شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

سلطان العارفین

کلمات کلیدی :

 

ماه مرشد بر بالای بسطام بود، سخن میگفت. مهتاب بود. او مشتی نور بر مزار بایزید پاشید، بر سنگی چلیپایی که مناجاتی بر آن کنده بودند. گفت: 1166 بهار از این مزار میگذرد. او که اینجا خوابیده است و نامش سلطان العارفین است. روزگاری کوچک بود و نام او طیفور، از او شب های بسیاری به یاد دارم، که هر کدامش ستاره ای است، شبی از همه درخشانتر بود و آن شبی است که او هنوز کودک بود، خوابیده و مادرش نیز خواب بود.


سرد بود و زمستان، برف می بارید، به جز من که ماه مرشدم همه در خواب بودند. مادر طیفور لحظه ای چشم باز کرد و زیر لب گفت: عزیزکم، تشنه ام، کمی آب به من میدهی؟ پسر بلند شد و رفت تا کوزه آب را بیاورد، اما کوزه خالی بود. با خود گفت: حتماً در سبو آبی هست. به سراغ سبو رفت. سبو هم خالی بود. کوزه را برداشت رفت تا از چشمه آب بیاورد.  سوز می آمد و سرد بود و زمین لیز و یخبندان. من میدیدمش که میلرزید. دستهای کوچکش از سردی به سرخی رسیده بود، دیدم که بارها افتاد و برخاست. گاهی خراشی بر دست و سر و رویش نشست.

چشمه یخ زده بود، با دستهای کوچکش آن را شکست و آب برداشت. به خانه برگشت، ساعتی گذشته بود. آب را در پیاله ای ریخت. بسوی بستر مادر شتافت. اما مادر به خواب رفته بود و او دلش نیامد که مادر را بیدار کند. همانطور پیاله در دست کنار مادر نشست. صبح شد. فردا از شیخ آفتاب شنیدم که مادرش چشم باز کرد و دید که پسرش با پیاله ای در دست کنارش نشسته است. پرسید: پسرم چرا نخوابیده ای. طیفور گفت: ترسیدم که بخوابم و شما بیدار شوید و آب بخواهید و من نباشم. مادر گریست و برایش دعا کرد. از آن پس او هر چه یافت از دعای مادر بود. من نیز از آن شب تاکنون هر شب بر او باریده ام گویی تکلیفیست که خدا بر من نهاده است.