شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

کورت مارتی : واپسین آرزو

کلمات کلیدی :

 

‏دیواری از تخته برپا کرده بود. دیوار، کارخانه را از چشم‌انداز خانگی‌اش دور می‌کرد. از کارخانه بیزار بود. از ماشینی که روی آن کار می‌کرد، بیزار بود. از آهنگ چرخش ماشین که خود بر سرعت آن می‌افزود، بیزار بود. از آن همه تب‌وتاب که برای رسیدن به پاداش کار اضافی، و در نتیجه دستیابی به آن رفاه نسبی، خانه و باغچه، به خرج داده بود، بیزار بود. از همسرش که هر روز می‌گفت: دیشب باز رعشه داشتی، بیزار بود، آن اندازه که دیگر، زن از رعشه حرفی به میان نمی‌آورد. اما دست‌های مرد همچنان در خواب به آهنگ پر شتابِ کار می‌جنبیدند. از پزشک خود بیزار بود که می‌گفت: باید احتیاط کنید، کار کنتراتی دیگر مناسب شما نیست. از سرکارگر بیزار بود که می‌گفت: کار دیگری به تو می‌دهم، کار کنتراتی دیگر برای تو مناسب نیست. از آن همه دلسوزیِ ریاکارانه بیزار بود. نمی‌خواست پیر و از کارافتاده‌اش بخوانند.


نمی‌خواست به مزد کم‌تر تن در دهد، اما روی دیگر آن دلسوزی‌ها چیزی نبود مگر مزد کم‌تر. و بعد بیمار شد، پس از چهل سال کار و بیزاری، برای نخستین بار، بیماری به سراغش آمد. بستری شد و از پنجره به بیرون چشم دوخت. باغچه‌ی خود را تماشا می‌کرد، نگاهش تا پایان باغچه، تا دیوار تخته‌ای می‌رفت. آن سوی دیوار را نمی‌دید، کارخانه را نمی‌دید. فقط بهار را در باغچه‌ی خانه‌ی خود می‌دید و دیواری را که با تخته‌های لاک‌‏خورده برپا کرده بود. همسرش می‌گفت: به زودی باز از خانه بیرون می‌روی، در این فصل سال همه چیز در حال شکفتن است.

اما او گفته‌ی همسر خود را باور نداشت. پس از سه هفته، رو به همسرش گفت: دلم گرفته . تمام مدت چشمم به باغچه است، فقط این باغچه را می‌بینم و بس، حوصله‌ام سر رفت. یکی دو تکه از تخته‌های دیوار را بردارید تا چیز تازه‌ای پیش چشمم بیاید. زن وحشت کرد. سراغ همسایه رفت. همسایه آمد و دو تکه از تخته‌های دیوار را برچید. بیمار از شکاف دیوار به آن‌سو چشم دوخت و بخشی از کارخانه را دید. هفته‌ی بعد باز گلایه سر داد که تنها بخشی از کارخانه را می‌بیند و این چندان سرگرمش نمی‌کند. همسایه آمد و نیمی از دیوار را برچید.

بیمار با نگاهی عاشقانه محو تماشای کارخانه شد. چشم‌اندازش رقص دود بود، بر فراز دودکش کارخانه، آمد و شد ماشین‌ها به درون محوطه، و سیل آدم‌ها که صبحگاهان به درون و شامگاهان به بیرون جاری می‌شد. پس از چهارده روز امر کرد باقی دیوار را هم برچینند. گلایه می‌کرد که از دیدن بخش اداری و سالن غذاخوری محروم است. همسایه آمد و خواست او را عملی کرد. با دیدن بخش اداری، سالن غذاخوری، و نمای عمومی کارخانه، چهره‌ی مرد به لبخندی شکفته شد. اما یکی دو روز بعد چشم از جهان فرو بست!