شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

ماکس فریش : صحنه‌ای در برلین

کلمات کلیدی :

 

شخصی از برلین گزارش می‌دهد: یک دوجین زندانی ژنده‌پوش به فرماندهی سربازی روسی از خیابانی می‌گذرند؛ احتمالاً از قرارگاهی دور می‌آیند و جوان روسی باید آن‌ها را به جایی برای کار یا برای عملیات ببرد. آن‌ها درباره‌ی آینده‌شان هیچ چیزی نمی‌دانند؛ ارواحی هستند که می توان آنها را همه‌جا دید. اتفاقی زنی از خرابه‌ای بیرون می‌آید، فریاد می‌کشد و به طرف خیابان می‌دود، یکی از زندانی‌ها را در آغوش می‌کشد!


 دسته‌ ی زندانی می‌بایست بایستد و سرباز هم طبیعتاً می‌فهمد چه اتفاقی افتاده است؛ جوان به طرف زندانی می رود. یکی از زندانیان مرد، زنی که از گریه به هق هق درآمده است ‏را در آغوش دارد، سرباز از زندانی می‌پرسد: زن توست؟ زندانی می گوید: بله. بعد از زن می‌پرسد: شوهرت هست؟ زن می گوید: بله. ‏بعد با دست به آن‌ها اشاره ‏می‌کند: بروید، بدوید! ‏زن و مرد نمی‌توانند باور کنند؛ می‌ایستند! جوان روسی با یازده نفر دیگر به راهش ادامه می‌دهد، تا این‌که چند صد متر جلوتر به رهگذری اشاره می‌کند و او را با مسلسل مجبور می‌کند وارد دسته شود، تا یک دوجین سربازی که حکومت از او خواسته است، دوباره ‏تکیمل شود.