شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

جان اولیور : درخت جـادویی

کلمات کلیدی :

 

 

مسافری خسته از راهی دور می آمد، به درختی رسید و تصمیم گرفت که در سایه آن قدری اسـتراحت کند غافـل از این که درخت جـادویی است، درختی که می توانست آن چه که بر دل می گذرد برآورده سازد. وقتی مسافر روی زمین سخت نشست با خودش فکر کرد که چه خوب می شد اگـر تخت خواب نرمی در آن جا بود و او می تـوانست قـدری روی آن بیارامد. فـوراً تختی که آرزویـش را کرده بود در کنـارش پدیـدار شـد. مرد با تعجب روی تخت دراز کشید و با خودش گفت کاش جوانی این جا بود و پاهای رنجور و آسیب دیده مـرا مالـش می داد. ناگهـان جـوانی ظاهـر شـد و آن چه که می خواسـت به بهتـرین نحـو بـرایش انجام داد. مسافر با خود گفت: چقدر گـرسـنه هستم. کاش غذای لذیـذی داشتم.


سپس میـزی مملو از غذاهای رنگارنگ و دلپذیـر در برابرش آشـکار شد. پس مـرد با خوشحالی خورد و نوشید. بعـد از طعام، کمی سـرش گیج رفت و پلـک هایش به خاطـر خستگی و غذایی که خورده بود سنگین شدند. خودش را روی تخت رهـا کرد و در حالـی که به اتفـاق های شـگفت انگیـز آن روز عجیب فکـر می کرد با خود گفت: قدری می خوابم. ولی اگر یک ببر گرسنه از این جا بگـذرد چه؟ ناگهان ببـری ظاهـر شـد و او را درید.

در حقیقت هر یک از ما در درون خود درختی جادویی داریم که منتظر سفارش هایی از جانب ماست. ولی باید حواسـمان باشد، چون افکار منفی، ترس ها، و نگرانی ها را نیز تحقق می بخشد. مراقب افکار و اندیشه ی خود باشید. مردم اشتباهات زندگی خود را روی هم می ریزند و از آنها غولی بوجود می آورند که نامش تقدیر است!