شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

خارکن و پسر پادشاه

کلمات کلیدی :

 

به نام نامی ادونا، سرور و صاحب اختیار ما

کودک از طریق قصه با محیط پیرامون خود آشنا می شود. هر قصه ای می تواند فضایی را به وجود آورد که کودک هنگام رویارویی با نمونه های واقعی، رفتار و واکنش مناسبی را از خود نشان دهد. قصه به کودک یاری می رساند تا ارتباط را درک کند. رابطه ای که بین شخصیت های یک قصه وجود دارد، می تواند به کودک یاری رساند که خود چگونه این موارد را در زندگی رعایت کند. قصه پیام و ارزش هایی را به مخاطب منتقل می کند. کودک در اثر شنیدن، تکرار شنیدن و حتی فکر کردن به قصه می تواند این پیام ها را جذب کند. غیرمستقیم بودن پیام ها برای کودک دلنشین تر، جذاب تر و دوست داشتنی تر است.


حسام: مامان امشب هم  قصه ی پسر پادشاه و دختر خارکن رو بگو! ملیحه زمان: باشه! یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. خارکن پیری بود که دو تا دختر داشت یکی از اونا خوشگل و مهربون بود و اون یکی دخترش بد گل و بد جنس! حسام: مامان، بد گل یعنی چی! ملیحه زمان: یعنی اینکه ذاتش خوب نبود!

ملیحه زمان: کجا بودیم؟ بله، روزی از روزها خارکن پیر برای کندن خار به صحرا رفت و دختر کوچکش، همان دختر خوب و مهربون رو با خودش برد. خارکن خارها رو میکند و دخترش خارها را جمع میکرد و روی هم می بست. اتفاقاً روزی پدر و دختر دوتایی مشغول خارکنی بودند، پسر پادشاه هم به شکار می رفت که از کنار آنها گذشت، چشمش به دختر خارکن افتاد و از زیبائی اون از تعجب، انگشت به دهان گرفت و پیش خارکن رفت و گفت: پیرمرد، این دختر کیه؟!

خارکن گفت: خوب معلومه، دختر منه دیگه. پسر پادشاه گفت: دختر قشنگی داری، حیفه خارکنی کنه! پیرمرد که پسر پادشاه را نمی شناخت گفت: ای آقا، ما مردم فقیری هستیم، باید همه کار کنیم. پسر پادشاه چیزی نگفت و رفت. فردا باز هم پسر پادشاه آمد و با پیرمرد شروع به حرف زدن کرد، پیرمرد هم شکمش رو سفره کرد و تمامداستان زندگیش را برای اون تعریف کرد و گفت که تو این دنیا فقط دو تا دختر داره و تنها آرزوش خوشبختی اونهاست.

چند روزی گذشت و هر روز پسر پادشاه پیش خارکن می آمد و با او حرف میزد البته بیشتر بخاطر دیدن دختر خارکن. خارکن می ترسید این مرد غریبه نسبت به دخترش نظری داشته باشد که هر روز به صحرا می آید، به همین دلیل دیگه دخترش رو به صحرا نیاورد ولی پسر پادشاه هر روز می آمد. روزی پسر پادشاه گفت: وقتی تو دخترت را به صحرا می آوردی کارت زودتر تمام می شد، چرا او را نمی آوری؟!

پیرمرد گفت: مریض است! پسر پادشاه گفت: به من دروغ نگو، من از دخترت خوشم آمده و می خواهم با او ازدواج کنم. مرد خارکن که هنوز هم پسر پادشاه را نشناخته بود گفت: ولی من دخترم را به تو نمی دهم! پسر پادشاه گفت: من به تو معمایی می گویم اگر توانستی حلش کنی که هیچ، والا من دخترت را میبرم! خارکن به التماس افتاد ولی فایده ای نداشت. پسر پادشاه گفت: معما این است، کاسه چینی، آبش دو رنگه! تا فردا هم به تو مهلت میدهم.

خارکن به خانه رفت خیلی خسته و ناراحت بود. دختر بزرگش پرسید پدر جان چی شده؟ پیر مرد گفت: هیچی. دختر کوچیکه اومد و پرسید پدر جان چی شده؟ پیر مرد گفت: هیچی. اونها آنقدر اصرار کردند تا پدرشان همه ماجرا را برایشان تعریف کرد. دختر بزرگ گفت: به من چه! اگه جوابش را دادی که هیچ و اگه ندادی خواهرم را میبرد به من کاری نداره و بعد به دنبال کارش رفت. دختر کوچیکه گفت: پدر جون ناراحت نباش من جواب این معما را می دونم. اون تخم مرغ هست! پیرمرد خوشحال شد و فردا به پسر پادشاه همین جواب را داد. شاهزاده گفت: از امروز به تو چهل روز مهلت می دهم تا برایم قبائی از برگ گل بدوزی این حرف را گفت و رفت. مرد خارکن ناراحت تر و غمگین تر به خانه برگشت، دخترش پرسید: مگر جواب معما غلط بود؟ پیرمرد گفت: نه ولی حرف بزرگتری به من گفته، دخترش پرسید : چی؟ پیرمرد گفت: آن مرد از من قبائی از برگ گل خواسته.

 دختر گفت: باز هم ناراحت نباش، خدا بزرگ است، جواب این معما را هم پیدا می کنیم. سی و نه روز گذشت! فقط یک روز دیگر باقی مانده بود. پیرمرد خیلی ناراحت و هنوز قبائی ندوخته بود. دخترش گفت : فردا رفتی اگر آن مرد آمد به او بگو: تو برایم از تخم گل نخ بیاور تا من برایت قبائی از برگ گل بدوزم. فردا که پیرمرد خارکن به صحرا رفت پسر پادشاه آمد و گفت: قبای مرا دوختی؟ پیرمرد گفت: تو از تخم گل برایم نخ بیاور تا از برگ گل برایت قبا بدوزم! پسر پادشاه گفت: آفرین بر استادت، رحمت بر او! زود بگو این جواب را چه کسی به تو یاد داده؟! پیرمرد حاضر نمی شد بگوید ولی شاهزاده خودش را معرفی کرد و گفت: حالا بگو چه کسی به تو یاد داده و گرنه آفتاب فردا را نخواهی دید! پیرمرد گفت: دخترم.

پیرمرد سوار بر اسب شاهزاده  شد و با او به شهر شاهزاده  رفتند. شاهزاده پیش پدرش رفت و همه چیز را گفت. پادشاه از هوش آن دختر متعجب شد. پسر گفت: اگر اجازه دهید من این دختر را به همسری برمیگزینم. پادشاه راضی شد ولی زن پادشاه گفت: عروس من باید علاوه بر هوش، خوشگل و زیبا هم باشد. پسر گفت: خوشگل هم هست ولی ملکه گفت: من باید مطمئن شوم بعد سیبی به پیرمرد داد و گفت این را به دختر بده و بگو یک گاز به سیب بزند و یک جفت کفش هم داد و گفت این را هم به پای دختر کن و کنیزی هم به همراه پیرمرد خارکن فرستاد.

 پیرمرد به خانه رفت، دختر کوچکش به خزینه رفته بود. دختر بزرگ از پدرش پرسید کجا بودی؟ پیرمرد همه چیز را گفت. دختر با خودش فکر کرد چرا من زن پسر پادشاه نشوم و سیب را از دست پدرش گرفت و یک گاز زد ولی چه گازی! پناه بر خدا، با همان یک گاز نصف سیب را خورد، کفش را هم گرفت که پایش کند ولی از بس پایش بزرگ بود کفش پاره شد. کنیزک کفش و سیب را برداشت به قصر پادشاه برگشت و همه چیز را تعریف کرد. ملکه گفت: من سیب فرستادم که او یک گاز بزند تا ببینم اندازه ی دهانش چقدر است، دهان او کاروانسرا است، کفش هم دادم که ببینم پایش چقدر است ولی پاهای او از پای شتر هم بزرگتر است. پسر پادشاه گفت: ولی من خودم او را دیده ام، دختر خوشگل و ظریفی است!

پسر پادشاه خیلی اصرار کرد که اجازه بدهند با او عروسی کند. پادشاه که تنها یک پسر داشت راضی شد ولی ملکه راضی نبود اما بالاخره  رضایت داد. پسر پادشاه رفت و پیرمرد و دخترهایش را به قصر آورد. دختر بزرگ که می دانست چه کرده، چهره خودش را زیر نقاب قایم کرد و به صورت خواهر کوچکش هم نقاب زد تا حقیقت از چشم همه پنهان شود! جشن مفصلی برپا کردند. دختر بزرگ به پدرش گفت : نباید به پسر پادشاه بگوید که این دختر بزرگش است. عروس و داماد را به حجله بردند. پسر همینکه تور را از روی صورت عروس برداشت! چشمش به دختری افتاد که او را تا به حال ندیده بود. پرسید تو کی هستی اینجا چکار میکنی؟! دختر که فکر نمیکرد پسر، خواهرش را دیده باشد گفت: من دختر خارکن هستم.

پسر پادشاه گفت: ولی تو آن دختری که من دیدم نیستی! دختر خارکن دید چاره ای ندارد مجبور شد حقیقت را بگوید: من خواهر بزرگتر او هستم و او الان تو قصر شماست. پسر پادشاه پیش خارکن رفت و گفت: ترا به سزای عمل زشتت می رسانم. پیرمرد خارکن دختر کوچکش را به دست پسر پادشاه سپرد و از او طلب عفو کرد. دختر خارکن هم از شوهرش خواست که پدرش را ببخشد. پسر پادشاه خارکن را بخشید و به او مال و دارائی فراوان داد و همگی خوش و شاد زندگی کردند.

ملیحه زمان: قصه ی ما به سر رسید، کلاغه به آشیون رسید! بالا رفتیم ماه بود پایین اومدیم چاه بود قصه ی ما روشنی راه بود. حسام: مامان این قصه، افسانه بود یا داستان؟! ملیحه زمان: تا اینجاش با من بود در حقیقت وقتی بزرگ شدی خودت فرق همه ی اینها رو بهتر متوجه میشی. حکایت، قصه، داستان، افسانه، حماسه، اسطوره، اسوه و خیلی چیزای دیگه که هر کدومشون حرفی برای گفتن دارن، درسی برای زندگی، جوانمردی، عشق و محبت هستن. حالا دیگه بگیر بخواب! چشماتو ببند! شب بخیر! و من در رویای پسر پادشاه  به خواب عمیقی فرو رفتم، اما نمی دونم چرا، تو اون شهر بزرگ و قشنگ همه منو ماسح صدا می کردند! جایی به نام "من از سرزمین حقیقت."

به لطف خداوندگارم با عشق و  احترام تقدیم به روح پاک مادرم، پدرم

ارواح طیبه شهداء، صلحاء و همه ی عزیزانی که لطفشان همیشه شامل حال من بوده و هست.