شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

هانس کریستین اندرسن : مادر

کلمات کلیدی :

 

مادری بر بالین کودک خردسالش نشسته بود، از اینکه او را در حال احتضار می دید غمگین و گریان بود، رنگ از رخ کودک پریده بود، چشمانش بسته و آهسته نفس می کشید و گاهی با تنفسی عمیق شبیه آه، نفسی میزد. مادر مغموم و محزون چشم به او دوخته بود. در این هنگام پیرمردی وارد اتاق شد با بالاپوشی بزرگ بدور خود. بیرون همه جا را برف پوشانیده بود و بادی سرد همچنان می وزید و سوزش آن صورت را می برید. پیرمرد از سرما می لرزید. مادر قوری کوچک چای را روی بخاری گذاشت تا با فنجانی مهمانش را گرمی بخشد. پیرمرد نشسته بود و گهواره کودک را تکان می داد و مادر به کودک بیمارش نگاه می کرد. مادر گفت: فکر میکنی این بچه برای من بماند، آیا خدای مهربان او را از من خواهد گرفت؟


پیر مرد که فرشته و پیک مرگ بود سر خود را خم نمود. جوابش نه مثبت بود، نه منفی. مادر سر فرو برد و اشک از گونه هایش روان شد. سه روز و سه شب در کنار بستر فرزند چشم بر هم ننهاده بود. سرش درد می کرد. خواب لحظه ای در ربودش. ناگهان چشم بازکرد و از سرما نالید، همه جا را نگریست، پیرمرد رفته بود و کودک خردسال را با خود برده بود. صدای دنگ دنگ ساعت کهنه گوشه دیوار برخاست و ناگهان پاندول آن از جا کنده شد و متوقف ماند.

مادر از خانه بیرون دوید و فریاد زنان فرزندش را می طلبید. بیرون در میان برف پیرزنی با لباس مشکی بلندی نشسته بود. گفت: مرگ دراتاق تو بود من او را دیدم که چگونه با کودکت از آنجا گریخت آنچه را که ربود دیگر پس نخواهد آورد. مادر پریشان پرسید: فقط بگو از کدام راه گریخت؟ راه را به من نشان بده من او را خواهم یافت، پیرزن گفت من راه را به تو نشان خواهم داد ولی شرطش این است که تو همه آوازهایی را که شبها بر بالین کودکت برایش می خواندی برایم بخوانی من این آوازها را دوست دارم و قبلا شنیده ام. نام من شب است و تمام اشکهایی را که بر بالین او نثار کرده ای دیده ام.

مادر گفت: من همه را برایت خواهم خواند اما مرا سرگردان مکن تا بتوانم کودکم را بازگردانم و بیایم پیش تو. ولی شب سنگین و ساکت نشسته بود، مادر دستهایش را به هم پیوست. دعا خواند و ترانه و گریست. ترانه ها زیاد بودند ولی اشکهای او بیشتر. شب گفت: از سمت راست به جنگل تیره کاج برو ، من مرگ را با کودکت همانجا دیدم که می رفتند.

در اعماق جنگل راههای بسیاری یکدیگر را می بریدند و مادر مردد بود کدام را برگزیند. ناگهان چشمش به بوته خاری افتاد که نه برگ داشت و نه گل، و یخ ها از شاخه های بوته آویخته بودند. مادر پرسید: تو مرگ را ندیدی که با کودک من از این راه بروند؟ بوته گفت: چرا دیدم، ولی راه را به تو نشان نخواهم داد مگر اینکه مرا از حرارت سینه ات گرم کنی وگرنه من از سرما خواهم مرد. مادر به زانو نشست و بوته ی خار را به سینه اش فشرد خارهای بوته به تنش فرو رفتند و قطرات خون جاری شد و بوته خار از نو جوان گردید و در آن سرمای زمستان گل داد، در حقیقت قلب شکسته و غمزده مادر چنین گرمایی معجزه آسا داشت و بوته گل یخ، راهی را که می بایست می رفت به او نشان داد.

 او رفت و رفت تا بدریاچه افسانه ای بزرگی رسید که نه کشتی داشت و نه قایق و سطح آن را قشری نازک از یخ پوشانده بود و گذشتن از آن امکان نداشت، اما او می بایستی برای یافتن کودکش به ساحل روبرو می رسید، به ناگهان فریاد کشید :مرگی که بچه مرا با خود دارد کجاست؟ ناگهان دریاچه به سخن آمد و گفت: من میدانم کجاست بگذار ما هردو صمیمانه با هم کنار بیاییم، دلشادی من در این است که مرواریدی داشته باشم و چشمان تو روشنترین چشمانی هستند که من تابحال دیده ام اگر تو چشمانت را نثار من کنی، من نیز تو را به گلشن ساحل روبرو خواهم برد آنجا که مرگ خانه دارد و گلها و درختانی را می پروراند که هر یک عمر انسانی است. مادر گفت همه وجودم را نثار می کنم تا کودکم را باز یابم. او این سخن را گفت و گریست و گریست تا اینکه چشمانش را بصورت دو قطره اشک به کف دریاچه فرو چکاند و آنها به دو مروارید گرانبها بدل شدند.

دریاچه هم او را گرفت و گویی که بر تخت روانی نشسته بود به یک لحظه او را به ساحل دیگر رساند آنجا که خانه ای مجلل قرار داشت و فرسنگها وسعتش بود ، انسان نمی دانست که آیا کوهی پوشیده از جنگل و غار بود ویا اتاقکهای متعدد اما مادر مسکین قادر به دیدن نبود . او دوباره فریاد کشید : مرگی که بچه مرا با خود دارد کجاست؟ پیرزن گورکن جواب داد: او هنوز باز نگشته است و همچنان که میرفت تا گلشن مرگ را محافظت کند پرسید: چگونه توانستی اینجا را بیابی و چه کسی تو را یاری داد؟ مادر گفت: خدای رحیم یاری ام داد او با شفقت و مهربان است پس تو هم بر من رحم کن و بگو فرزندم را کجا خواهم یافت؟

پیرزن گفت: من نمی دانم و توهم بینایی خود را از دست داده ای ، بسیاری از گلها و درختان امشب پژمردند بزودی مرگ خواهد آمد تا آنها را جابجا کند تو خود می دانی که هر بشری صاحب گل و یا درخت زندگی است این گلها و درختها همانند دیگر گلها و درختها هستند ولی اینها قلبی درون خود دارند که پیوسته می زند ، برو بگرد شاید بتوانی ضربان قلب کودکت را بشناسی ولی به من چه خواهی داد که بگویم هنوز باید چه کاری بکنی؟ مادر مسکین گفت: من چیزی ندارم ولی بخاطر تو تا پایان عالم خواهم رفت. پیرزن گفت: من آنجا کاری ندارم فقط از تو می خواهم که گیسوان قشنگ و سیاهت را به من بدهی خودت می دانی که گیسوانت زیباست و من از آنها خوشم می آید در عوض موهای سپید مرا بگیر که بهتر ازهیچ است.مادر گفت اگر گیسوان مرا می خواهی حاضرم با کمال میل آنها را به تو بدهم و دست برگیسوان خود برد و آنها را برداشت و به پیرزن داد و موهای سفید او را گرفت.

سپس هر دو به گلشن مرگ رفتند آنجا که گلها و درختان درهم روییده بودند، جایی سنبلها زیر شقایق ها روییده بودند و جایی دیگر بوته های گل بزرگ و درخت آسا شده بودند، برخی کاملا تر و تازه و برخی بیمارگونه و زرد هر درخت و هر گل نام مخصوص خود را داشت جایی درختان بزرگی را در گلدانهای کوچک نهاده بودند چنانکه بیم آن میرفت که از تنگی جا گلدان بشکند و جایی گلهای کوچک و ظریفی را بر زمین خوابانده بودند و یا آنان را به گیاهان دیگر آویخته و از آنان بی اندازه مراقبت می کردند اما مادر مسکین بر همه گیاهان کوچک خم می شد و به داستان ضربان دلی که در آنها نهفته بود گوش می داد و همچنانکه می رفت در میلیونها گیاه کودکش را بازشناخت.

یافتمش! مادر فریادی زد و دستش را بسوی گل زعفرانی که بیمار می نمود دراز کرد پیرزن گفت: دستت را از گل کوتاه کن و تامل کن تا مرگ بیایدمن هر آن انتظار او را دارم ، از من نشنیده بگیر ولی مگذار که او این گل را بچیند او را تهدید کن که اگر به گل تو دست بزند تونیز گلهای دیگر را ازجای خواهی کنداو در پیشگاه خدای مهربان مسئول است و کسی را اجازه آن نیست که گلی را بچیند تا او نخواهد. ناگهان نسیم سردی وزیدن گرفت و مادر دریافت که این مرگ است که از راه می رسد.مرگ پرسید؟ راه اینجا را چگونه جستی؟ و چگونه آمدی؟ مادر جواب داد: من مادرم و مرگ دستش را بطرف گل کوچک دراز کرد تا آن را بچیند اما مادر با دستهایش محکم دست او را گرفت و از ترس می لرزید، مرگ بر دستهای مادر نفس سرد خود را دمید و او حس کرد که این نفس سردتر از سوز زمستانی است و دستهایش فرو افتادند.

مرگ بانگ برداشت: تو نمی توانی بر خلاف قدرت من کار کنی. مادر جواب داد: اما خدای رحیم قادر است . مرگ گفت: من مجری مشیت و اراده اویم و فقط آنچه را که او خواستار است از من ساخته است من باغبان گلشن اویم ، من همه درختان او را بر می کنم و از نو آنها را در گلزار بهشت می نشانم در سرزمینهای دور و نامعلوم ، اما آنجا چگونه است و چگونه اینها از نو خواهند رویید رازش را بتو نخواهم گفت. مادر گفت: کودکم را به من بازده و شروع به گریستن کرد و با دو دستش ساقه گل زیبایی را چسبید و شیون کنان به مرگ گفت: من همه گلهای تو را خواهم چید کاسه صبرم لبریز گشته و نومید شده ام.مرگ نگران شد و گفت: دست از آن کوتاه بدار تو خود گفتی که خوشبختی را از دست داده ای حال می خواهی مادرانی دیگر را به خاک سیاه بنشانی؟

مادر غمگین و متاثر گفت؟ مادرانی دیگر را؟ و دستش را از ساقه گل برداشت. مرگ گفت بیا چشمهایت را بگیر من آنها را از دریاچه پس گرفتم اکنون اینها روشن تر و بیناتر از سابقند و در کنار خودت به این چاه عمیق نگاه کن و من به تو نام این دو گل را که قصد چیدنش را داشتی، خواهم گفت و تو تمامی آینده آنان را خواهی دید، تمامی عمر سرگذشت آدمی را بنگر و آنچه را که می خواستی نظمش را برهم زنی چه بود. مادر به عمق چاه نظر انداخت چنین دید که یکی از آن دو اسباب خیر و سعادت را بتمامی فراهم داشت و خوشبختی گردش را فرا گرفته بود و دیگری بعکس در منتهای ذلت و بدبختی غوطه ور بود. مرگ گفت: این هر دو خواست خداوند است. و آنجه که باید بدانی این است که یکی از این گلها فرزند دلبند توست و آنچه را که دیدی سرنوشت آینده اوست.

مادر متاثر گفت پس همان به که از رنجها و مصائب آسوده اش کنی، و او را ببری به سرای جاودان خداوند، بر خواهشها و زاریهای من وقعی مگذار و همه را نشنیده بگیر. مرگ گفت: نمی دانم چه می خواهی، آیا دوست داری او را بازیابی یا آنکه با خود ببرم به جایی که از آن چیزی نمی دانی و نحواهی دانست؟ مادر دو دستش را به هم پیوست و خدای رحمان و رحیم را درود فرستاد: ای خدای مهربان نشنیده بگیر آنچه من خلاف میل تو خواستم و آن را خیر پنداشتم از من مشنو و مرا ببخش. مادر سر به گریبان فرو برد و مرگ همراه کودک بعالم نامرئی شتافت.