شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

آراویند آدیگا : ببر سفید

کلمات کلیدی :

 

اولین روزی که رفتم مدرسه، معلم‌مان همه‌ی پسرها را مجبور کرد به صف بروند جلوی میز تا اسم‌ آنها را در دفترش بنویسد. اسمم را که گفتم، هاج و واج نگاهم کرد: مونا؟! اینکه نشد اسم. حق با او بود: مونا غیر از پسر معنایی نداشت. گفتم: من غیر از این اسمی ندارم، آقا. واقعیت بود. هرگز اسمی روی من نگذاشته بودند. معلم گفت: مادرت روی تو اسم نگذاشته؟ گفتم: مادرمون خیلی مریضه، آقا. افتاده توی رختخواب و خون بالا میاره. وقت نداره روی ما اسم بذاره. معلم گفت: پدرت چی؟ گفتم: پدرمون ریکشارانا، آقا. وقت نداره روی ما اسم بذاره. معلم گفت: ننه‌بزرگی، عمه‌ای، عمویی نداری؟ گفتم: اون‌ها هم وقت ندارند.


معلم، رویش را برگرداند و تُف کرد. زبانش را کشید روی لب‌هایش. او گفت: پس من باید این کارو بکنم. درسته؟ دست کشید لای موهایش و گفت: اسمت رو می‌گذاریم ... رام. صبر کن ببینم، توی این کلاس رام نداریم؟ نمی‌خوام نظم کلاس به هم بخوره. بالرام بهتره. می‌دونی بالرام کی بود، مگه نه؟ گفتم: نه، ‌آقا. او گفت: بالرام نوچه‌ی خدای کریشنا بود. اسم منو می‌دونی جیه؟ گفتم: نه، آقا. خندید و گفت :کریشنا.

آن روز رفتم خانه و به پدرم گفتم که معلم مدرسه اسم جدیدی روی من گذاشته است. پدرم شانه هایش را بالا انداخت: اگه اون، این‌طور می‌خواد، ما هم به همین اسم صدات می‌کنیم. بنابراین، در حقیقت من از آن روز به بعد، بالرام شدم. بعدها البته اسم سومی هم پیدا کردم. راستی این چه‌جور جایی است که مردمش فراموش می‌کنند روی بچه‌هایشان اسم بگذارند؟