شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

داریوش رحمانیان : قصهٔ عارف و مهتاب (گل حسرت)

کلمات کلیدی :

 

در افسانه‌هاى لُرى آمده است روزى بود و روزگاری؛ در شهرى دو برادر بودند، یکى‌شان پینه‌دوز بود و یکى‌شان شاه! پینه‌دوز یک پسر رشید داست به اسم عارف. پادشاه هم یک دختر خیلى قشنگ داشت به اسم مهتاب. عارف و مهتاب خیلى همدیگر را دوست داشتند اما چون پدر عارف پینه‌دوز بود، پادشاه کسر شانش بود برایش که تک دخترش را به عارف بدهد. پادشاه مى‌خواست، دخترش را بدهد به پسر وزیر. اما قصهٔ عشق عارف و مهتاب پیچیده بود توى شهر، و ورد زبان‌ها بود. گذشت و گذشت تا این که شاه دستور داد: اگر عارف را دور و بر قصر دیدید، بگیرید و زندانى‌اش کنید. عارف یک مدتى نرفت اطراف قصر. مهتاب که خیلى دلش براى عارف تنگ شده بود، کنیزش را فرستاد پیش عارف، و پیغام داد که: آوازهٔ ما به شهر کرمان افتاد، عارف عارف تشت از بام افتاد.


یک مدتى که گذشت، عارف تیشه ای برداشت و نصف شب آمد و بى سر و صدا پشت قصر را کند، و یک جاى پا روى دیوار درست کرد و طناب انداخت و رفت بالاى قصر، توى اتاق مهتاب. وقتى رفت، دید مهتاب گلاب‌پاشی پر از گلاب گذاشته توى طاقچهٔ اتاقش، و توى رختخواب گرفته خوابیده. هر کارى کرد دلش نیامد او را بیدار کند. گلاب‌پاش را برداشت و کمى گلاب توى اتاق ریخت و کمى هم به سر و صورت مهتاب ریخت و یک بیت شعر روى کاغذ نوشت و گذاشت توى دست مهتاب، و رفت: چه خوب است، خنجر بزنى رخنه کنى از دیوار، چه خوب است، شب مهتاب بروى دیدن یار.

عارف از همان راهى که آمده بود برگشت. صبح که مهتاب از خواب بیدار شد و کاغذ شهر را دید، فهمید که عارف آمده و برگشته. ناراحت شد و براى عارف پیغام داد که: خوابى دیدم، عشق تو بر یاد آمد، خواب بودم خنک خنک باد آمد. و عارف هم جواب داد: آن خواب حرام که بى من خوابت آمد، صد نعره زدم، یکى به گُوشت نرسید. خلاصه خبر بردند به شاه که عارف شب رفته به دیدن مهتاب. شاه عصبانى شد و تصمیم گرفت او را بکشد. فرستاد دنبال عارف که او را بیاورد توى قصر و زهر بخوراند. کنیز مهتاب از نقشهٔ شاه با خبر شد و خیلی سریع خود را به مهتاب رسانید و او را خبر داد. مهتاب ناراحت رفت نشست کنار پنجرهٔ اتاقش، وقتى که عارف داشت مى‌آمد به قصر، مهتاب پیغام داد که: گر نوش کنى مرا فراموش نکن،‌ عارف عارف پیاله را نوش مکن.

عارف فهمید که شاه برایش نقشه کشیده است. آمد توى قصر ولى هر چه کردند پیالهٔ زهر را نخورد. شاه دید که تیرش به سنگ خورده. نشست و نقشهٔ دیگرى کشید. دوباره عارف را به قصر دعوت کرد و دستور داد یک چاله‌اى سر راهش کندند و پُرش کردند از شمشیر و نیزه، و رویش را قالى پهن کردند. امّا باز هم کنیز مهتاب نقشهٔ شاه را فهمید و خبر برد به مهتاب، و او هم دوباره رفت نشست لب پنجره و عارف که خواست برود توى قصر پیغام داد که: بر دیده نشین که بر زمین جاى تو نیست، عارف عارف گوشه کنارى بنشین.

عارف باز هم نقشهٔ شاه را فهمید، وقتى رفت به قصر هر چه کردند روى زمین ننشت. خلاصه، عارف و مهتاب وقتى دیدند شاه به هیچ‌وجه حاضر نیست به عروسى آنها رضایت دهد، قصد کردند که از شهر فرار کنند و بروند. پس قرار گذاشتند و یک شب بار و بندیلشان را بستند و با اسب فرار کردند. پشت به شهر و رو به بیابان. کوه به کوه رفتند و رفتند و هیچ‌جا هم نایستادند تا تنگ غروب رسیدند به یک صحراى سرسبز و خرّم بارشان را انداختند و چادر زدند و نشستند به غذا خوردن. مهتاب خواست براى عارف لقمه بگیرد، پرسید: لقمه چه اندازه‌اى بگیرم؟ عارف گفت: بزرگِ بزرگ. بعد عارف از مهتاب پرسید: لقمهٔ تو چه اندازه باشد؟ مهتاب گفت: کوچکِ کوچک، از کوچک هم کوچک‌تر. عارف هم گفت: نیم دگرش نمى‌رود در دهنت، پسته دهنت، دو نیمه پسته دهنت.

همین‌طور که نشسته بودند و غذا مى‌خوردند و گل مى‌گفتند و گل مى‌شنیدند یک مرتبه مهتاب نگاه کرد دید یک لشگر سوار گرد و خاک‌کنان مى‌آیند به‌طرف آنها. مهتاب رو کرد به عارف و گفت :قاسم کور به لاله‌زار مى‌بینم، عارف عارف، سیه سوار مى‌بینم.

قاسم کور اسم پدر مهتاب بود. عارف نگاه کرد و در جواب مهتاب گفت: قاسم کور را به لاله‌زار بین و مترس، مهتاب مهتاب، سیه سوار بین و مترس. عارف این را گفت و بلند شد، تندى سفره و چادر و بار و بندیل را جمع کرد و انداخت گُردهٔ اسب و بعد فرار کردند. امّا از بخت بد پاى اسبشان رفت توى چاله و خوردند زمین. وقتى دیدند راه فرارى ندارند و الان است که به دست لشگر قاسم‌کور بیفتند، هر دو با هم خودکشى کردند و شمشیرى هم بین خودشان کردند داخل زمین که همه بدانند کار خطائى از آنها سرنزده و ناکام مرده‌اند.

همین‌طور که جنازهٔ عارف و مهتاب توى بیابان افتاده بود؛‌ دالوئى (پیرزن) از آنجا می گذشت و چشمش به آن دو جوان زیباروی افتاد و گفت: وقتى این دو تا جوان خوشگل و رعنا از دنیا بروند، دیگر نمى‌خواهم زندگى باشد. دالو این را گفت و رفت و بین آن دو تا دراز کشید و مُرد. حالا از آن موقع به بعد هر سال که بهار مى‌شود سر قبر عارف و مهتاب؛ دو تا گل خوشرنگ سبز مى‌شود، و بین آن دو تا یک چاله پیدا مى‌شود. به آن گل‌ها گل حسرت به جهان مى‌گویند.