شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

احمد دهقان : بازگشت

کلمات کلیدی :

  

 

یک لشکر جمع شده بودیم رو ریل، منتظر بودیم تا بیایند و ما کهنه سربازان داوطلب این جنگ پایان یافته را به شهرها و خانه هامان برگردانند. هوا گرم بود؛ خیلی گرم. غروب بود که جمع مان کردند پشت سیم خاردار پادگان، به این بهانه که باید بازرسی شویم، دار و ندارمان را پخش زمین کردند. در حقیقت چیزی نداشتیم جز یک مشت لباس خاکی کهنه، پوتین های رنگ و رو رفته، چتر منور و چندتایی پوکه به یادگار از تیرهایی که شلیک کرده بودیم، همه ی غنیمت مان از جوانی و جنگ همین بود.


لانگ جان سیلور مان که یک چشم نداشت، از اول گفت که سرنیزه اش را با خود خواهد برد. همین شد که وقتی نوبت به او رسید، از آن سوی سیم خاردارها چشم دوختیم به بازرس کلاه قرمز که چه می کند. او یکی یکی رخت و لباس لان جان را ریخت بیرون. زیر پیراهن زرد، شلوار خاکی که تنها یک پاچه داشت و … دست کرد تو ساک و سرنیزه را کشید بیرون. بازرس کلاه قرمز سرنیزه را زد زپر بال و آرام گفت: خدا را شکر کن که این آخرین باری است که او را می بینیم، وگرنه ...

لان جان که آمد، کوت شدیم پشت سیم خاردار. فرمانده جمع مان کرد یک جا. پانزده نفر بودیم. آستین های خاکی فرمانده ریش ریش بود. در این حمله آخر، با پای مجروح پنج کیلومتر سینه خیز عقب آمده بود. هم چنان می لنگید و لاغر بود و با صورت استخوانی و آفتاب سوخته و با موها و ریش های به هم ریخته و پر از خاک. محکم گفت بنشینیم اما نه به دستور که دیگر وقت فرمان بردن هم نبود. نمی خواستیم این دم آخر طور دیگری رفتار کنیم و فرمانده فکر کند فرمانده مان نیست. بعد دست به کمر زد و آرام گفت: خب، این هم آخرین روز جنگ. قرار شده وقتی رسیدیم، مردم بیایند به استقبال مان. کلی گاو و گوسفند آماده کرده اند و گل فروشی ها خالی شده. قرار است برای این آخرین استقبال سنگ تمام بگذارند و از شماها که افتخار دین و میهن هستید، تجلیل کنند.

دستور آزاد باش که داد، ولو شدیم رو خاک ها و حرف ها گل کرد. گیج بودیم که بعد از جنگ چه کنیم. عده ای می خواستند بروند دنبال درس، عده ای پی کار و زندگی و … بیشترمان نمی دانستیم چه باید بکنیم. تازه صحبت ها گل انداخته بود. لانگ جان که از همان اول گوش رو ریل گذاشته بود، بلند گفت: آمد،آمد. موج افتاد تو لشگری که منتظر بودیم. برخاستیم و دست ها را سایبان چشم کردیم. قطار نفس نفس می زد و در سراب، پیچ و تاب می خورد و می آمد. چند نفر رو ریل دویدند و دیگران را کنار زدند که قطار می خواهد بایستد، دور شوید. کوچه باز کردیم. کوله ها را برداشتیم رو دوش انداختیم و منتظر ماندیم قطار که ایستاد، بریزیم تو و زودتر جا بگیریم. لان جان گفت: سه تاکوپه بگیرید، سه تا. امشب تا صبح بیدار می مانیم ...

قطارتند آمد و بی آن که سرعتش را کم کند، تند گذشت و ما تنها مسافرانش را دیدیم که از پشت شیشه ها زل زده بودند به دریای آدم و بعضی هاشان می خندیدند و بعضی دیگر دست تکان می دادند. بر گشتیم سرجایمان. خورشید درحال غروب بود. شاید به همین خاطر صحبت ها فروکش کرد. زانو بغل گرفتیم،به همدیگر زل زدیم و گذشته مان را در دیگری دیدیم. همه اش جنگ بود، رزم شبانه، شوخی و خنده های نوجوانی و جوانی. یکی فریاد زد: قطار،قطار آمد. باز عده ای خودشان را انداختند وسط که مثلاً دیگران را از رو ریل دور کنند و قطار زودتر بایستد و سوار شویم که در شهرها منتظرمان هستند. قطار هوهو کنان آمد و جمعیت حیران را دوشقه کرد و تند گذشت.

دوباره بر گشتیم سرجامان و این بار رضا دفترچه ی قرمز رنگی در آورد و داد دست مان که نشانی هاتان را بنویسد، شاید بعد از جنگ سری به هم زدیم. و همین شد که دیگران هم کاغذی برداشتند و شروع کردند به نوشتن. سومین قطار هم آمد و رفت بی آن که از سرجامان تکان بخوریم. آفتاب غروب کرد. خواستیم برگردیم پشت سیم خاردار نمازمان را بخوانیم که راه مان ندادند. گفتند رو برگه هاتان مهر خروج خورده و حق برگشت ندارید. فقط یکی شیلنگی انداخت این طرف. هوا تاریک شده بود. بازهم توی تاریکی حرف زدیم و از گذشته گفتیم، از کسانی که در این لحظه ی آخری شهید شدند، رضا کوچکترین جنگجوی داوطلب در میان ما غصه شان را خورد که اگر فقط چند روز دیگر زنده می ماندند،حالا همراه مان بودند. بعد یکی یکی کوله ها را بالش کردیم و دراز کشیدیم. همهمه ی جمعیت پراکنده در دو طرف ریل فروکش کرد، دیگر کسی توجه نمی کرد به قطارهایی که از جنوب می آمدند و مقصد شان شهرهای مرکزی بود. همه می دانستیم که این ها برای بردن ما نمی آیند.

لشکر به خواب رفت و در بیداری و نیمه بیداری صداهایی بر می خاست و گاهی یکی که بیدار مانده بود، می گفت: قطار آمد و وقتی چشم باز می کردیم، در میان روشنایی زودگذر واگن ها، مردم را می دیدیم که میخ شده اند و به شیشه ها چسبیده اند و ما را نگاه می کنند. این وضع مان بود تا وقتی که یکی فریاد کشید: نماز صبح ... صبح بود. خورشید که درآمد، جمعیت از کوره در رفت. مانده بودیم آن جا و هیچ کس توجهی به ما نمی کرد. گویی فراموش شده بودیم. این جا بود که فرمانده گروهان فریاد کشید: دیگر بس است. از دیروز ما را این جا نگه داشته اند و همه اش می گویند قطار می فرستیم. استقبال و گل نمی خواهیم، زن و بچه و پدر و مادرتان منتظر هستند،آن هم بعد ازاین همه سال. ما خوب می دانستیم که او در اشتیاق تنها دخترش رویا می سوزد. چرا که در هنگامه ی جنگ و وقتی که کار سخت می شد، دزدکی عکس او را در می آورد و می بوسید و ما نگاه هامان را می دزدیدیم که هیچ چیز ندیده ایم.

پس از آن بود که بچه ها هم فریاد کشیدند. هر کس چیزی گفت. یکی فرمانده را به دوش کشید و فرمانده ادامه داد: از پارسال تا حالا از گروهان من فقط پانزده نفر باقی مانده. من دیگر تحمل ندارم. اگر قطار نمی فرستند تا به خانه هامان برگردیم، خودمان جلوی قطارها را می گیریم و مجبورشان می کنیم تا ما را هم با خود ببرند. لشکر جمع شد روی ریل. دیگر هیچ کس حرف نمی زد. همه ی نگاه ها به روبه رو بود. قطار از دور مانند مار زخمی پیچ می خورد و در سراب می شکست و می آمد. از جامان جنب نخوردیم. قطار بوق کشید و آمد جلوی پای اولین نفر، ترمز کرد. بعد از آن بود که ریختیم بالا.

لان جان با عصا شیشه را شکست و فرمانده در را از جا کند. رضا رو دوش یکی رفت و پرید بالا. صدای خرد شدن شیشه از همه جا می آمد. ما رام شدنی نبودیم. قطار پر شد از کهنه سربازان داوطلب جنگ که ما بودیم. مردم را از کوپه ها بیرون ریختیم و جایگزین آن ها شدیم. اما باز هم قطار حرکت نکرد. شرشر عرق می ریختیم اما خوشحال بودیم. تا این که گفتند فرماندهان ما با رییس قطار حرف زده اند و توافق کرده اند از کوپه ها بیرون بیاییم و تو راهرو بنشینیم، همه چیز به صلح و صفا تمام شود. فرمانده گروهان جمع مان کرد تو سالن. پشت سرهم ردیف شدیم. فرمانده به غیظ گفت: عیبی ندارد، فقط همین یک روز را تحمل کنید.

جمع شدیم بین دو واگن و زانو در بغل گرفتیم و کنار ساک ها و کیسه های انفرادی مان نشستیم. قطار آرام به راه افتاد. بازهم سکوت بود و سکوت و تنها صدای تلق تلق را می شنیدیم. در خودمان غرق بودیم؛ درگذشته، حال و آینده مان که مأمور لباس آبی قطار جمعیت تو سالن را کنار زد و آمد بالای سرمان ایستاد. لحظه ای نگاه مان کرد و سپس بر سرمان فریاد کشید: آهای، چرا این جا نشستید؟ بلند شوید، مردم می خواهند بروند مستراح. همه مان برخاستیم اما نمی دانستیم کجا باید بنشینیم!