شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

حسادت هابیل و قابیل

کلمات کلیدی :

  

 

با عصبانیت ساقه‌هاى گندم را از زمین کند و آنها را مچاله کرد! پسر بزرگتر بود و در آرزوی جانشینی پدر. دندان‌هایش را به هم فشرد، مشتش را گره کرد و پایش را به اعتراض به زمین کوبید، قابیل! چه خواهد شد، این چه امتحانی است! افکار پلید لحظه ای او را رها نمی کرد. داستان حسادت، داستان سوختن خرمن ایمان است. به وعدگاه رسید، اما هابیل زودتر با گوسفندی بسیار بزرگ و زیبا آنجا بود، با لبخند و عشق به مسلخ آمده است. خرمن گندم حرص را بر زمین نهاد، نگاهش از گوسفند به سمت برادر پیچید و ابروانش درهم گره خورد، قابیل!  هر دو منتظر که کدام قربانی قبول خواهد شد. ناگهان  صاعقه ای به گوسفند برخورد و از هیبت صدا و لرزش، هر دو نقش بر زمین شدند. تیر عشق بود بر فرق هدیه ی معشوق، خدا عاشق بود و معشوق مظلوم.


مقرر شده بود، پدر میراث نبوت و آنچه که آموخته بود را به هابیل بسپارد. اندکی از بسیار. با گفتن حقیقت به هابیل، شعله ی حسادت در وجود قابیل، چهره اش را فروزان ساخت. اشک در چشمان آن دو حلقه زد، یکی به شادی و یکی به غم. وجود هابیل سراپا شور و عشق و وجود قابیل سراپا تنفر و نفرت بود.

شیطان انتقام در دل قابیل لانه گزیده  و نفس در پی فرصت جبران. این تخم سالهاست در دل او رشد کرده است. خشم و کینه، سختی سنگ را به یاد قابیل آورد و برای انتقام از زمین برخاست! ایمان و معرفت در کار نبود تا وحشت و تعجب برادر را نبیند، صدای مظلومیتش را نشنود، چشمانش را بست تا اشک او را نبیند، تا شایستگی اش و فرمان خدا را درک نکند. دل تیره قابیل چاره ی زشت را انتخاب نمود. کاری از دست ماسح ساخته نبود. شد آنچه که برگزیده بود. مسلمان بود. اما تسلیم نبود، قابیل!

به لطف خداوندگارم با عشق و احترام تقدیم به روح پاک مادرم، پدرم

ارواح طیبه شهداء، صلحاء و همه ی عزیزانی که لطفشان همیشه شامل حال من بوده و هست.