شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

جیووانی گوارسکی : اعتراف به گناه

کلمات کلیدی :

 

ایتالیا دره‌ی پو، دوره‌ی انتخابات، غروب ساعت 8 شب، دُن کامیلو، کشیش محلی، عقاید و نظریات خود را درباره‌ی کاندیداهای چپ به وضوح بیان کرده است. تنگ کلاغ‌پر، همانطور که او به طرف خانه‌اش برمی‌گشت، ‏موجودِ گت‌ و گُنده‌ ایی از طرف پرچین به طرف ایشان، خیز برداشت! وجود دوچرخه و بسته‌ محتوی هفتاد تا تخم مرغ که به دسته‌ی چرخ آویزان بود حسابی دست و پای دُن کامیلو را تو پوست گردو، گذاشته بود. در نتیجه کتک جانانه‌یی نوش جان کرد! ضاربِ نا به‌ کار، بی‌درنگ چنان فلنگ را بست، انگار ظلمت شب، دهن وا کرد و قورتش ‏داد. دُن کامیلو لام تا کام از این داستان به دیار البشری چیزی نگفت. ابتدا برگشت خانه‌، تخم مرغ‌ها را جای امنی گذاشت، بعد رفت کلیسا تا در محراب با مسیح (مجسمه) مشورت کند. کاری که همیشه در موارد، دودلی و بلاتکلیفی انجام می داد. ‏او معتقد است، این مسیح نیست که سخن می‌گوید، بلکه مسیح من یا بهتر بگویم، "ندای وجدان" است.


دُن کامیلو در مکان محراب ایستاده است: حالا من چه کار باید بکنم؟ ‏مسیح جواب داد: هیچ‌چی. فقط پشتت را قدری با روغن چرب کن. باید کسانی را که ما را آزرده می کنند، آنها را عفو کنیم. قاعده‌اش این است. دُن کامیلو گفت : البته. منتها در این جریان، موضوعِ آزردن در کار نیست، کتک خوردن مطرح است! مسیح: که چه؟ نکند معتقدی آزارِ جسمی دردش بیشتر از آزاری‌ست که به روحِ آدمی وارد شود؟ دُن کامیلو: حق با شماست، مولای من! اما باید این حقیقت را در نظر داشته ‏باشید که اگر کسی مرا کتک بزند، یعنی من، که نماینده‌ی شما هستم؛ در واقع شما را آزرده و به شما توهین کرده است، اگر می‌بینید من این جور جوش می‌زنم به خاطر شماست نه به خاطر خودم.

مسیح: من که بیشتر از تو نماینده‌ی خدا بودم. مگر نه؟ مگر مرا وقتی به ‏صلیب میخ‌کوب کردند، نبخشیدم‌شان؟ دُن کامیلو به عنوان ختم صحبت گفت:  با شما یکی به دو نمی‌شود کرد. همیشه حق به جانب شماست. خیلی خب، به میل شما رفتار می‌کنم. می‌بخشم. اما یادتان باشد که اگر این موجودات از سکوت من پر رو شدند و آمدند دک و پوزم را نرم کردند، مسئولش شما هستید. حاضرم برایتان از عهد عتیق آیه بیاورم. مسیح: دُن کامیلو، حالا دیگر هزار تا افسانه می بافید و عهد عتیق را به رُخِ من ‏می‌کشی؟ بابت آنچه به کار تو مربوط می‌شود مسئولیتش را قبول می‌کنم. اما، بین خودمان بماند، ‏تو هم آن قدرها نازک نارنجی نیستی که از یک مشت کوچک دردت بیاید. شاید به نفعت باشد که بالاخره بفهمی اگر به من پولتیک نزنی برایت بهتر است، دُن کامیلو بخشید.

با وجود این چیزی مثل استخوانِ ماهی بیخ گلویش چسبیده ماند. میل به کشف این‌که ضارب لعنتی چه کسی بوده است. روزها و روزها گذشت تا این‌که شبی موقعی که دُن کامیلو در اتاقک اعتراف‌ نشسته بود، قیافه‌ی پیونه شهردار، رهبر و سرکرده‌ی چپ‌های افراطی را پشت ‏ اتاقک اعتراف دید! این‌که پیونه برای اعتراف آمده بود، یک حادثه حساب می‌شد، از خوشی قند تو دلش آب شد. دُن کامیلو به آرامی گفت: خدا یارتان باد برادر؛که بیشتر از هر کس دیگری به دعای خیر و برکت احتیاج دارید. بگویید ببینم خیلی وقت است که برای اعتراف نیامده‌اید؟ ‏پیونه جواب داد: از 1918 به این طرف  …

کشیش: پس تصورش را بکنید با این خیالات خوشگلی که تو کله‌تان دارید ‏چه‌قدر گناه می‌باید کرده باشید! ‏پیونه آهی کشید و گفت: هوم، خب دیگه، خیلی! دُن کامیلو : مثلاً چه گناهی؟ پیونه : مثلاً کتکی که دو ماه پیش به حضرت‌تان زدم.  دُن کامیلو گفت: گناهِ کبیره‌یی‌ است. با توهین به نماینده‌ی خدا مستقیماً ذاتِ خداوندی را موردِ توهین قرار داده‌اید. ‏پیونه: خودم توبه کردم. با وجود این شما را به عنوان نماینده‌ی خدا کتک نزده بودم که، بلکه فقط به عنوان یک رقیب سیاسی. این یک نقطه‌ ضعف است. دُن کامیلو : غیر از این و غیر از عضویت در آن فرقه‌ی شیطانی، گناهان کبیره‌ی دیگری هم مرتکب شده‌اید؟

پیونه هرچه در دل داشت بیرون ریخت. ‏روی هم چندان سنگین نبود، و دُن کامیلو با تعیین جریمه ‌یی معادل خواندن بیست بار دعای پاتر و بیست بار دعای آوه، قال گناهانش را کند. پیونه جلوِ سکوی محراب زانو زد که دعاهای مربوطه را بخواند و استغفار کند، دُن کامیلو هم رفت زیر پای مسیح بالای محراب به زانو درآمد و گفت: مسیح، مرا ببخش. من پدرش را در خواهم آورد. خُردش خواهم کرد! مسیح گفت: مسأله این نیست. من بخشیده‌ام، تو هم باید ببخشی. فطرتاً آدم جوانمردی‌ست.

دُن کامیلو : مسیح! به سرخ‌ها اعتماد نکنید. آن‌ها خلق‌الله را ریشخند می‌کنند. تو را به خدا درست تو نخ‌اش بروید: نمی‌بینید قیافه‌اش چه‌قدر به حرامی‌ها می‌برد؟مسیح: قیافه‌ اش مثلِ باقیِ قیافه‌هاست. دُن کامیلو، ‏تو! دُن کامیلو : اگر من تا حالا خادم خوبی برای‌تان بوده‌ام یک لطفی درحق‌ام کنید. دست‌کم اجازه دهید این شمع را روی پشتش خرد کنم. آخر، یک شمع چیز مهمی نیست! مسیح گفت: نه! دست‌های تو فقط برای تعمید دادن و تبرک و ‏تقدیس است، نه برای کتک زدن.

دُن کامیلو آهی کشید. صلیبی بر خود رسم کرد. زانویی خم کرد و از محراب دور شد. بعد، از نو برای صلیب کشیدن برگشت جلوی محراب، و طبعاً پشت سر پیونه قرار گرفت که همچنان به زانو افتاده بود و غرقِ خواندن ادعیه‌ی جریمه‌ییِ خود بود.  ‏دُن کامیلو در حالی که بازوهایش را روی سینه درهم می‌افکند و زیر چشمی به مسیح نگاه می‌کرد، قُرقُرکنان گفت:  بسیار خب. دست‌ها برای تقدیس و تعمید خلق‌الله‌اند؛ پاها که نیستند!

مسیح از بالای محراب گفت: این هم حرفی‌ست. منتها خیلی مواظب باش، دُن کامیلو فقط یکی ها! ‏لگد عقب رفت و آمد جلو و مثل صاعقه به نقطه‌ی معهود اصابت کرد. ‏پیونه بدون این که خم به ابرو بیاورد تحویل‌اش گرفت، مثل آن‌که ‏باری از دوشش برداشته باشند آهی کشید و از جا بلند شد. پیونه: ده ‏دقیقه است که منتظرش بودم. حالا خودم را راحت‌تر حس می‌کنم. دُن کامیلو که دلش روشن و مثل آسمانِ شبانگاهی شفاف شده ‏بود گفت: من هم همین‌طور! ‏مسیح هیچ چی نگفت. اما پیدا بود که او هم از تهِ دل خوشحال است.