شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

آنتوان دوسنت اگزوپری : باد، شن، ستاره‌ها

کلمات کلیدی :

 

در جبهه‌ی مادرید به عنوان خبرنگاری به آنجا رفته بودم. آن شب در عمق پناهگاهی زیرزمینی با سروانی شام می‌خوردم. ‏وقتی تلفن زنگ زد، با هم حرف می‌زدیم. در بخشی طولانی درگیر شده بودیم: منظورم، حمله‌ای موضعی بود که حزب کمونیست، فرمان آن را صادر کرده بود. حمله‌ای بی‌ربط و مأیوسانه در این حومه‌ی کارگرنشین، به چند خانه‌ای که به دژی سیمانی تبدیل شده بود. سروان شانه‌هایش را بالا می‌اندازد و به طرف ما می‌آید و می‌گوید: اولین کسانی که از بین ما خودشان را نشان بدهند و داوطلب بشوند...


سپس گیلاسهای مشروب را پشت سر هم بالا می‌اندازد، به من و سرجوخه‌ای که آن‌جاست رو می‌کند و ادامه می‌دهد: تو سرجوخه! تو اول می‌روی بیرون، من هم می‌آیم. این را بگیر و بینداز بالا و برو بخواب. سرجوخه رفته است که بخوابد. دور میز، ده نفری هستیم که بیدار نشسته‌ایم. در این اتاقی که تمام درزهایش هم گرفته شده، هیچ نوری در آن نفوذ نمی‌کند و روشنایی چنان تند است که مرتب مژه می‌زنم. پنج دقیقه پیش دزدانه نیم‌نگاهی به جسدی که آنجا افتاده بود انداختم. پرده‌ای را که جلوی در ورودی آویزان بود را بالا می‌زنم و زیر نور مهتابی مرداب مانند جنازه را می بینم. هنگامی که پرده را سر جایش نهادم، به نظرم رسید که نور ماه آن را می‌شوید.

حالا من تصویر قلعه‌ی لاجوردی را در چشمانم حفظ کرده‌ام. یقین دارم که این سربازها دیگر باز نخواهند گشت، ولی از سر حیا خاموش مانده‌اند. حمله در دستور است و تلفات شدید به بار می‌آورد. ما به میگساری پرداختیم. سمت راستم بازی شطرنج گرم است. طرف چپم شوخی می‌کنند. من کجا هستم؟ مردی نیمه‌ مست وارد می‌شود. ریش خود را دست می‌کشد و با چشمان مهربان خویش نگاهمان می‌کند. نگاه او روی بطری می‌لغزد و نگاهش را برمی‌گرداند و از نو متوجه بطری می‌کند و باز نگاهش را به گردش درمی‌آورد و این بار ملتمسانه به سروان می‌دوزد. سروان لبخندی می‌زند و مرد هم که اندک امیدواری یافته، می‌خندد. تماشاچیان معرکه نیز می‌خندند.

سروان فرمانده بطری را پس می‌زند و نگاه مرد را پرده‌ی یأس ‏می‌پوشاند و آنگاه بازی کودکانه‌ای آغاز می‌شود: نوعی باله‌ی خاموش در بین دود غلیظ سیگار و فرسودگی شب زنده‌داری و تصویر حمله‌ی آینده.  ما که در اتاقک سفینه‌ی خود گرم تماشا هستیم، از بیرون صدای انفجارهایی را که شباهت زیادی به شلیک توپ‌های دریایی دارد می‌شنویم.   مردانی که اکنون خود را در عرق و الکل، و انتظار آب‌های ضیافت شب‌های نبرد غرق کرده‌اند، به نظر من از تزکیه و تطهیر خویش فاصله‌ی چندانی ندارند و با همان غربتی که مست و بطری بدست می‌رقصیدند آنها نیز می‌توانند در این باله برقصند. آنها هم می‌توانند تا هر جا که باشد دنبال این پارتی شطرنج بروند. تا آنجا که بتوانند زندگی را ادامه دهند.

ساعتی را که روی پیشخوان نهاده‌اند، کوک کرده‌اند. زنگ شماطه‌ی آن بالاخره به صدا در خواهد آمد. آن وقت، از جایشان بلند می‌شوند و کمربندهایشان را سفت می‌کنند. فرمانده طپانچه‌اش را می‌بندد. مستی هم آنگاه به هوش می‌آید و سپس همگی به طرف آن راهرویی که به شیب ملایمی می‌پیوندد تا به مستطیل آبی‌رنگ مهتاب برسد براه می‌افتند و حرف‌های ساده‌ای خواهند گفت: حمله‌ی مقدس ... و یا هوا سرد است! و سپس به پیش خواهند رفت.