سبیل تا بنا گوش گذارند و بدن خود را با نقش های رستم، اژدها و شیر خالکوبی کنند. ولی با این همه زور و بازو در زورخانه سینه های ستبر را به کرنش و تعظیم وا می داشت. اما داستان که نشاید خواند افسانه آن را، بدین قرار است.

خال کوبی پهلوان و شیر بدون دم

مردی بر هیبت پهلوانان، نه بر سیرت ایشان، نزد دلاکی رفت تا نقشی بر بدن کوبد. استاد خالکوب از وی نقش پرسید، پهلوان گفت: نقش شیر! دلاک نیش سوزن در جوهر سبز قرارداده را  بر پوست وی فرود آورد، درد و سوز شدیدی بر پهلوان بی تاب غالب شد ، بانگ بر آورد و از دلاک پرسید: کدام یک از اعضای شیر را نقش می زنی؟ گفت:  دم او را. پهلوان نالان گفت : دم را رها کن و از جای دیگر آغاز نما! دلاک شروع به کار کرد و همین که نیش سوزن را بر پوستش خلاند این بار نیز فریاد پهلوان، بلندتر شد و گفت: این دیگر کدام عضو شیر است؟ دلاک گفت: از گوش او آغاز دوباره کردم. پهلوان که طاقت نیش سوزن نداشت گفت: گوش او نیز رها کن و کار را سریع تر فیصله ده.

دوباره دلاک کار خالکوبی را شروع کرد و باز آن پهلوان، نالید و عرق ریزان گفت : حالا دیگر کدام عضو  شیر را نقش می زنی؟ گفت: نقش شکم شیر را. پهلوان گفت: شکم شیر را هم رها کن که درد و سوز آن بسیار است.  سر انجام دلاک بی تاب شد و از سر خشم و دلتنگی، بساط خالکوبی را بر زمین کوفت و گفت: آخر در این دنیا آیا کسی هم شیر بدون دم و سر و شکم دیده است؟ چنین شیری خدای  نیافریده ، بهتر است دست از سر من برداری و دیگر ادعای پهلوانی نکنی!