شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

پائولو کوئیلو : پدران، فرزندان، نوه ها

کلمات کلیدی :

 

در صحرا میوه کم بود. خداوند یکی از پیامبران را فراخواند و گفت: هر کس در روز تنها می تواند یک میوه بخورد .این قانون نسل ها برقرار بود و محیط زیست آن منطقه از لحاظ آبادانی حفظ شد. دانه های میوه بر زمین می افتادند و درختان جدید می روییدند. مدتی بعد،‌ آن جا منطقه ی حاصل خیزی شد و حسادت شهر های اطراف را بر انگیخت. مردم هر روز فقط یک میوه می خوردند و به دستوری که پیامبر به اجدادشان داده بود، وفادار بودند. علاوه بر این نمی گذاشتند اهالی شهر ها و روستا های همسایه هم از میوه ها استفاده کنند. میوه ها روی زمین می ریخت و می پوسید. خداوند پیامبر دیگری را برانگیخت و به او گفت:


بگذارید مردم هرچه میوه می خواهند بخورند. میوه ها را با همسایگان خود قسمت کنند. پیامبر با پیام های تازه به شهر آمد. اما سنگسارش کردند، چرا که آن رسم قدیمی، در جسم و روح مردم ریشه دوانیده بود و نمی شد به راحتی تغییرش داد. کم کم جوانان آن منطقه از خود می پرسیدند این رسم بدوی از کجا آ مده است. اما نمی شد رسوم بسیار کهن را زیر سؤال برد، بنابراین تصمیم گرفتند مذهب شان را رها کنند. بدین ترتیب، توانستند هر چه می خواهند، میوه بخورند و بقیه را به نیازمندان ببخشند. تنها کسانی که خود را قدیس می دانستند، به آیین قدیمی وفادار ماندند. در حقیقت آنها متوجه نبودند که دنیا عوض شده و باید همراه با دنیا تغییر کنند.