شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

کریستین بوبن : حفظ‌ کنندگان کلیدها

کلمات کلیدی :

 

داستان در استودیوی رادیویی آغاز می‌شود، همراه با کارگردانی، به آنجا دعوت شده‌ام. خبرنگار، مرد کوچک اندامی است با چشم‌های درشت و گرد. برای تأیید هر یک از تذکراتش از جا می‌جهد. انگار قورباغه است. صحنه به صحنه‌ی فیلم کارگردان را به طور خلاصه شرح می‌دهد و از هم پاره‌اش می‌کند. آقا، آقای عزیز، چگونه آدم می‌تواند تا این اندازه بی‌حال باشد و این‌همه بی‌استعداد. در حقیقت فیلم شما چنان نفرت‌انگیز است که می‌تواند در عالم سینما منحصر به فرد شود، فیلمی واقعاً منحصر به فرد، حالا روی صندلی‌اش بالا و پایین می‌پرد و با نقل قول از گفته‌های تئوریسین‌های بزرگ سینما شروع به فضل‌ فروشی می‌کند.


کارگردان روبه‌روی او نشسته و فقط خنده تحویلش می‌دهد. در پایان برنامه، خبرنگار ناگهان مهربان می‌شود و ما را به ناهار دعوت می‌کند. کارگردان، لحظه‌ای تردید می‌کند و بعد می‌پذیرد. پیش از ترک کردنِ استودیو، خبرنگار، نگاهی به اطراف میز می‌اندازد که طبعاً خالی است. چهار بار این کار را می‌کند، شمردم، هر بار با کف دست روی میز می‌زند و به صدای آهسته تکرار می‌کند: خوب، من حتی کلیدهایم را هم فراموش نمی‌کنم، هیچ چیزی را جا نمی‌گذارم. خوب، خوب، خوب، خوب.

و در آخر غذا، در رستوران، همان نمایش خنده‌دار، همان بالا و پایین پریدن دور میز پر از بشقاب و گیلاس و کارد و چنگال، دستی که پنهانی هر بشقاب را بلند می‌کند، به این خاطر که نکند چیزی زیر آن‌جا گذاشته باشد، و همان زمزمه‌ی تکراری: هیچ چیز را جا نمی‌گذارم، ببینم، کلیدهایم که در جیبم است، هیچ چیز را فراموش نمی‌کنم، خوب، خوب، خوب، خوب.

آن روز فهمیدم خودستایی بعضی از مردها از کجا سرچشمه می‌گیرد، و چه حقارتی در خود پنهان دارد و چه وحشتی از فکر گم کردن چیزی از خود در این دنیا. بعدها وقتی با ارباب‌های کوچکی نظیر او برخورد می‌کردم، در ذهنم آن‌ها را حفظ‌کنندگان کلیدها می‌نامیدم. حرف‌هایشان هر قدر هم درخشان و جالب بود، مرا بی‌اعتنا بر جا می‌گذاشت. می‌دانستم زیر این حرف‌ها چه چیزهایی پنهان است و به همان اندازه‌ی چهره‌هایی که مثل قورباغه‌های ترسو خودشان را باد می‌کنند، بی‌اهمیت است.