شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

ایتالو کالوینو : ماهی نورافشان

کلمات کلیدی :

 

در افسانه های ایتالیایی آمده، پیرمرد مهربانی که پسرهایش مرده بودند، نمی‌دانست که خودش و زن پیر و مریض احوالش چطور باید روزگار بگذرانند. هر روز می‌رفت جنگل و هیزم تهیه می‌کرد و دسته‌ی هیزم‌ها را می‌فروخت تا نان بخرد، وگرنه گشنه می‌ماندند. روزی ناله‌کنان به جنگل ‌رفت، به مرد ریش‌بلندی برخورد که  گفت: از رنج‌های تو آگاهم در حقیقت می‌خواهم کمکت کنم. این هم یک کیف با صد سکه. پیرمرد کیف را گرفت و از حال رفت. وقتی به هوش آمد که مرد ناپدید شده بود. پیرمرد برگشت خانه، بی‌انکه داستان آن روزش را یا چیزی به زنش بگوید، صد سکه‌ را زیر یک کُپه پهن قایم کرد: اگه اینها را به زنم بدهم، زود قالشو می‌کنه.


فردا مثل روز پیش باز به جنگل رفت. شبِ بعد، سفره‌رو رنگین دید. دلواپس شد و پرسید: این همه چیزو چه‌طور خریدی؟ زنش گفت: پهن‌ها را فروختم. پیرمرد گفت: ای فلک‌زده! اونجا صد سکه قایم کرده بودم! فردای اون روز پیرمرد بیشتر از بیش، آه‌کشان در جنگل می‌رفت که باز به همان مرد ریش‌بلند برخورد. مرد گفت: از بداقبالی تو آگاهم. شکیبا باش! این هم صد سکه‌ی دیگر! پیرمرد این بار اونارو زیر یه کُپه خاکستر قایم کرد. زنش روز بعد خاکسترها رو فروخت و سفره‌ای ترتیب داد. وقتی پیرمرد به خونه برگشت و موضوع را فهمید، حتی یه لقمه هم نخورد و ناله‌کنان به رختخواب رفت.فردای اون روز در جنگل گریه می‌کرد که اون مرد برگشت: این بار، دیگه بهت پول نمی‌دم. این بیست و چهار تا قورباغه‌ را بگیر و بفروش و با پولشون یه ماهی بخر! بزرگ‌ترین ماهی‌ای که می‌تونی بخری!

پیرمرد قورباغه‌ها‌ را فروخت و یه ماهی خرید. شب متوجه شد که می‌درخشه. چنان نوری می‌تابوند که همه‌ی اطراف‌ را روشن کرده بود و درست مثل فانوسی می‌درخشید. شب، اونو بیرون پنجره آویزان کرد توی هوای خنک. شبی تاریک و طوفانی بود. ماهی‌گیرهایی که وسط دریا بودند، بین امواج، راه برگشت را پیدا نمی‌کردند. تو اون پنجره نور را دیدند و به سمت نور، پارو زدند و نجات پیدا کردند و به ماهی‌گیر نصفی از صیدشان را دادند و با آن عهد کردند که اگه آن ماهی را هر شب به پنجره آویزان کند، صید آن شب را با او نصف می‌کنند و همین کار را کردند و پیرمرد مهربون از فقر نجات پیدا کرد.