شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

هانری پوررا : آسیابان و زغال‌فروش

کلمات کلیدی :

 

در کتاب فرانسوی افسانه های 72 ملت آمده، مردی دکان زغال‌فروشی داشت. اوضاع و احوال او، خیلی سخت و دست و بالش خیلی تنگ بود، روزی زغال‌فروش با خودش نذر کرد که اگر خدا کارش را راست بیاورد، در زیارتگاهی که چندین فرسخ دورتر بود، شمعِ بزرگی روشن کند. دست بر قضا زد و کارش از کسادی درآمد. دکانش رونق گرفت و کسب و کاسبی‌اش همان‌طوری شد که دلش می‌خواست. این بود که یک روزِ، صبحِ زود، خوشحال و خندان راه افتاد از شهر رفت بیرون که نذرش، شمعی را که قول داده بود، به نام نامی حقیقت روشن کند. و اما ادامه داستان ...


کمی که رفت، رسید به دو آسیابان، از قضا آن‌ها هم می‌رفتند زیارت! از دیدن زغال‌فروش خوشحال شدند و قرار گذاشتند خوراکی‌هایی را که برای راهشان برداشته بودند روی هم بریزند و درون جوالی بگذارند تا خوراک هر سه‌شان با هم باشد.چون مرد زغال‌فروش چهار ستون بدنش محکم‌تر از بقیه بود، قرار شد که جوال خوراکی‌ها را به دوش بگیرد. راه دور بود و آدم‌ها دم به دم خسته و گرسنه می‌شوند، در نتیجه، غذا هرچه زیاد باشد، باز دو روز که می گذرد تمام می‌شود. برای آن سه تا هم همین‌طور شد؛ هنوز هیچی نشده، کفگیرشون خورد تهِ دیگ، از همه‌ی چیزهایی که آن‌ها با خودشان آورده بودند فقط سه تا مُشت آرد باقی ماند و اندازه‌ی سه تا گردو کره.

آسیابان‌ها که این‌طور دیدند، یواشکی در گوش هم چیزی گفتند و با هم ساخت و پاخت کردند و قرار گذاشتند سرِ زغال‌فروش را کلاه بگذارند و موقع خوردن کلوچه‌ای که البته با این آرد و کره می‌ساختند، هیچ به زغال‌فروش ندهند! وقتی یواشکی قرار و مدارشان را گذاشتند، یکی از آنها گفت: همشهری‌! باید این آرد باقی‌مانده را هم با کره، خمیر کنیم و کلوچه‌ای بپزیم. چاره‌ای نیست، بالاخره خدا بزرگ است. دومی، آهی کشید و گفت: بله، باید کلوچه را درست کنیم. منتها، حیف که زیاد گُنده نخواهد شد، چون که دو سه مشت آرد، به اندازه‌ی دو سه تا گردو کره بیش‌تر نداریم.

اولی که حرف دومی را شنید، دوباره نطقش باز شد و گفت: همین‌طور است که تو می‌گویی. این کلوچه‌ی آخری، یک کلوچه‌ی کوچولوی بی‌مصرفی خواهد شد، به طوری که اگر بخواهیم آن را سه قسمت کنیم و هر کدام یک تکه‌ی آن را برداریم، این تکه‌ها فقط خاصیت‌شان این خواهد بود که اشتهای آدم را بیش‌تر تحریک کنند! آسیابان اولی، ادامه داد و گفت که: پس به عقیده‌ی تو چه کار باید کرد؟ رفیقش گفت: من و تو که آسیابان هستیم، عقیده‌مان معلوم است، معتقدم که زغال‌فروش هم بهتر است عقیده‌ی ما را قبول کند.زغال‌فروش که خودش را به نفهمی زده بود گفت: مگر آسیابان‌ها چه عقیده‌ای دارند؟

آسیابان گفت: نمی‌دانم که شما زغال‌فروش‌ها، در این‌جور مواقع‌ چه کار می‌کنید، ولی رسم ما این است که وقتی غذا کم باشد، آن را فقط به یک نفر می‌دهیم که لااقل او سیر شود و بقیه، از حق خودشان می‌گذرند،رسم خوبی نیست؟ درست است که آسیابان گفت غذا را می‌دهیم یک نفر بخورد، اما حقیقتش این‌که، آنها تصمیم گرفته بودند کلوچه را بین خودشان قسمت کنند! وقتی حرف اولی تمام شد، دومی هم دنبال حرف او را گرفت و گفت: بله. بله. حالا که غذای ما سروتهش فقط یک کلوچه می‌شود، بهتر است آن را فقط یک نفر بخورد و دو نفر دیگرمان به خاطر رفاقت و دوستی و همسفری، از حق خودمان چشم‌پوشی کنیم.زغال‌فروش‌ که آدم باهوشی بود و تا تهِ داستان را فهمیده بود، گفت: عقیده‌ی شما بسیار خوب است. منتها باید بگویید ببینم چطوری تعیین می‌کنید که کلوچه سهم کدام یک از ما سه تاست؟

یکی از آسیابان‌ها گفت: حق با توست. ولی بدان و آگاه باش که در این مورد، انتخاب آدمی که کلوچه را خواهد خورد به دست ما نیست و به دست خداست! زغال‌فروش گفت: چطور؟! آسیابان گفت: خیلی ساده است. کلوچه را درست می‌کنیم و می‌گیریم می‌خوابیم. هر کدام از ما سه نفر که خواب بهتری دید، کلوچه مالِ اوست. بالاخره قرار شد که زغال‌فروش هم رسم آسیابان‌ها را قبول کند. همین که شب شد، زیرِ درختِ بزرگی اُتراق کردند.

یکی از آسیابان‌ها آب آورد، یکی از آسیابان‌ها خمیر کرد، زغال‌فروش هم سر شاخه‌های خشک را از این‌ور و آن‌ور جمع کرد و آتش زد. وقتی شعله‌ی آتش خوابید، کلوچه را زیر خلواره‌ی گرم گذاشت که یواش یواش برای خودش بپزد. آن‌وقت، هر کدام از آن‌ها، خودشان را لای بالاپوش‌ها پیچیدند و هر سه تا گرفتند تخت خوابیدند که خواب ببینند و فردا صبح خوابشان را برای همدیگر تعریف کنند تا هر کس خواب بهتری دیده بود، کلوچه را از زیر خلواره درآورد و بخورد.صبح که شد، آسیابان‌ها از خواب بیدار شدند و وقتی که دیدند زغال‌فروش هنوز خواب است، توی دلشان گفتند: هوم! از قدیم گفته‌اند سحرخیز باش تا کامروا باشی! کسی که خوابه قسمتش به آبه! دست و صورت‌شان را شُستند و سرورویی صفا دادند، نشستند کنارِ بالینِ زغال‌فروش.

اولی بدون این‌که صبر کند زغال‌فروش از خواب بیدار شود گفت: گوش بدهید دوستان! من دوتا فرشته خواب دیدم، دست‌های مرا گرفته‌ بودند و همان‌طور که بال‌زنان مرا به هوا بلند کردند و داشتند سراسر جهنم را به من نشان می‌دادند، از آن بالا ‌دیدم، آدم‌های دروغگو و بد کار، چطور در آتش جهنم می‌سوزند و ضجه می‌زنند! این خواب را اولی از این جهت گفت که خیال نکنند آن را از خودش ساخته است، فکر می‌کنند کسی که می‌داند عاقبتِ دروغگویی سوختن در آتش جهنم است، چطور ممکن است خودش دروغ بگوید!

شروع کرد به شرح آنچه در جهنم دیده است: گودال‌های عظیم پُر از دود و ‌آتش، دریاهای عظیمی که به جای آب، سُرب مُذاب در آن بود، حیوانات وحشتناکی در آن غوطه می‌خوردند، گرداب‌های عظیمی که دروغگویان را می‌بلعید، شیطان‌های مخوفی که دروغگویان را نوکِ چنگال‌ زده توی دریای سوزان فرو می‌بردند و گوشت‌های آن‌ها را مثل کباب به دندان می‌کشیدند و هزار چیز دیگر که خدا می‌داند چطور توانست به آن سرعت از خودش بسازد!

دومی هم کم از اولی نبود .او گفت: من هم خواب دیدم که دوتا فرشته دست‌هایم را گرفته‌اند و در آسمان پرواز می‌کنند. کمی که پریدند به من گفتند که زیر پایم را نگاه کنم، وقتی نگاه کردم، دیدم که؛ به! به! به! چه باغی! چه صفایی! چه دنیایی! گفتم: این‌جا کجاست؟ گفتند: ای پاک‌دل! این‌جا خانه‌ی توست، محل آسایش توست، این‌جا بهشت است و آن عمارت کوچکِ خوشگل که می‌بینی، خانه‌ای است که پنج بهشتی در انتظارِ تو هستند تا به این دنیا بیایی و ثمره‌ی نیکی و نیکوکاری خود را بگیری!

آن دو خواب‌های خود را گفتند و گفتند و گفتند، اما هرچه طول دادند دیدند نه خیر، زغال‌فروش خیال بیدار شدن ندارد. خیال کردند مرده است، اما وقتی که تکانش دادند، دیدند چشم‌هایش را باز کرد. گفتند: رفیق، بلند شو، خوابت را تعریف کن ببینیم خواب کدام بهتر است. زغال‌فروش گفت: والله نمی‌دانم خواب کدام از ما بهتر است، چون‌که دیشب خواب دیدم دو تا فرشته زیر بغل مرا گرفته‌اند آورده‌اند جایی که مقداری خاکستر گرم جمع شده بود و زیرش کلوچه‌ای گذاشته‌ بودند. آن وقت خاکسترها را با بال هایشان پس زدند و کلوچه‌ی قشنگی درآوردند و دادند به من، همان‌طور خواب‌آلود آن را خوردم. نمی‌دانم در خواب بود یا در بیداری. حالا خاکسترها را پس بزنید، ببینم! آن دو نفر پریدند سراغ اجاق، وقتی که خاکسترها را کنار زدند، دیدند که ای داد بیداد، جا تر است و بچه نیست! آن وقت، پشت دستشان را داغ کردند که دیگر هیچ‌وقت، دروغ نگویند و سر کسی را کلاه نگذارند.