شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

گیزلا السنر : نادان

کلمات کلیدی :

 

‏آن‌ها در کنار یکدیگر بودند و همه به یک اندازه می‌دانستند و باور داشتند آنچه می‌دانند بسیار است. یکی در میان‌شان بود که به اندازه‌ی آن‌ها نمی‌دانست و به او می‌گفتند: نادان. نام او تریبول بود. وقتی شنید نادان است، فروتن شد، خود را پنهان کرد تا دیگر کسی او را نبیند.


‏اما دیگران با او همدردی نداشتند و او را دنبال کردند و نگاهش کردند. با او از آنچه نمی‌توانست بفهمد، حرف زدند. می‌دیدند تریبول چه رنجِ زیادی می‌برد و خشنود بودند از این‌که آن‌ها او را می‌رنجانند.  جهان دگرگون شد و ناگهان تریبول دانا شد و بقیه نادان، بسیار نادان‌تر از او و تریبول می‌خواست به خاطر آنچه دیگران بر سرش آورده ‏بودند، انتقام بگیرد. طوری ‏با آن‌ها حرف می‌زد که نمی‌فهمیدند، زیرا آنچه او می‌دانست، نمی‌دانستند. آن‌ها او را تحسین می‌کردند و هیچ‌کس به خاطر آنچه خود نمی‌دانست و تریبول می‌دانست، خجالت نمی‌کشید. تریبول با آن‌ها همدردی می‌کرد و نمی‌توانست آن‌ها را برنجاند. او می‌دانست که همیشه تنها بوده است با ترس. در انتظار زمانی ‏بود که روزگار باز خواهد گشت، دقیقاً می‌دانست، زمانی که جهان بار دیگر دگرگون می‌شود و دیگران باز هم او را خواهند رنجاند!