شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

مرجان کشاورزی آزاد : غیر از خدا هیچکس تنها نبود

کلمات کلیدی :

 

 

مردی تنها بود و زنی تنهاتر. زن به آب رودخانه نگاه می کرد و غمگین. مرد هم به آسمان نگاه می کرد و غمگین تر. خدا غم آنها را می دید و غمگین بود. خدا گفت: شما را دوست دارم پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید. مرد سرش را پایین آورد؛ به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید. زن به آب رودخانه نگاه کرد، مرد را دید. خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند. خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید.


مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا زیر باران خیس نشود. زن خندید. خدا به مرد گفت: به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن آسوده زندگی کنید. مرد زیر باران خیس شده بود. زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت. مرد خندید. خدا به زن گفت: به دستهای تو همه ی زیبایی ها را می بخشم تا خانه ای را که او می سازد، زیبا کنی. مرد خانه ای ساخت و زن خانه را گرم و زیبا کرد. آنها خوشحال بودند و خدا خوشحال شد.

روزی زن، پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا می داد. دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند، پرنده نیامد، پرواز کرد و رفت و دستهای زن رو به آسمان ماند. مرد او را دید. کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد. خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بودند. فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند. خدا خندید و زمین سبز شد.

خدا گفت: از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد. فرشته ها شاخه ای گل به دست مرد دادند. مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت. خاک خوش بو شد. پس از آن کودکی متولد شد که گریه می کرد. زن اشک های کودک را می دید و غمگین بود. فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش گیرد و از شیره جانش به او بنوشاند. مرد زن را دید که می خندد. کودکش را دید که شیر می نوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت. خدا شوق مرد را دید و خندید. وقتی خدا خندید، پرنده بازگشت و بر شانه ی مرد نشست. خدا گفت: با کودک خود مهربان باشید، تا مهربانی را بیاموزد. حقیقت بگویید، تا راستگو باشد. گل و آسمان و رود را به او نشان دهید، تا همیشه به یاد داستان من باشد.

روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت. زمین پر شد از گل های رنگارنگ و لابلای گل ها پر شد از بچه هایی که شاد دنبال هم می دویدند. خدا همه چیز و همه جا را می دید. خدا دید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیس نشود. زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه ی گلی را می کارد. خدا دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند و نگاه هایی که در آب رودخانه به دنبال مهربانی و سنگ افسانه ای می گردند و پرنده هایی که  ...

خدا خوشحال بود چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود.