شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

لوییجی پیرآندللو : کلاغ میتزارو

کلمات کلیدی :

 

روزی چندین دهقان بی کار بر بلندی های میتزارو کلاغ بزرگی را که در کمال آرامش روی تخم ها خوابیده بود، غالفلگیر کردند. به او گفتند: اوهوی احمق! چی کار می کنی؟ نیگاش کنین! رو تخم خوابیده! این کار زن توست هالو! باور کردنی نیست که کلاغ دلایلش را فریاد نکشد. با دلایلی کلاغانه دلایلش را گفت. طبیعتا قابل درک نبود. بیکارها آن روز با ازار و اذیت کلاغ تفریح کردند. یکی از آنان او را با خود به دهکده برد. روز بعد چون نمی دانست چه کارش کند زنگوله ای برنجی به عنوان یادگاری به گردنش بست و آزادش کرد و گفت: کیف کن! 


تاثیر آن زنگوله ی پر سروصدا بر کلاغ هنگامی معلوم شد که او آن را آویخته برگردن با خود به آسمان برد، از آنجایی که خود را به دست پروازی بلند بالا سپرده بود. معلوم شد که از آن خوشش آمده است. بنابراین لونه و همسرش را فراموش کرد. درینگ، درینگ، درینگ. دهقانان که دولا مشغول کار روی زمین بودند، با شنیدن صدای ممتد زنگوله کمر راست کردند، این طرف و آن طرف دشت پهناور را زیر آفتاب داغ نگاه کردند و گفتند: کجا زنگ می زنند؟ بادی نمی وزید. پس آن صدای زنگ جشن از کدام کلیسای دوردست ممکن بود به گوش برسد؟ هر چیزی را می توانستند تصور کنند جز این که کلاغی در هوا صدا بدهد.

چیکه، که به تنهایی در مزرعه کنار بوته های بادام را گود می کرد تا درآن کود بریزد فکر کرد: ارواح آمده! علامت صلیب کشید. خیلی زیاد به روح معتقد بود . حتی برخی شب ها که دیر از مزرعه بر می گشت، در طول جاده نزدیکی های کوره های خاموش، که ارواح درآن ها خانه داشتند، شنیده بود که صدایش می کنند؟ چطور؟ این طوری صدایش می کردند، چیکه! چیکه! موهایش زیر کلاه سیخ می شد. حالا آن صدای زنگ را ابتدا از دور شنیده بود. بعد از نزدیک. دوباره از دور. آن دورو بر هیچ کس نبود.

دشت، درختان و گیاهانی که حرف نمی زدند و نمی شنیدند با تمام بی حسی شان، وحشت را در او زیاد می کردند . بعد برای نهار، که صبح با خود آورده بود، رفت. نیم قرصی نان و یک پیاز، درون خورجینی که کمی دور دست کنار کتش به شاخه درخت زیتونی آویزان کرده بود. پیاز را درون خورجین پیدا کرد، اما از نان خبری نبود و این اتفاق، سه بار در طول چند روز اتفاق افتاد . موضوع را به کسی نگفت. چون می دانست که وقتی ارواح کسی را هدف بگیرند، وای به حالش اگر با کسی درد دل کند، به راحتی گیرت می آورند و پوست از کله ات می کنند.چیکه شب که از کار برگشت، به همسرش که از او پرسید چرا مثل آدم های سنگی هستی! جواب داد: حالم خوب نیست.

کمی بعد همسرش که دید او دو سه کاسه سوپ را پشت سرهم می بلعد به او گفت: اما خوب غذا می خوری ها ! و او گفت : آره. چیکه از صبح بی غذا مانده بود، نمی توانست حرف دلش را به کسی بگوید ، با خشم می جوید تا این که خبر آن کلاغ دزد که در هوا زنگوله می زد در دهکده ها پیچید. چیکه در اشتباه که نمی توانست مثل دهقانان دیگر که از موضوع مطلع شده بودند، بخندد. گفت: قول می دهم و قسم می خورم، حقشو کف دستش بذارم .

چه کرد؟ در خورجین به همراه نیم قرص نان و پیاز، چهار تا باقلای خشک و چهار گلوله نخ با خود برد . به محض رسیدن به مزرعه ، زین را از روی الاغ برداشت و او را برای خوردن علوفه ی باقی مانده به گوشه ای فرستاد . او مثل همه دهقانان با الاغش صحبت می کرد. الاغ گاهی این گوش و گاهی ان گوشش را بلند می کرد و هر از چندی، صدایی با دهانش در می آورد. انگار که به طریقی جواب او را بدهد . چیکه آن روز به الاغ گفت: برو چیچو! برو ببین که چه قدر تفریح می کنیم. باقلاها را سوراخ کرد و به چهار گلوله ای نخ که به زین وصل شده بود بست و آنها را روی خورجین روی زمین گذاشت . سپس برای بیل زدن زمین دور شد.

یک ساعت گذشت، دو ساعت،گاه گاهی کارش را قطع می کرد و برای شنیدن صدای زنگ در آسمان کمر راست می کرد، گوش می سپرد. اما صدایی نمی آمد، دوباره شروع به بیل زدن می کرد. موقع صرف نهار شد . چیکه در تردید بود که به سوی نان برود یا بازهم کمی صبر کند . سرانجام به خود تکانی داد . اما بعد که دید طعمه به این خوبی روی خورجین آماده است ، حیفش آمد خرابش کند. درآن لحظه صدای واضح زنگی را از دور شنید . سرش را بلند کرد. خودشه ! و دولا و بی صدا و هیجان زده آن جا را ترک کرد و در دور دست پنهان شد . اما کلاغ که انگار از صدای زنگوله اش خوشش آمده بود آن بالا بالاها چرخ می زد و پایین نمی آمد.

چیکه فکر کرد، شاید منو می بینه ! برای پنهان شدن در دور دست تر از جا بلند شد . اما کلاغ بی آن که نشان دهد می خواهد پایین بیایید ، به پرواز در آسمان ادامه داد . چیکه گرسنه اش بود اما نمی خواست عقب نشینی کند و شروع به بیل زدن کرد . صبر کرد و صبر کرد، کلاغ هم آن بالا می چرخید. انگار که این کار را عمدا به خاطر او انجام می دهد. چیکه گرسنه که نان در دو قدمی اش بود،بی آنکه بتواند به آن دست بزند خون خونش را می خورد. اما عصبانی وکله شق مقاومت می کرد. پیش خودش می گفت: بالاخره پایین میای . بالاخره پایین میای! تو هم باید گشنه ات باشد!  اما کلاغ انگار با صدای زنگوله از آسمان با کینه توزی جواب می داد .نه تو نه من. نه تو نه من .

یک روز تمام این چنین گذشت . چیکه اوقاتش تلخ بود همچنان که کوله پشتی را که درآن چهار تا باقلا مثل خر مهره های نوع جدید آویزان بود روی الاغ می گذاشت با او درد دل می کرد و در طول راه آن نانی را که در تمام روز مایه آزارش بود گاز می زد و با هر لقمه به خاطر این که او نگذاشته بود بگیردش فحشی نثار کلاغ کرد: پست فطرت . دزد خائن .اما روز بعد برایش خوب بود . طعمه ی باقلاها را با دقت فراوان اماده کرده بود و تازه مشغول به کار شده بود که صدای زنگ نامنظم و قار قار فلاکت باری را به همراه بال بال زدن شدیدی در همان نزدیکی ها شنید. دوید کلاغ آن جا بود . گرفتار بندی که از منقارش بیرون زده بود و داشت خفه اش می کرد. درحالی که بالهایش را محکم می گرفت سرش فریاد کشید: آهان گیر افتادی ! باقلا خوشمزه اس ؟ جونور بد ترکیب، حالا نوبت منه .حالتو جا میارم!

بند را برید و برای شروع،دو تا مشت حواله کله کلاغ کرد: این برای ترسوندنم، این هم برای گشنه موندنم ! الاغ که کمی دورتر، داشت علوفه ها را می خورد ، با شنیدن قارقار کلاغ پا به فرار گذاشت. چیکه با صدا متوقفش کرد. بعد از دور، حیوان سیاه را نشانش داد: ایناهاش چیچو گرفتمش . گرفتمش. از پا به درخت آویزانش کرد و سر کارش برگشت . درحال بیل زدن به انتقامی که می بایست بگیرد فکر می کرد . باید پرهایش را می کند تا دیگر نتواند پرواز کند . بعد باید او را به دست بچه هایش و بچه های همسایه می سپرد تا دخلش را بیاورند و با خود می خندید .

با فرارسیدن شب ، کوله پشتی را پشت الاغ گذاشت. کلاغ را برداشت و از پا به تکه چرم پشت زین آویزان کرد و به تاخت رفت. بنابر این، زنگوله به گردن کلاغ به صدا درآمد. الاغ گوشهایش را تیز کرد و سر جایش میخکوب شد. چیکه فشاری به افسارش آورد و سرش فریاد کشید:هین! و الاغ دوباره به راه افتاد. اما آن صدای غیرعادی که صدای خفیف پاهایش را روی خاک جاده همراهی کرد در حقیقت برایش جا نیفتاده بود. چیکه همین طور که می رفت فکر می کرد که از آن روز به بعد دیگر کسی در دشت صدای زنگ کلاغ میتزارو را بر فراز آسمان نخواهد شنید. حیوان بد جنس در اختیار او بود و نشانه ای از حیات در آن دیده نمی شد. رویش را برگرداند و با افسار، ضربه ای به کله کلاغ زد: چه می کنی؟ کلاغ براثر ضربه: قار!

الاغ ناگهان براثر آن قار غیر منتظره با گردن راست و گوشهای افراشته سر جایش ایستاد. چیکه زد زیرخنده: هین چیچو از چی می ترسی؟ و با شلاق روی گوش های الاغ کوبید. کمی بعد دوباره سوال را تکرار کرد: خوابت برده؟ و ضربه ای دیگر شدیدتر. بنابراین کلاغ هم شدیدتر: قار! اما این بار الاغ جفتکی انداخت و پا به فرار گذاشت. چیکه بیهوده سعی می کرد به زور بازو و پاهایش الاغ را نگه دارد. کلاغ آشفته حال از رمیدن الاغ شروع به قار قار مایوسانه ای کرد. اما هرچه بیش تر قارقار می کرد الاغ وحشت زده بیش تر رم می کرد: قار،قار، قار! چیکه به نوبه ی خود فریاد می زد و افسار می کشید. اما انگار که این دو حیوان، از ترسی که متقابلا به جان هم انداخته بودند دیوانه شده بودند. یکی سروصدا به راه انداخت و دیگری رم کرد. سروصدای افتادن شنیده شد و دیگر هیچ. روز بعد در ته چاله ای، چیکه له و لورده در زیر الاغی درب و داغون شده بود پیدا شد: لاشه هایی که زیر آفتاب و انبوهی مگس، بو گرفته بود. کلاغ سیاه میتزارو در صبح دم زیبا، ازاد و رها بازهم زنگوله اش را در آسمان به صدا درآورده بود.