شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

داریوش فرضیایی (عمو پورنگ) : زنگ آخر

کلمات کلیدی :

 

 

پسرک در حالیکه دست مادر را گرفته بود گریه کنان به او میگفت: آخه چرا مامان؟ چرا میخوای اینکارو بکنی؟چرا ؟ اگه اینطوری بشه من از دوستام جدا میشم، تازه من مدرسمو دوست دارم. مادر که چادر ی گلدار بسر کرده بود لحظه ای ایستاد و با گوشه ی چادر اشک های پسرش را پاک کرد و گفت: عزیزم چرا گریه میکنی؟ بابات خونه خریده ما دیگه مجبور نیستیم مستاجر باشیم، برای همین از اینجا میریم و اسمت رو توی یه مدرسه دیگه مینویسم، پسرک دست مادر را رها کرد و به دیوار مدرسه تکیه داد و هق هق کنان گفت : اینجا قشنگه ، حیاتش بزرگه دوستای خوبی دارم در ضمن هر روز روبروی مدرسه می تونم آلاسکا بخرم و بخورم.


مادر که تحت تاثیر حرفای کودکانه فرزندش قرار گرفته بود، او را در آغوش کشید و در حالیکه دلداریش میداد وارد دفتر مدیر مدرسه شد: سلام آقا ببخشید اومدم پرونده ی پسرمو بگیرم ، راستش ما از این محله داریم میریم. پسرک در عین ناباوری دست مادر را رها کرد و پشت پای مدیر مدرسه قایم شد و به او گفت: آقا اجازه! اگر من از اینجا برم،دلم براتون تنگ میشه و مثل ابر بهار گریه می کنم. مدیر مدرسه درحالیکه از شنیدن این جمله متعجب شده بود ،دستی برسر او کشید و گفت: نگران نباش پسرم، تو هر مدرسه ای بری بعد از چند وقت بهش عادت می کنی، اما بدون که منم اندازه ی تو دلم برات تنگ میشه چون بچه ی با احساس و عاطفی هستی. او بوسه ای بر سر پسرک زد و پرونده را به مادر داد و آنها از آنجا بیرون رفتند.

آن روز همه ی غمهای دنیا را می توانستی در چشم های پسرک ببینی قدم های آهسته و بی حوصله اش حکایت از دلتنگی و بی میلی او داشت تا آنجا که حتی با خریدن چند تا شکلات و بستنی بازهم نمیتوانست غم دوری از خانه دومش را تحمل کند. از آن روز سالها گذشت. پسرک دیگر بزرگ شده بود اما همیشه در جستجوی یافتن نشانی  دبستانی بود که روزهای قشنگ دوران ابتدایی اش در آنجا رقم خورده بود و امروز بار دیگر به همان حیاط دبستان پا گذاشته است، با این تفاوت که دیگر نه از همکلاسی ها خبری است نه از همهمه ی صدای بچه ها. گویا زنگ آخر بود، همان زنگی که برای آخرین بار بصدا در آمد تا بگوید اینجا دیگر برای همیشه بسته خواهد شد. “مدرسه ی عزیزم ،خانه ی دوم من، یادگار روزهای کودکی ؛ همیشه دوستت دارم”