شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

پیرمرد : قدری بمان و تنهایم نگذار!

کلمات کلیدی :

 

پرستار، مرد یونیفرم پوشیده را به داخل اتاق راهنمایی کرد بالای سر بیماری. به پیرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت: آقا، پسر شما اینجاست .پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا بیمار چشمانش را باز کند. پیرمرد به سختی چشمانش را باز کرد، بخاطر حمله قلبی درد میکشید، نظامی ایستاده کنار چادر اکسیژن را به زحمت دید. سرباز دستش را بسوی پیرمرد دراز کرد، دست سرد پیرمرد را در دست گرفت. پرستار صندلی برای جوان آورد تا کنار تخت بنشیند و اتاق را ترک کرد. تمام طول شب سرباز کنار تخت نشسته بود، در حالیکه نور ملایمی به آنها میتابید، به آرامی زمزمه ای بر لب داشت. پس از مدتی پرستار به او پیشنهاد کرد که کمی استراحت کند، ولی او نپذیرفت. او هیچ توجهی به رفت و آمد پرستارها، صداها، آه و ناله بیماران و دستگاه اکسیژن نداشت. در تمام مدت با آرامش صحبت میکرد و پیرمرد بدون آنکه چیزی بگوید تنها دست جوان را محکم گرفته بود.در آخر پیرمرد به آرامی و در سکوت دست جوان را رها کرد و مرد!


وقتی پرستار آمد و دید پیرمرد مرده، به سرباز تسلیت گفت، ولی سرباز حرف او را قطع کرد و پرسید: این مرد که بود؟پرستار با تعجب جواب داد: پدرتون!سرباز گفت: نه! اون پدر من نبود، من تا بحال او را ندیده بودم. پرستار گفت: پس چرا وقتی من شما را پیش ایشان آوردم چیزی نگفتید!؟ سرباز گفت: میدونم اشتباه شده. ولی اون مرد به پسرش نیاز داشت، پسرش اینجا نبود، وقتی دیدم او، آنقدر مریض است که نمیتواند تشخیص دهد من پسرش نیستم و چقدر به وجود من نیاز دارد، تصمیم گرفتم بمانم. در هر صورت من امشب آمده بودم اینجا تا آقای ویلیام گری را پیدا کنم. پسر ایشان امروز در عراق کشته شده و من مامور شدم تا این خبر ناگوار را به ایشان بدهم. راستی اسم این پیرمرد چه بود؟ پرستار در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود، گفت: آقای ویلیام گری!