شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

فیروزه جزایری دوما : عطر سنبل عطر کاج

کلمات کلیدی :

 

اسم پسر عمویم فرید است یعنی بی مانند، در آمریکا، بچه ها او را Fart head کله گوزی صدا می زدند. اسم دوستم نگار، آدم را یاد شورش می اندازد، برادرش آرش Rash، اوایل نمی فهمید چرا هر وقت اسمش را می گوید، مردم می خندند و می پرسند خارش هم دارد؟! همه ما که مهاجرت می کردیم میدانستیم در آمریکا با هزار جور مشکل روبرو می شویم، اما هیچ وقت فکر نمی کردیم اسم مان این قدر دردسر ساز شود. پدر و مادرمان کف دستشان را بو نکرده بودند که روزی از جایی سر در می آوریم که اسم ها تک سیلابی است؛ جایی که ویلیام میشود بیل، سوزان میشود سو، نمی دانم چرا ریچارد می شود، دیک!


سالهایی که در برکلی بودم با فرانسوا آشنا شدم، مردی فرانسوی که بعدها شوهر من شد. در زمان دوستی با او، متوجه شدم زندگی من چقدر ناعادلانه گذشته. فرانسوی بودن در آمریکا مثل این است که اجازه ورود به همه جا را روی پیشانی ات چسبانده باشند. فرانسوا کافی بود اسم فرانسوی اش را بگوید تا مردم او را جالب توجه بدانند. فرض این بود که او روشنفکری است حساس و کتاب خوانده، و هنگامی که مشغول زمزمه اشعار بودلر نیست، وقتش را با خلق نقاشی های امپرسیونیستی می گذراند.

می گویند اسکیموها بیش از بیست اسم برای برف دارند. تعجبی ندارد چون یک اسکیمو تمام عمرش را میان برف می گذراند، جزئیاتی به چشمش می خورد که ما هرگز به آنها توجه نکرده ایم. دوره ی بچگی ام در ایران به جای برف، دور و برم پر بود از فامیل. زبان فارسی نسبت به انگلیسی کلمات دقیقتر و بیشتری برای نسبت های فامیلی دارد. عمو، دایی، شوهر خاله و عمه، ولی انگلیسی تمام این مردها Uncle نامیده می شوند. بچه هایشان فقط با یک کلمه در انگلیسی نامیده می شوند Cosin در حالی که در فارسی هشت کلمه داریم که نسبت فامیلی هر کدام را دقیقا نشان می دهد.

ملیت برای اغلب کسانی که به مهاجرت می روند و پایه های زندگی خود را در محیط تازه استوار می کنند مثل چیزی اضافی روی دستشان می ماند. آنها ناچارند شیوه زندگی و قواعد نوشته و نانوشته محیط تازه را بپذیرند، قواعدی که از تجربه جمعی متفاوتی پدید آمده است. تا قبل از روز اول دبستان هیچ وقت مادر را مایه شرمندگی نمی دانستم. معلم، نقشه جغرافیا را روی میز باز می کند و از مادر می خواهد ایران را روی نقشه به او نشان دهد. مادر از این کار عاجز است، زبان انگلیسی نمی داند و در برگشت از مدرسه راه را گم کردیم، دختر خردسالی ما را به خانمان می برد!

ایران کجاست؟ و در مهاجرت چگونه آن را به یاد می آوریم؟ با مراسم سیزده بدر، طعم قرمه سبزی یا روزهای نذری پزان؟ ما آنها را فراهم می کنیم، آنهم با شدت و حدت اغراق آمیزی، در حقیقت ما در غربت به خودمان پناه می بریم؛ پیژامه پوشیدن، پرچانگی کردن، تخمه شکستن، کله پاچه خوردن! توی فامیل ما مدت اقامت با واحد فصل شمرده می شد. کسی به خودش زحمت نمی داد نصف کره زمین را طی کند تا فقط ماه دسامبر را بماند. می ماند و بهار کالیفرنیا، مراسم فارغ التحصیلی بچه ها در تابستان، و جشن هالووین را می دید. مهم نبود که خانه برای خود ما هم به زحمت جا داشت.

پس این بی قراری حاصل چیست و از کجاست؟ ما از کدام تنهایی رنج می بریم؟ آیا این تنهایی به مکان مربوط می شود؟ اگر پاسخ منفی ست این تنهایی در ایران چگونه تجربه می شود؟ پدر و مادر حالا سی سال است که در آمریکا زندگی می کنند، و انگلیسی شان تا حدی پیشرفت کرده، اما نه آنقدرها که می شد امیدوار بود. تمام تقصیرها به گردن آنها نیست، واقعیت این است که انگلیسی زبان گیج کننده ای است. وقتی پدر از دوستش تعریف کرد و او را homely نامید، منظورش این بود که کدبانوی خوبی می شود. وقتی از رانندگانHorny  گلایه می کرد، می خواست بگوید زیاد بوق می زنند. و برای پدر و مادر هنوز قابل درک نیست چرا نوجوان ها می خواهند cool  باشند برای اینکه hot محسوب شوند.

قبل از اینکه با فرانسوا ازدواج کنم، به او گفتم تیر و طایفه ام هم سرِ جهازم است ... بدون خویشانم من یک رشته نخ هستم؛ با همدیگر، یک فرش ایرانی رنگارنگ و پر نقش و نگار می سازیم. اما ایرانیانی که به خارج از ایران، به خصوص به آمریکا مهاجرت کرده اند صاحب وضعیتی کاملا ویژه اند؛ وضعیتی به شدت سیاسی. خیلی از آمریکایی ها فکر می کردند هر ایرانی، اگرچه ظاهرش آرام نشان دهد، هر لحظه ممکن است خشمگین شود و افرادی را به اسارت بگیرد. این قدر از ما در باره گروگان ها سئوال می کردند که کم کم به مردم گوشزد می کردم آن ها توی پارکینگ ما نیستند. مادر مشکل را این طور حل کرده بود که می گفت اهل روسیه یا ترکیه است.من همیشه می گویم: می دانید که فرانسه یک گذشته استعماری زشت دارد! ولی این برای کسی مهم نیست. مردم شوهرم را می بینند و یاد خوشی هاشان می افتند. من را می بینند و یاد چی می افتند. برای همین در زندگی بعدی درخواست می‌کنم به عنوان یک سوئدی برگردم. زنی بلوند خواهم بود با ساق‌های کشیده.