شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

داستان کانچیل ، بابی، مات جان و گاجه

کلمات کلیدی :

 

کانچیل، موش صحرایی اندونزی از خانه ی دهقان می‌گذشت، به داخل نگاه انداخت و چشمش به کیکی افتاد که با قطعه‌های موز زینت داده و برگ موزی رویش انداخته شده بود. موش گرسنه داخل خانه شد. دهقان با زنش سر کار در مزرعة برنج‌کاری بودند. آقا موشه شروع کرد به بو کشیدن کیک و آن را درسته با برگ محافظش برداشت و به مزرعه رفت. برگ را کمی عقب زد و قدری کیک خورد. می‌رفت و کیک می‌خورد، برگ را بکلی عقب زد و سرش را کرد توی کیک و چون چشمش جایی را نمی‌دید در گودال کورة آهک‌پزی دهقان افتاد. چه گودالی! چقدر گود! آقا موشه در پرش ارتفاع خیلی ماهر بود اما از آن گودال پریدن به بیرون ممکن نبود؟ پس نشست و همانطور که مشغول خیال بود بی‌اختیار برگ موز را جلو چشمش گرفت و گفت: توهان! ( خدا! )


بابی ( خوک ) از آنجا می‌گذشت. لب گودال آمد و پرسید: کیست که اسم خدا را بر زبان می‌آورد؟ کانچیل همانطوری برگ موز را جلوی چشمش گرفته بود، چشمهایش را روی برگ موز گردش می‌داد. آقا موشه گفت: بشنو! خدا فرموده است امروز روز قیامت است، آنها که می‌خواهند باقی بمانند می‌باید که در گودال مقدس جای گیرند! بابی پرسید: کی میگوید که امروز روز قیامت است؟ کانچیل با بد خلقی گفت: آدم حسابی دارد از روی کتاب مقدس آیه می‌خواند و تو نمی‌فهمی! بله در چنین روزی که امروز است، واپسین روز زندگی فرا می‌رسد و تنها کسانی که به این گودال مقدس پناهنده شوند از عقوبت رستاخیز در امانند!

بابی پرسید: واقعاَ اینطور است؟ کانچیل به خشونت گفت: آیا در کلام خالق شک می‌کنی؟ بابی گفت: نه! نه! بگذار من هم بیایم پیش تو! آقا موشه جواب داد: افسوس، محال است. زیرا گودال جای پاکان است. بابی: من هم پاکم. کانچال: نه تو همیشه عطسه می‌کنی، در مکان مقدس مثل این گودال عطسه کردن ممنوع است! بابی: قسم می‌خورم که دیگر عطسه نکنم. کانچیل از روی برگ موز این‌طور خواند: در کلام خدا چنین مسطور است که هر کس عطسه کند نمی‌تواند به مکان‌های مقدس وارد شود. و بایستی او را بیرون انداخت. خوک گفت: دیگر عطسه نخواهم کرد و وارد گودال خواهم شد. این را گفت و پایین پرید. کانچیل همچنان آیه می‌خواند.

 مات جان ( ببر) از کنار گودال می‌گذشت. پرسید: آنجا کیست که نام خدا را به زبان می‌آورد!؟  خوک از ته گودال جواب داد:  امروز روز قیامت است. کانچیل از کتاب مقدس اینطور خبر می‌دهد. ببر پرسید: چرا آنجا پنهان شده‌اید؟ و کانچیل به خواندن ادامه داد: تنها کسانی که در غار مقدس پنهان می‌شوند از عذاب الهی در امانند. و خوک تأیید کرد که به همین علت ما دو نفر اینجاییم. ببر گفت: پس من هم به شما می‌پیوندم. خوک گفت: نه. نه. تو این مقام مقدس را آلوده خواهی کرد. چون همیشه عطسه می‌کنی. کانچیل به خواندن برگ موز ادامه داد:  و آن کسانی که عطسه می‌کنند به مکان‌های مقدس راه ندارند. ببر گفت: من عطسه نخواهم کرد. و به گودال فرود آمد. کانچیل از خواندن باز نمی‌ایستاد.

گاجه ( فیل ) که از کنار گودال می‌گذشت، پرسید : این کیست که کلمات مقدس توهان را به زبان می‌آورد؟ شما چرا در کورة آهک نشسته‌اید؟ ببر و خوک با هم جواب دادند: امروز روز قیامت است و کسی که به این مکان مقدس پناه بیاورد رستگار خواهد شد. فیل گفت: پس من هم به شما ملحق بشوم. همه با هم گفتند: نه! تو خیلی بزرگی و همیشه هم عطسه می‌کنی. عطسه‌های تو صدادار است و حتی یک عطسه کوچکت این مکان مقدس را آلوده خواهد ساخت.فیل گفت: عطسه نخواهم کرد و خود را در گودال جا خواهم داد. و به درون گودال پا گذاشت. همه با هم در کورة آهک نشسته بودند و کانچیل چشمهایش را روی برگ موز می‌گردانید و مرتب آیه نازل می‌کرد. ناگهان نگاهی به فیل کرد و گفت: زود شرت را از اینجا بکن. مثل اینکه می‌خواهی عطسه بکنی. گاجه گفت: به هیچ‌وجه خیال عطسه کردن ندارم. نگاه کن خرطومم را به زمین چسبانده‌ام تا عطسه نکنم.

کانچیل همچنان می‌خواند و به ببر چشم دوخت و گفت: مثل آنکه صدایی شنیدم. ببر جواب داد: عطسه نکردم. فقط دماغم را بالا کشیدم. آقا موشه خواب‌آلود شد و ناگهان دماغش را گرفت و فریاد زد: خدا آن روز را نیاورد! نه! نه! ممکن نیست. و همچنان در تقلا بود و عاقبت عطسة بلندی کرد، هاپیچته! حیوانات دیگر با هم فریاد زدند: دیدی عاقبت خودت عطسه کردی، این مکان مقدس را آلوده ساختی! کلام توهان را زیر پا گذاشتی! همه با هم از سر خشم دم کانچیل را گرفتند و از گودال کوره آهک بیرونش انداختند! و موش توانست از ماجرا جان سالم به در برد!