شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

آنتوان دو سنت اگزوپری : شازده کوچولو

کلمات کلیدی :

 

تو اخترک بعدی می‌خواره‌یی می‌نشست. دیدار کوتاه بود اما شهریار کوچولو را به غمی بزرگ فرو برد. به می‌خواره که صم بکم پشت یک مشت بطری خالی و یکی دو تا بطری پر نشسته بود گفت: چه کار داری می‌کنی؟ می‌خواره با لحن غمزده‌یی جواب داد: می می‌زنم. شهریار کوچولو پرسید: می می‌زنی که چی؟ می‌خواره جواب داد: که فراموش کنم.


شهریار کوچولو که حالا دیگر دلش برای او می‌سوخت پرسید: که چی را فراموش کنی؟ می‌خواره همان‌طور که سرش را می‌انداخت پایین گفت: سرشکسته‌گی‌ام را. شهریار کوچولو که دلش می‌خواست دردی از او دوا کند پرسید: سرشکسته‌گی از چی؟ می‌خواره جواب داد: سرشکسته‌گی می‌خواره بودنم را. این را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد. و شهریار کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همان‌جور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: این آدم بزرگ‌ها راستی راستی چه‌قدر عجیبند!