شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

مانفرد بیلر : باربو سخن میگوید

کلمات کلیدی :

 

‏سال‌هاست به هر دری میزنم به حضور پادشاه‌ شرفیاب شوم. قصد من از دیدار ‏این است که پیام حقیقت و راستی را به سمع او رسانم. از آنجا که نامه‌هایم را بی‌پاسخ می‌گذارد یا توسط یکی از کارمندان دون پایه در رد تقاضایم حکمی صادر می‌کند. اخیراً بر آن شده‏ام که در انتظار پیامد جریاناتی بمانم که هم‌ اکنون در کشور در حال وقوع است. آنچه در کشور می‌گذرد، با هدفی که از بازگویی پیامم در سر می‌پرورانم سازگاری چندانی ندارد، به هرحال روند حوادث در آینده‌ای نه‌چندان دور این فرصت را نصیب من خواهد کرد که با شخص پادشاه به گفت‌ و گو بنشینم.


داستان از این قرار است، حدود چند ماه ‏پیش تعدادی مشت ‌و مالچی، آشپز، مربی سوارکاری و باغبان کشور را ترک می‌کنند. این افراد به کشور همسایه می‌روند، آن جا هر کدام در شغل پیشین خود دست به کار می‌شوند و به ویژه از آن‌رو که در عرصه‌ی زبان مشکل غیرقابل حلی سد راهشان نیست، همگی از زندگی خرسند و راضی‌ هستند. در چند هفته‌ی اخیر، از مرزبان‌ها گزارش ‌رسیده، بنّاها، درودگرها، شیروانی‌کوب‌ها و حتی برده‏ها فوج فوج به سوی کشور افسانه ای همسایه رهسپار می‌شوند.

خیابانی که من در آن سکونت دارم هم‌اکنون جز دو خانواده‌، من و بازرگانی پیر، ساکن دیگری ندارد. آنطور که از زبان همسرم شنیده‌ام، بازرگان سالخورده‏ هم به‌رغم کهولت سن بر آن ‏است که جلای وطن کند. امروزه در ‏شعاع چند فرسنگی خانه‌ی ما کسی نیست که بتوانم با او به گفت‌وگو بنشینم. دوستان همگی مرا و پادشاه را ترک کرده‌اند، اگر به قصد خوردن غذایی لذیذ یابوی خود را شنبه زین کنیم، دوشنبه به مهمانسرایی می‌رسیم که در آن غذای گرم عرضه می‌کنند، چنین سفری جانفرساست، از همسر من هم سن‌و سالی می‌گذرد، به ناچار اغلب از این تنها تنوعی که برایمان مانده است چشم می‌پوشیم. تماشاخانه‌ها همه تعطیل‌اند، بازیگران و شعبده‌بازها از صحنه پا پس کشیده‌اند، در شب‌های دراز زمستان با چه کسی جز پسرم می‌توانم مُهره‌بازی کنم؟ پسرم از سر فروتنی و ناشیگری پیوسته می‌گذارد که من برنده شوم.

‏برای مصرف شخصی، ذرت عمل می‌آوریم. باغچه‌ی ما مشرف به کشتزارهای وسیعی است که پیشترها از فاضلاب شهر سیراب می‌شدند و امروزه به خود رها شده‌اند. به هنگام بارش، تشت‌ها و بشکه‌ها را در حیاط می‌چینیم و آب باران جمع می‌کنیم، زیرا کارکنان مخازن آب هم، کشور را ترک کرده‌اند. انبوه حیوانات موذی به همه‌جا رخنه کرده‌اند و در خانه‌های خالی جای صاحبخانه ها را گرفته‌اند. تنها فرزند من هم از دیروز رو به سوی مرز، به انتهای جاده چشم دوخته است. او چیزی بر زبان نمی‌آورد، گلایه‌ای نمی‌کند، اما من همه چیز را می‌دانم. راستی، آیا مجازم که از او بخواهم در این عزلتکده در کنار ما بماند؟ در کنار مادری بیمار، او یقیناً از سر وفاداری با خود خواهدش برد و پدری پیر که چه بسا کودن‌تر از آن است که دریابد زمانه چه حکم می‌کند.

‏سواران پادشاه، هر از گاه، شب‌ها مشعل به دست در پی سربازان فراری، شهر را جست‌وجو می‌کنند. اخیراً از زبان گروهبانی شنیدم، پادشاه گارد محافظ خود را، که در زمان عظمت کشور بر 84 فوج بالغ می‌شد، به 12 تیر انداز تقلیل داده است.‏ آن دسته از قاضیان و دانشمندان که کشور را ترک نکرده‌اند، خود، راه به جایی نمی‌برند، با این همه، در توضیح وضع موجود مطلب گوناگونی را به سمع پادشاه می‌رسانند، بی‌آنکه خود لحظه‌ای گفته‌های خویش را باور داشته باشند. آنها باقیمانده‌ی ساکنان کشور را به چندین گروه تقسیم کرده‌اند تا به شناخت بهتری دست بیابند. من و دوستم زینکا که در فاصله‌ی دوهزار فرسنگی در شهرستان ‏آتامارا زندگی می‌کند، گروه نامصمم‌ها را تشکیل می‌دهیم و طبق فرمان دولتی باید ‏با ما مبارزه شود. افرادی هم که افکار یاغی گرانه در سر داشتند، همگی روانه‌ی زندان ‏شده‌اند. رفته‌رفته کار به جایی کشیده که نگهبانان زندان هم دیگر چندان قابل اطمینان نیستند.

‏شایعاتی بر سر زبان‌هاست که جز شیپورزن‌های سلطنتی، کسی در دربار باقی نمانده و البته شیپورزن‌ها را هم آن دوازده تیرانداز به شدت مراقبت می‌کنند. در داخل دربار هم حوادثی در جریان است. ظاهراً روزانه یکی از تیراندازان و دو تن از نوازندگان در پی تبانی از دربار بیرون می‌زنند و کشور را ترک می‌کنند. به زودی روزی فرا خواهد رسید که پادشاه ‏از موسیقی هم محروم خواهد شد. ‏آن روز، روز شادی من خواهد بود. صبح آن روز سوار یابوی خود خواهم شد و به پایتخت خواهم رفت. آنجا کسی سد راهم نخواهد شد و می‌توانم پیامم را با پادشاه ‏در میان بگذارم. اطمینان دارم که پادشاه برای شنیدن عرایضم وقت خواهد داشت، زیرا آن روز فقط من و او در کشور باقی مانده‏ایم. این است که من سرانجام فرصت خواهم یافت که چشمان او ‏را باز کنم و بگویم چه شیوه‏ای در پیش گیرد تا مشتومالچی‌ها، آشپزها، بنّاها، مربیان سوارکاری و برده‏ها خوشبخت زندگی کنند.