شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

نفوذی!

کلمات کلیدی :

 

روزی مزرعه داری نزد شیوانا آمد و به او گفت : من در دهکه ی مجاور مزرعه ای بزرگ دارم به تازگی عده ای اوباش بعضی شب ها به سراغ انبار مزرعه ی من می آیند و هرچه می خواهند می برند. من و فرزندانم و کارگران مزرعه حریف آنها نمیشویم. در صورت امکان سه نفر از رزمی کاران دهکده را نزد ما بفرستید تا از ما دفاع کنند. شیوانا گفت: در حال حاضر یک مبارز معمولی بیشتر در مدرسه نیست. اما می توانی به مدرسه ی رزمی دهکده بروی و سه رزمی کار حرفه ای انتخاب کنی و همراه این شاگرد معمولی به مزرعه ی خودت ببری. موقع خداحافظی شیوانا به مزرعه دار گفت: نفر چهارم که شاگرد مدرسه است یک رزمی کار معمولی و تازه کار هست بهتر است او را در درگیری دخالت ندهید .


یک هفته بعد مزرعه دار خوشحال و خندان به همراه چهار رزمی کار به مدرسه برگشت و گفت : آن سه رزمی کار حرفه ای را کنار کشیدم و برایشان در وصف هیبت و خشونت و وحشی گری اوباشان به تفصیل صحبت کردم. به نفر چهارم که شاگرد شما بود کاری نداشتم چون خودتان گفتید مبارزی معمولی است و بهتر است در جریان اتفاقات نباشد . اما در کمال حیرت شبانگاه وقتی اوباشان حمله کردند آن سه مبارز حرفه ای در ابتدا از ترس بر جای خود میخکوب شدند و نفر چهارم که می گفتید مبارزی معمولی است به تنهایی و با شجاعت همه را زخمی کرد و فراری داد . شب دوم دوباره اوباشان با تعداد بیشتری به مزرعه حمله کردند. رزمی کاران حرفه ای را کنار کشیدند و به آنها گفتند که حمله ی جدید وحشیانه تر و خشن تر است و یک مبارزه ی واقعی است . اما با کمال تاسف دوباره آنها موقع دیدن اوباشان از ترس هول کردند و در جای خود بی حرکت باقی ماندند و این مبارز معمولی شما با شجاعت اوباشان را با خفّت وادار به فرار کرد .

شب سوم دیگر از دست رزمی کاران ترسو خسته شدم شاگرد شما را به تنهایی کناری کشیدم و به او حقیقت را در مورد وحشی گری و خشونت اوباشان گفتم و از او خواستم که در شب آخر مراه ما باشد و با ما بجنگد. آن شب اوباشان که حمله کردند شاگرد شما برای مدتی از ترس سر جایش میخکوب شد و هیچ واکنشی نشان نداد اما وقتی خودم و فرزندان و کارگرانم به اوباشان حمله کردیم او و بقیه ی رزمی کاران هم وارد میدان شدند . و یک با برای همیشه اوباشان را تارو مار کردیم .بعد از آن دیگر کسی مزاحم ما نشد . و به همین خاطر مبارزان را به دهکده ی شما برگرداندم. مزرعه دار موقع خداحافظی پرسید: پرسشی که برایم پیش آمده این بود که چرا دو شب اول رزمی کاران حرفه ای ترسیدن اما شاگرد معمولی شما نترسید اما شب آخر که همه با هم مصمم به حمله بودیم شاگرد شما ترسید و برای مدتی خود را کنار کشید؟ و برعکس رزمی کاران حرفه ای شب اخر مردانه جنگیدند ؟

شیوانا با لبخند گفت: مقصر ترس آنها خود تو بودی که قبل از مبارزه با وصف وحشی گری و خشونت اوباشان آنها را ترسناک و غیر قابل شکست توصیف میکردی. دو شب اول چون با شاگرد مدرسه کاری نداشتی هیچ برداشتی از میزان وحشی گری و قدرت متجاوزان نداشت و برای همین با تمام قوا و شجاعانه جنگید و آنها را شکست داد اما شب آخر چون وصف خشونت و قدرت آنها را زبان تو که به ظاهر مطلع بودی شنید ترس به جانش افتاد و چند دقیقه ی آغاز نبرد وارد میدان نشد . به خاطر داشته باش همیشه قبل از مبارزه ی دشمن را شکست دادنی و خوار نشان دهی و قدرت حریف را با قصه پردازی و داستان سرایی از آنچه واقعاٌ هست بیشتر جلوه ندهی. وقتی در وصف وحشی گری و خشونت دشمن داستان می بافی باید بدانی که تاثیر آن روی مبارزان خودت به صورت ترس و دلهره ظاهر می شود و تو با این قصه گویی در حقیقت نقش نفوذی دشمن را داشتی و بیشتر به دشمن خدمت می کردی تا به یاران خودت !