شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

هاروکی موراکامی: ملاقات با دختر صد در صد دلخواه

کلمات کلیدی :

 

در صبح زیبای بهاری در خیابان فرعی باریکی در محله ی پر رفت و آمد هارایوکو در توکیو، از کنار دختر صد در صد دلخواهم گذشتم. راستش را بخواهید، آنقدرها هم خوشگل نیست. هیچ ویژگی برجسته ای ندارد. لباسهایش معمولی اند. هنوز جای بالش پشت موهایش دیده میشود. خیلی هم جوان نیست باید حدود سی سالی داشته باشد، حتی نمیتوان گفت به معنای واقعی دختر است. با این حال از فاصله ی چهل و پنج متری میدانم دختر صد در صد دلخواه من است. لحظه ای که او را میبینم، قلبم به تپش می آید و دهانم مثل کویر خشک میشود. شاید شما از نوع خاصی از دخترها خوشتان بیاید مثلاً دختری با مچ پای باریک، یا چشم های درشت، یا انگشتان ظریف یا اینکه بدون هیچ دلیل خاصی جذب دخترهایی شوید که وقتشان را در رستوران می گذرانند. من هم معیارهای خودم را دارم. گاهی در رستوران متوجه میشوم به دختری که پشت میز مجاور نشسته خیره شده ام، فقط چون از شکل بینی اش خوشم آمده.


هیچکس نمیتواند ادعا کند دختر صددرصد دلخواهش با همه ی معیارهای از پیش تعیین شده مطابقت دارد. با اینکه همیشه به بینی آدمها توجه میکنم، نمیتوانم شکل بینی او را به خاطر بیاورم حتی یادم نمی آید بینی داشته یا نه. آنچه با اطمینان کامل یادم میآید این است که قیافه اش چنگی به دل نمیزد. خیلی عجیب است. به یکی میگویم: دیروز در خیابان از کنار دختر صددرصد دلخواهم رد شدم. میگوید: راستی؟ می گوید: خوشگله! گفتم: راستش نه. می گوید: پس حتماً از همان دخترهایی است که دوست داری؟ گفتم: نمیدونم، انگار هیچی ازش یادم نیست شکل چشم ها یا حتی اندامش. گفت: عجیبه! گفتم: آره، عجیبه، با بیحوصلگی میگوید: حالا چی کار کردی؟ باهاش حرف زدی؟ دنبالش رفتی؟ گفتم : نه، فقط در خیابان از کنارش رد شدم.

او از شرق به غرب میرود و من از غرب به شرق. صبح بهاری واقعاً زیبایی است. کاش میشد با او حرف بزنم. نیم ساعت کافی است. فقط در مورد خودش میپرسم و از خودم برایش میگویم. اما بیش از همه دوست دارم پیچیدگی های سرنوشت را برایش توضیح بدهم که منجر شده ما در یک صبح زیبای بهاری در خیابانی فرعی در هارایوکو از کنار هم عبور کنیم. بدون شک این اتفاق، درست مثل یک ساعت عتیقه که بعد از جنگ ساخته شده، پر از اسرار ناب است. بعد از صحبت میرویم جایی ناهار میخوریم. شاید یکی از فیلم های وودی آلن را ببینیم و برای خوردن کوکتل کنار کافه ی هتلی توقف کوتاهی کنیم. شاید هم اگر کمی خوش شانس باشم آخرش به یک رابطه ی عاشقانه بینجامد. نیروی ناشناخته ای در قلبم احساس میکنم. حالا فاصله ی بین ما به سیزده متر رسیده. چطور میتوانم به او نزدیک شوم؟ چه باید بگویم؟ صبح بخیر خانوم، میتوانید نیم ساعت از وقتتان را برای یک گفتگوی کوتاه به من بدهید؟ مسخره اس. شبیه بازاریاب های بیمه شدم.

ببخشید، تصادفاً اطلاع دارید این نزدیکی ها خشکشویی شبانه روزی هست یا نه؟ نه، احمقانه اس. من که هیچ لباس چرکی با خودم ندارم. از طرفی، کسی برای چنین روشی تره هم خرد نمیکند! شاید گفتن حقیقت بهتر باشد. صبح بخیر. شما دختر صددرصد دلخواه من هستید. نه، باور نمیکند. اگر هم باور کند، شاید نخواست با من حرف بزند. ممکن است بگوید: معذرت میخواهم، شاید من دختر صد در صد دلخواه شما باشم، ولی شما پسر صد در صد دلخواه من نیستید. اگر این اتفاق بیفتد و در چنین شرایطی قرار بگیرم، حتماً از پا می افتم و هیچ وقت از این شوک بیرون نمی آیم. سی و دو سالم است و هر آدم بالغی به این موضوع فکر میکند.

از جلو گل فروشی رد میشویم. توده هوای گرم و ملایمی پوستم را لمس میکند. آسفالت خیابان مرطوب است و رایحه ی گلهای رز را استشمام میکنم. نمیتوانم خودم را به صحبت با او وادار کنم. پولیور سفید پوشیده و در دست راستش پاکت نامه ی تا نشده ی سفید بدون تمبر است. حتماً برای کسی نامه نوشته، از چشم های خواب آلودش میتوان فهمید تمام شب را مشغول نوشتن بوده. شاید همه ی اسرارش داخل پاکت باشد. چند قدم دیگر بر میدارم و بر میگردم، در میان جمعیت گم شده است. الآن دقیقاً می دانم چه باید به او می گفتم. البته سخنرانی بلندی از آب در می آمد و خیلی طول میکشید تا آن را تمام و کمال ایراد کنم. ولی ایده هایی که به فکر من میرسد، هیچ وقت زیاد عملی نیست. خب. سخنرانی من شاید با یکی بود یکی نبود شروع میشد و یا داستان غم انگیزی ، نظر شما چیه؟به پایان میرسید.

یکی بود یکی نبود، پسر و دختری بودند. پسر هجده ساله و دختر شانزده ساله. پسر زیاد خوش قیافه و دختر هم خیلی خوشگل نبود. فقط پسر و دختری معمولی و تنها بودند، مثل بقیه. اما از ته دل اعتقاد داشتند پسر و دختر صددرصد دلخواه آنها یک جایی در دنیا زندگی میکند. آنها به معجزه ایمان داشتند. و آن معجزه واقعاً اتفاق افتاد. روز ی آن دو، سر نبش خیابانی با هم رو به رو شدند. پسر گفت: حیرت انگیزه، من در تمام زندگی ام به دنبال شما میگشتم. شاید باور نکنید، اما شما دختر صددرصد دلخواه من هستید.دختر به او گفت: شما هم پسر صددرصد دلخواه من هستید، دقیقاً همان طور که شما را مجسم کرده بودم، مو به مو. انگار دارم خواب میبینم. روی یکی از نیمکت های پارک نشستند، دستهای یکدیگر را گرفتند و ساعتها سرگذشتشان را برای هم تعریف کردند.

دیگر تنها نبودند. نیمه ی صددرصد دلخواهشان را پیدا کرده بودند و نیمه ی صددرصد دلخواهشان هم آنها را پیدا کرده بود. چقدر عالی است که فرد صددرصد دلخواه ات را پیدا کنی و او هم تو را پیدا کند. یک معجزه است، یک معجزه ی بسیار بزرگ. همان طور که نشسته بودند و حرف میزدند، اندکی دچار تردید شدند: آیا واقعاً آرزوهای آدم به این راحتی به حقیقت میپیوندد؟ بنابراین وقتی در گفتگویشان وقفه ی کوتاهی افتاد، پسر به دختر گفت: بیایید خودمان را یک بار محک بزنیم. اگر ما واقعاً فرد صددرصد دلخواه هم باشیم، پس یک زمانی، یک جایی حتماً دوباره همدیگر را خواهیم دید. وقتی این اتفاق بیفتد و ما بفهمیم فرد صددرصد دلخواه هم هستیم، بی معطلی ازدواج می کنیم. نظر شما چیه؟ دختر گفت: بله، دقیقاً باید همین کار را بکنیم!

بنابراین از هم جدا شدند، دختر به سمت شرق رفت، و پسر به سمت غرب آزمونی که بر سر آن توافق کرده بودند، کاملاً غیر ضروری بود. هرگز نباید زیر بار چنین چیزی میرفتند، چون واقعاً و کاملاً افراد صددرصد دلخواه هم بودند و اساساً ملاقاتشان با هم خودش یک معجزه بود. اما به خاطر جوانی فهم این موضوع برایشان ممکن نبود. امواج سرد و بی اعتنای سرنوشت آنها را بی رحمانه تکان میداد و به این طرف و آن طرف میبرد. یک سال در زمستان هر دو به آنفلونزای شدیدی مبتلا شدند و پس از هفته ها دست و پا زدن بین مرگ و زندگی، تمام خاطرات سالهای گذشته را فراموش کردند. وقتی به هوش آمدند، حافظه شان درست مثل قلک یک بچه ی فقیر خالی بود. آنها دو جوان باهوش و مصمم بودند، بنابراین توانستند با تلاش مستمر دوباره احساس و آگاهی که به عنوان افرادی بالغ و کامل برای بازگشت به جامعه نیاز داشتند، به دست آورند. آنها حقیقتاً شهروندان محترمی شدند، کسانی که میدانستند چگونه از یک خط مترو به خط دیگر بروند و میتوانستند نامه ای سفارشی را پست کنند. حتی عشق را هم دوباره تجربه کردند، گاهی تا هفتاد و پنج یا حتی هشتاد و پنج درصد.

زمان با سرعت سرسام آوری گذشت و خیلی زود پسر سی و دوساله و دختر سی ساله شد. دریک صبح زیبای بهاری در امتداد خیابان باریکی در محله ی هارایوکو در توکیو، پسر که میخواست روزش را با فنجانی قهوه شروع کند، از غرب به شرق میرفت، در حالیکه دختر برای فرستادن نامه ای با پست سفارشی، از شرق به غرب در حرکت بود. آنها در وسط خیابان از کنار یکدیگر عبور کردند. نور ضعیفی از خاطرات فراموش شده برای لحظه ی کوتاهی در قلبشان درخشید. قلبشان به تپش افتاد. هردو می دانستند: او دختر صددرصد دلخواه من است. او پسر صددرصد دلخواه من است. اما جرقه ی خاطراتشان خیلی ضعیف بود و حافظه شان دیگر شفافیت چهارده سال پیش را نداشت. بدون گفتن کلمه ای از کنار هم گذشتند و در شلوغی جمعیت برای همیشه ناپدید شدند. داستان غم انگیزی بود، نه؟ بله، خودش است، این چیزی است که باید به او میگفتم!