شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

لئون تولستوی : مشمول‌ها

کلمات کلیدی :

 

پیر و جوان و حتی خود من در آن جمع با تحسین، آواز خوان را نگاه ‏می‌کردیم. یکی از دهقان‌ها گفت : چقدر زبردست است! دیگری زیر لب گفت: بدبختی گریه می‌کند، بدبختی آواز می‌خواند! ‏آن‌که در میان مشمول‌ها از همه بلندتر بود نزدیک آن ساز زن آمد که چیزی به او بگوید و به طرف آکوردئون زن خم شد و در گوشش چیزی گفت: من پیش خود فکر می‌کردم:  راستی پسر قشنگی است. حتماً او را در یکی از افواج معروف کشیکچی‌ها جا می‌دهند، چون نمی‌دانستم پسر کیست، از پیرمرد کوتاه قدی که تازه نزدیک من شده بود پرسیدم: پدر این پسر قشنگ کیست؟ پیرمرد کوتاه قد، کلاهش را برداشت که به من سلام دهد. اما چون حرف من را درست نشنید خواهش کرد که سؤالم را تکرار کنم. 


اول او را نشناختم. همان‌دم وقتی که آهنگ صدایش را شنیدم به یاد دهقان مهربانی افتادم که کارکن بود. چنان‌که بیشتر اتفاق می‌افتد قضا و قدر مثل این بود که بر او خشم گرفته و پی در پی او را غضب می‌کند: گاهی اسب‌های بیچاره‌اش را از او می‌دزدیدند، گاهی خانه‌اش می‌سوخت؛ برای مرگ زنش هم می‌بایست گریه کند. به کلی مو سفید و خمیده شده بود، اینک برای من زحمت داشت تا بدانم که پیر مرد همان پروکوپ سابق است، مرد مهربان مو حنایی. با تعجب گفتم: تویی پروکوپ؟ پرسیدم، این پسر دلاور از کیست؟ پروکوپ جواب داد:  آن یکی؟

با سر، پسر بلندقد، خوش‌بنیه را نشان ‌داد. لب‌های پیرمرد تکان خورد، چند کلمه ادا کرد که من نتوانستم درک کنم. باز پرسیدم: پسر کیست؟ چهره‌ی پروکوپ بیشتر چین برداشت و گونه‌هایش بنا کرد به لرزیدن. سر را ‏بر گرداند، برای این‌که صورتش را در دست پنهان کند گفت:  مال من! همان دم بنا کرد مثل بچه‌ها زاری کردن. تنها آن وقت بود که همه‌ی جنبه‌های فجیع و زشت این کلمات را فهمیدم: مال من! همان لحظه در اندیشه‌ی آنچه الان در ظرف این پیش ‌از ظهر مه‌آلود پیش آمده بود، وحشت سراپای مرا فرا گرفت. اینکه همه‌ی تأثّرات در هم، نامفهوم و عجیب با هم ترکیب شده و حقیقت وحشت‌افزایی آن‌ها را روشن می‌کرد. از این‌که این کار را چیز تماشایی پنداشته بودم، شرمساری مرا در بر گرفت. ایستادم، و این بار با وجدانی که کار بدی کرده بودم به خانه بازگشتم. ‏ باید گفت که این کار را در همه‌ی روسیه درباره‌ی صدها هزار مردم می‌کنند! باید گفت که چنین پیش ‌آمدهایی به زیان این ملت بیچاره است که این قدر مهربان، ‏این قدر آرام، این قدر چیز فهم و این قدر بی‌رحمانه فریب خورده است، این کار را می‌کنند و باز هم مدت مدیدی خواهند کرد!