شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

ابوالقاسم انجوى شیرازى : شاه زنان

کلمات کلیدی :

 

گل به صنوبر چه کرد؟ افسانه های مردم ایران 

چگونه یک قصه گو شویم؟ شما به عنوان یک قصه گو باید اجازه دهید تا واژه های قصه، بر لحن و شیوه حرکات شما اثر بگذارد. گویی که در آن لحظه در میان ماجرای داستان ایستاده اید و در همان فضا قرار دارید. قصه گو به هیئت تک تک شخصیت های قصه درمی آید و شنونده به تماشای بازی او با واژه ها می نشیند.


یکی بود یکی نبود. سوا خدا هیچ که نبود. اون قدیم قدیما شخص ثروتمندی بود فقط یک پسر داشت. او خیلی علاقه به پسرش داشت و به نوکرها و غلامانش دستور داده بود در باغی که مقابل منزلش قرار گرفته بود را باز نکنند و پسر داخل باغ نرود. تا اینکه پسر یواش یواش بزرگ شد و هر روز به گردش و شکار می رفت از قضا روزی گذرش به باغ افتاد، به نوکر خودش گفت: این باغ از آن کیست؟ نوکر دستپاچه شد و گفت باغ مال خودتان است. پسر تعجب کرد که چرا در این مدت از باغ خودشان دیدن نکرده است. القصه به منزل روانه شد و از مادرش خواست که اجازه دهد از باغ دیدن کند. مادرش گفت پدرت دستور داده که در این باغ گشوده نشود اما پسر اصرارش زیادتر شد و بنای داد و بیداد و گریه و زاری گذاشت و از مادرش خواست که باید من به این باغ سر بزنم. عاقبت در غیاب پدر و مادرش در باغ را گشود و دید که باغ پر از میوه و جویبارهای فراوان است مثل بهشت عنبر سرشت.

پسر در آنجا قدری تفرج و گردش کرد و پیش خود گفت پدرم چرا تا حالا باغ به این زیبایی را به من نشان نداده که به نظر من بهترین گردشگاه است. پسر تو فکر غصه زمانهای گذشته بود که ناگهان آهوی خوش خط و خالی جلوی چشمش نمایان شد و توجهش را به خود جلب کرد. پسر در تعقیب آهو شتافت، آهو بنای جست و خیز را گذاشت و پسر هم او را تعقیب کرد. آهو از باغ خارج شد و پسر هم او را تعقیب کرد تا بالاخره وارد قلعه ای شد. چرخی خورد و ناگهان دختر خوشگلی از جلد آهو خارج شد. پسر از دختر که از جلد آهو بیرون آمده بود خوشش آمد، دختر دست پسر را گرفت و به اتفاق داخل زیر زمین های قلعه شدند.  دختر گفت: اگر می خواهی به وصالم برسی شرطی دارم اگر شرطم را پذیرفتی و جوابم را دادی زن تو می شوم والا سر از تنت جدا خواهد شد.

بعد به اتاق دیگری هدایتش کرد. پسر متوجه شد که سرهای بریده در این اتاق زیاد است. گفت این سرهای بریده چیست؟ دختر گفت: این ها تمام خواستگارهای من بوده اند و چون نتوانسته اند به سؤال من جواب بدهند سرهاشان را از دست داده اند. حال اگر حاضری شرطم را قبول کنی سؤال مطرح شود. پسر چون بیقرار دختر بود ناچار قبول کرد. دختر گفت به من بگو گل صنوبر چه کرد و صنوبر به گل چه کرد. پسر از جواب دادن عاجز شد گفت: یک هفته به من مهلت بده اگر جواب گفتم که عیال من هستی اگر نگفتم سرم را تقدیم خواهم کرد.

دختر گفت: مهلت دادم. اما خیال نکنی که از چنگ من خلاص می شوی. اگر سر موعد جواب ندهی چنانچه ستاره شوی در آسمان باشی و اگر ماهی شوی ته دریا باشی، دستگیر می شوی و سزای خود را خواهی دید. پسر از قلعه خارج شد و به فکر و اندیشه فرو رفت سرگردان رو به بیابان نهاد و شب را زیر درختی به روز رساند. خواب و بیدار بود که ناگهان سه کبوتر بالای درخت قرار گرفته یکی از کبوترها به دو کبوتر دیگر گفت: خواهرها این پسر گرفتار عشق دختر پریزاد شده و دخترپریزاد سرگذشت گل و صنوبر را خواسته.

اگر این جوان بیدار باشد باید زود حرکت کند و راه راست را پیش بگیرد داخل شهر گل شود، دکان قصابی جلو دروازۀ شهر است و آن دکان مال گل است. سگی جلو دکان با قلادۀ طلا مشغول پاسبانی است و در انتظار صاحب دکان که گل باشد مانده است. همین قدر که گل سرو کله اش نمایان می شود، سگ را با عزت تمام داخل دکان می کند و مشغول پذیرائی از سگ و مشغول کاسبی می شود و عصر که شد با سگ به منزل می روند. این جوان بایستی هر طور شده و صاحب دکان هر شرطی بکند قبول کند و داخل منزل گل شود تا از سرگذشت گل و صنوبر آگاه شود.

پسر تمام حرفهای کبوتر را شنید و توکل بخدا روانه شهر شد. در بین راه به پیرمرد عابدی رسید و پس از سلام و احوالپرسی از پیرمرد عابد التماس دعا کرد و پیر روشن ضمیر، پر مرغی از شال کمر خود خارج کرد و گفت: ای جوان انشاء الله به مراد خود و دانستن سرگذشت گل و صنوبر خواهی رسید. هر جا و هر وقت درمانده و ناچار شدی این پر را آتش بزن مرغی تو را نجات خواهد داد. جوان از مرد عابد خیلی تشکر کرد و سپس روانه شهر شد. ناگاه چشمش به سگ پاکیزه ای افتاد که قلادۀ طلا و زنجیر طلا به گردن در دکانی پاس می دهد. جوان هم یک طرف دکان ایستاد و مشغول تماشا شد. اندکی بعد سر و کله قصاب صاحب دکان که همان گل باشد پیدا شد و سگ را بغل کرد و قدری او را نوازش کرد و بوسیدش و پشت پیشخوان دکان ایستاد و مشغول کاسبی شد.

جوان هم مشغول تماشا بود، خلاصه غروب شد، قصاب دکان خود را جمع آوری کرد و خواستند روانۀ منزل شوند. جوان غریب دنبال قصاب افتاد و براه ادامه داد. قصاب رو به جوان کرد و گفت: چیزی می خواهی؟ پسر گفت: بدان و آگاه باش که من غریب این شهرم جا و منزلی ندارم امشب مرا به منزل خود راه بده. قصاب گفت: ای جوان من کسی را به منزل خود راه نمیدهم اگر هم کسی را در منزل ببرم صبح سرش را خواهم برید. اگر به این شرط حاضری می توانی بخانۀ من بیایی.

پسر قبول کرد و به اتفاق به خانۀ قصاب آمدند و قصاب مشغول پذیرایی گرمی شد تا موقع شام رسید. قصاب سفره را پهن کرد سگ هم جلو سفره نشست. قصاب اول غذای مرتب و منظمی جلو سگ گذاشت و بعد خود و جوان مشغول غذا خوردن شدند و پس از صرف شام قصاب باقی ماندۀ غذای سگ را توی بشقابی ریخت و بلند شد در صندوقخانۀ مقابل را باز کرد و قفسه بزرگی که در آن قفل بود باز کرد باقی ماندۀ غذای سگ را جلو زن زیبایی که در قفس زندانی بود گذاشت و مجددا در قفسه را قفل کرد.
پسر هم داشت تماشا می کرد، خیلی تعجب کرد که زن بیچاره کیست و چرا زندانی شده و سگ چرا اینقدر مورد احترام و عزت قرار گرفته است. قصاب هم پس از فارغ شدن مجددا آمد و با جوان مشغول صحبت شدند. جوان گفت: ای قصاب تو که مرا صبح خواهی کشت خواهش می کنم داستان این زن زیبا که در قفس است و این سگ که اینقدر مورد توجه و محبت تو قرار گرفته است را برای من که فقط تا صبح زنده هستم را بازگو کن.
قصاب گفت: از این راز منصرف شو که برای تو سودی ندارد. از بس پسر التماس کرد، قصاب راضی شد که حقیقت را بگوید و پیش خود فکر کرد که این مهمان من است و صبح هم کشته خواهد شد پس خوب است دلش را نشکنم و سرگذشت او را بگویم. قصاب شروع کرد حرف زدن: ای جوان بدان و آگاه باش که اسم من گل است و اسم آن زن زیبا که در قفس هست صنوبر است. این زن را از چشم های خود بیشتر دوست داشتم و هر چه می خواست از شیر مرغ تا جون آدمیزاد برایش تهیه می کردم از هیچ نوع فداکاری در مقابل خواست هایش دریغ و مضایقه نکردم، اما این زن به من خیانت کرد.

بعضی از دوستان و رفیقان که از موضوع با اطلاع بودند گاهی گوشه و کنایه می زدند ولی من تصور نمی کردم که این زن بمن خیانت کند زیرا هر چه خواست برایش مهیا می کردم. از اتفاق روزگار روزی سر زده داخل منزل شدم دیدم که این زن با مردی است. از روی ناراحتی به آن شخص حمله کردم و با هم گلاویز شدیم. زن وقتی دید که ممکن است من به او فایق آیم به کمک او شتافت و نزدیک بود هلاک شوم که همین سگ باوفای من وارد شد و پای زن را به سختی مجروح کرد و پس از افتادن زن به کمک من شتافت که با مرد فاسد مشغول زد و خورد بودم و بالاخره شخص خائن را کشتم و جسدش را در چاه انداختم.

از آن موقع تاکنون زن را در قفس زندانی کرده ام و پس ماندۀ غذای این سگ، خوراک آن صنوبر خانم است این بود سرگذشت من و حالا این سگ را از جان خود بیشتر دوست دارم و شب ها قفس زن را در پشت در خانه می گذارم که بجای سگ پاسبانی کند. سپس قفس زن را آورد و پشت در اتاق گذاشت و رختخواب سگ را انداخت و سگ بخواب ناز فرو رفت و مرد قصاب و جوان هم خوابیدند. صبح زود قصاب از خواب بیدار شد و جوان هم بلند شد و گفت آمادۀ کشتن شو. جوان رو به قصاب کرد و گفت: اجازه بده نماز صبح را بخوانم. آنوقت من تسلیم تو هستم.

قصاب در خانه را قفل کرد و جوان توی حیاط آمد که وضو بگیرد و نماز بخواند پر مرغی که مرد عابد به او داده بود سوزاند که یکمرتبه سیمرغی نمایان شد و دست انداخت گریبان جوان را گرفت و به هوا بلند شد و جوان با صدای بلند از آقا گل قصاب، بین زمین و آسمان خداحافظی کرد و قصاب از رازی که مدت ها در سینه پنهان کرده بود و به کسی اظهار نکرده بود پشیمان شد و انگشت حسرت و عبرت به دندان گرفت ولی افسوس که پشیمانی سودی ندارد. خلاصه سیمرغ به جوان گفت کجا می خواهی بروی؟ جوان قلعه دختر پریزاد را نشان داد و سیمرغ هم در قلعه جوان را پیاده کرد و خداحافظی کرد و مجددا پری به جوان داد که اگر وقتی لازم باشد بسوزان تا حاضر شوم.

پسر داخل قلعه شد و دید که دختر پریزاد مشغول قدم زدن است و منتظر اوست، پسر که داخل قلعۀ پریزاد شد دختر به استقبال او شتافت و به اتفاق داخل تالار شدند و برایش ماجرای گل و صنوبر را نقل کرد. رنگ از رخسار دختر پرید زیرا شنیده بود که هر که سرگذشت گل و صنوبر را بگوید با او وفادار نخواهد شد. شب را به استراحت پرداختند. پسر از دختر پریزاد پرسید حالا چه می گویی؟ دختر گفت: من به عهد خود وفادارم و تسلیم خواهم شد. بعد سرگذشت جوانانی را که بدست او به قتل رسیده بودند برای جوان تعریف کرد و جوان با خود اندیشید که پدرش حق داشته که در باغ را قفل می کرده و از رفتن او به باغ ممانعت می کرد.

پسر تصمیم گرفت که انتقام جوانانی را که بدست این دختر سنگدل به قتل رسیده اند بگیرد. پر سیمرغ را آتش زد سیمرغ حاضر شد و جوان گفت: از تو می خواهم که این دختر پریزاد را به هوا ببری و او را به روی قله کوه قاف پرتاب کنی که طعمۀ جانوران شود و انتقام خود را پس بدهد. سیمرغ هم اطاعت کرد و دختر را به درک اسفل السافلین رساند و خبر نابودی آهوی خوش خط و خال را و سرگذشت گل و صنوبر و صنوبر به گل چه کرد را برای پدر و مادرش تعریف کرد و همگی شاد و خرم شدند و در باغ را برای همیشه و همگان باز کردند. پسر هم تا زنده بود از زنان گریزان شد و نفرت داشت. هر وقت پدر و مادرش می خواستند او را وادار به عروسی کنند، می گفت گل به صنوبر چه کرد؟!