شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

حامد هادیان : سربازانی که با من دویده اند

کلمات کلیدی :

 

هیچ کس به اندازه یک سرباز نمی دود. تقریبا هر روز صبح باید دور میدان صبحگاه بدوند و خاک بلند کنند. میدان صبحگاه جایی است اندازه یک زمین چمن. این دویدن برای آمادگی جسمانی همیشگی سربازان است. این وسط بعضی ها نمی دوند یا خودشان را می زنند به دویدن، ولی بیشتری ها می دوند.


صبح ها منتظر می مانیم تا افسر یگان بیاید. وقتی که آمد همه باید بدویم. هنوز از راه نرسیده به جایی دور اشاره می کند و می گوید اونجا و ما در حالی که صدای برخورد پوتین هایمان با زمین می آید به همان سمت می دویم. گاهی این اتفاق 10 بار تکرار می شود و این نفسمان را بد جوری بند می آورد، چون در 3 شماره باید برگردیم. در اینطور مواقع یکی از سربازان یواشکی می گوید: اسبای مجارستانی آماده باشن.

کنار هم می دویم و به نیمه پر لیوان فکر می کنیم؛ می گویند دویدن یک رنج کشیدن اختیاری است ولی سربازان به اجبار می دوند مانند بیمار دیابتی که دکترش گفته باید بدود وگرنه به دردسر می افتد. لاغرها با تن شان هوا را مثل هندوانه قاچ می کنند و چاق ها حسابی هن و هن می کنند. تو کسانی را می بینی که در حال دویدن لبخند یا غر می زنند و توی همین دویدن های صبحگاهی است که سربازها همدیگر را می بینند، حرف می زنند و درددل می کنند مثلا از هم می پرسند: چقدر از خدمتت مونده!

رفاقت در سربازی مثل دویدن دسته جمعی است، با کسی در حال دویدن آشنا می شوی، لبخند می زنی، حرف می زنی و کمی بعد او از تو عقب می ماند و یا تو از او عقب می مانی، خدمتش تمام می شود یا تازه خدمتش را آغاز می کند. این دویدن ها گاهی خیلی کوتاه است، شاید تو با سربازی فقط یک هفته دمخور باشی ولی این کوتاهی باعث نمی شود که چگالی این رفاقت پایین بیاید. اتفاقا برعکس، کوتاه و شدید کنار هم بوده اید و این به چاله زمان، عمق می دهد و با دیدار دوباره او، کلی محبت از چشمه رفاقت می جوشد.

صبح یکی از همین روزهای دویدن، یکی از سرهنگ ها اعلام کرد از هر یگان یک نفر خودش را برای مسابقه دو معرفی کند. اسم ام را نوشتم و پشت خط ایستادم. وقتی سوت شروع را زدند آخرین نفر بودم ولی در آخر کار، مقام ام دوم بود. وقتی به انتهای خط رسیدم دوستانم را روی زمین و هوا در حال حرکت می دیدم که چیزی مانند نام من را نکرار می کنند. آنها نام من را تکرار می کردند و من به انتهای مسیر و نفسم رسیده بودم. هر بار که پلکم را باز و بسته می کردم انگار یکی از آن سربازها را می دیدم. رفته بودم توی خلا. مانند لحظه مرگ که می گویند آدم همه خاطرات را مرور می کند چهره همه شان جلوی چشم ام بود؛ حتی انهایی که آن روز نبودند، می دیدم و بهشان فکر می کردم. نمی دانم توی مسیر به این کوتاهی چه جور این همه فکر به سرم دویده بود.

به خط پایان که رسیدم پادگان دور سرم چرخید. کمی دراز کشیدم تا حالم خوب شود ولی نشد. با آمبولانس به بهداری رفتیم و 2 ساعت زیر سرم بودم. انگار فشارم افتاده بود. بدون آمادگی، سنگین دویده بودم یا شاید یک جور حال خراب کنی؛ دلم برای سربازانی که با من دویده بودند تنگ شده بود.