شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

جنایت و مکافات

کلمات کلیدی :

 

جنایتکاری که انسانی را کشته بود، در حال فرار و آوارگی با لباس ژنده و پر گرد و خاک و دست و صورتی کثیف، خسته و کوفته، به دهکده ای رسید. چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال‌های بزرگ و تازه خیره شد اما بی پول بود. به خاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند. دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می‌کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چشمانش دید! بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و پرتقال را از دست میوه فروش گرفت. میوه فروش گفت: بخور نوش جانت، پول نمی‌خواهم!


سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد. این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرد، گوئی می‌خواست چیزی بگوید، ولی چیزی نگفت! و در سکوت پرتقال‌ها را خورد و با شتاب رفت. آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می‌کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد. میوه فروش مات و متحیر شد، عکس توی روزنامه را شناخت، همان مردی بود که با لباس‌های ژنده از او پرتقال مجانی می‌گرفت. زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند" قاتل فراری " و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی به عنوان جایزه تعیین کرده بودند.

میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت. پلیس‌ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند. سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه بود. او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود. دکه دار و پلیس‌ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند. او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگه داشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شد و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.

موقعی که داشتند او را می‌بردند، زیر گوش میوه فروش گفت: آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان! سپس لبخند زنان و با قیافه ای کاملا راضی سوار ماشین پلیس شد. میوه فروش با شتاب روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود: من دیگر از فرار خسته شده ام از پرتقال هایت متشکرم. هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگی‌ام تصمیم می‌گرفتم، نیک دلی تو بود که بر من تأثیر گذاشت. بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران محبت تو باشد!